خاطرات شهدا - صفحه 5

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا
برگی از خاطرات جانبازان؛

منافقین از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفتند

«منافقین هم با تکیه بر این ضعف کارگران از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفتند و با شعار نان، مسکن و آزادی برای خود بازار گرمی می‌کردند. همان‌طور که همه می‌دانید منافقین چیزی برای ارایه به هواداران خویش نداشتند و با توجه به جو مذهبی حکم‌فرما بر آن زمان لحاظ ایدئولوژیک کم می‌آوردند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات جانباز سرافراز «عمران ثقفی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

نذر می‌کرد که روزه‌اش را بگیرد

«اگر در منطقه هم بودیم نذر می‌کرد که روزه‌اش را بگیرد من که در جریان میزان وابستگی او به آب بودم. یک روز پرسیدم شما که شما این‌قدر به آب وابسته‌اید چطور روزه می‌گیرید؟ می‌گفت خدا خودش کمک می‌کند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مصیب مرادی‌کشمرزی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگرفته از نامه‌های دانش‌آموزان به شهدا؛

خدایا باید بمیرم تا آینده باشد

«خدایا باید بمیرم تا آینده باشد و باید باشم تا آینده بمیرم ...» ادامه این نامه را، همزمان با بزرگداشت روز شهدا در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

قصه ۱۵ بهار زندگی، ۱۵ روز جبهه و ۱۵ سال مفقودی شهیدشعبانی

شهید محمدحسین شعبانی ۱۵ سال بیشتر نداشت که برای گذراندن دوره آموزشی به بیرجند رفت، ۱۵ روز در جبهه بود و پس از ۱۵ سال، جنازه‌اش را آوردند.
خاطرات مادر شهید غلامرضا ایزدی

یک پلاک تنها یادگاری مادر غلامرضا ایزدی از فرزند شهیدش است

مادر شهید غلامرضا ایزدی خوب به یاد دارد که بعد از اطلاع از شهادت پسرش، تنها چیزی که در مشتش گره کرد و ساعت‌ها آن را بویید و بوسید یک تکه زنجیر و پلاکی بود که عطر تن غلامرضایش را داشت؛ اشیایی که حالا می‌توانست نور چشمان پر اشک مادر باشد.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۳۰»

گودال قتلگاه در میان اردوگاه

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «چه صحرای کربلایی که به پا شد، چادر‌های مهمات منفجر می‌شد و صدا‌های یا مهدی یا مهدی شیران روز و زاهدان شب را در خود فرا می‌گرفت و چه عزیزانی که در این بمباران وحشیانه رژیم روبه زوال صدام آن روز انجام داد و در آن روز بهترین عزیزمان ما را از بین ما گرفت و به معبود و معشوق خود پیوستند...» قسمت سی‌ام خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

خون ایثار

«آخر شب بود که محسن پیدایش شد. آن شب خیلی از رزمنده‌ها شهید و مجروح شده بودند. یکی از برادران مجروح را هم آورده بودند که پایش قطع شده بود و دستش زخمی بود. جلوتر آمد و پرسید حال اون مجروح چطوره؟ گفتم نمی‌دونم گفت جراح رو صدا بزن ببینم برای این مجروح چه کاری می‌شه کرد ...» ادامه این خاطره از شهید «محسن بلندیان» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۹»

حمله دشمن و بمباران هوایی

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«گردان ما که در کنار خاکریز کنار اردوگاه قرار گرفته بود، با شنیدن چنین صدای عجیبی همه هواس‌ها را به سوی خود جلب کرد و همه نگاه‌ها را به طرف آسمان رفت که یک بار من به آسمان نگاه کردم که دیدم دو هواپیما بر پشت هم سوار هستند و به طرف ما نزدیک می‌شوند...» قسمت بیست و نهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۸»

صدای عجیبی در فضای صحرا

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «هنگام سخنان فرمانده گروهان درباره عملیات آن شب که داشت نکات مورد لزوم در شب، هماهنگی برادران و موضوع استقرار لوازم و تجهیزات و محکم بستن آن توضیح می‌داد که یک دفعه صدای عجیبی فضای صحرا را به خود گرفت...» قسمت بیست و هشتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۷»

سخنرانی فرمانده مرتضی جاویدی قبل از عملیات

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«گردان را به خط کردند برای سخنرانی فرمانده گردان که برادر مرتضی جاویدی با همکاری برادر اسلامی و دیگر برادران هدایت می‌شد. برای ما سخنرانی کردند و گفتند که برادران دیگر لحظه موعود فرا رسیده است و باید کم کم توشه بربندیم و خود آماده رفتن به میهمانی عظیمی بشویم که این میهمانی بسی بسیار میهمانی مهمی است...» قسمت بیست و هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۵»

تهیه یک فیلم از گردان فجر در منطقه عملیاتی فتح المبین

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «گردان ما که گردان فجر نام داشت و یکی از گردان‌های تیپ المهدی می‌باشد، از امیدیه برای مأموریتی یک ماه، برای تهیه یک فیلم که قرار بود روی گردان فجر انجام بشود، از امیدیه به شوش سرزمین عاشق و عاشقان الله عاشقان خط سرخ شهادت سرزمین دلیر مردان تاریخ اسلام رفتیم و در چند کیلومتری شوش در منطقه عملیاتی فتح المبین اردوگاه زدیم...» قسمت بیست و پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۴»

دو جوان مشکوک و اعلام آماده باش

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «حرکات خیلی مشکوکی از آنها دیدم من آهسته آهسته تفنگم را از ضامن خارج کردم و آماده بودم و آهسته به بچه‌ها از جمله مجید سیوندی و حجت خورشیدی را خبر کردم و آنها جریان هم باخبر بودند...» قسمت بیست و چهارم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۳»

رژه مرغابی ها و مراسم سان

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«صبح بود و جهت حمام مرخصی گرفتیم و به شهر رفتیم و پس از استحمام رفتیم که سری به شهر بزنیم تازه ماه مبارک رمضان تمام شده بود و کافه‌ها باز بودند در یکی از کافه‌ها یک بستنی خوردیم و باز هم به راه افتادیم...» قسمت بیست و سوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۲»

یک صبح دل انگیز و لبخند خورشید

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «سیاهی از زمین رخت بر بسته بود و همه جا روشن بود تا آماده شدیم. خورشید هم از پشت کوه‌های بلند بیرون آمد و اشعه‌های زرین خود را بر روی زمین پهن کرد، انگار خورشید داشت لبخند می‌زد، خیلی صبح زیبا و منظره دل انگیزی بود.» قسمت بیست و دوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۱»

اکبر به دیدار علی اکبر سید الشهداء شتافت

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «یکی از بچه‌های ما گلوله به سرش خورد و خون از فرقش پایین می‌آمد و لبایش را رنگین کرده بود بچه‌های ژاندارمری که دوستانش بودن خیلی ناراحت گشتند و بر سرو سینه می‌زدند پس از چند ساعت گفتند که او شهید شده نامش اکبر بود روحش شاد و یادش گرامی باد خلاصه و به دیدار علی اکبر سید الشهداء شتافت...» قسمت بیست و یکم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۰»

درگیری با دشمن در جاده سردشت

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«در جاده اصلی مهاباد سردشت کنار یک تپه ایستادیم و سپس از ماشین‌ها پیاده شدیم و به طرف یک جاده فرعی که خاکی بود و در وسط آن هم آب جمع شده بود و حالت یک باتلاق را پیدا کرده بود راه افتادیم...» قسمت بیستم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۹»

غروب کردستان و بی‌خبری از محمود

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «خورشید داشت کم کم پشت کوه‌های کردستان غروب می‌کرد، ساعت نزدیک ۷ بود که ما از تپه‌ها پایین آمدیم و به همراه برادران میاندوآبی به میاندوآب رفتیم. درگیری تا فردا صبح ادامه داشت و شب هنگام شام خوردن در سالن غذاخوری سپاه میاندوآب ناگهان بچه‌ها که همگی دور یک میز جمع شده بودند به خود آمدند و متوجه شدند که یک‌نفر کم است و محمود فاطمی با بچه‌ها نیست و آن وقت شروع به پرس و جو و تحقیق درباره محمود پرداختیم...» قسمت نوزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۸»

دهکده زیر آتش سنگین دوشکا

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «توپخانه دوشیکا و ۱۰۶ و مینی کاتوشا مرتباً بر روی دهکده آتش می‌ریختند و از هر گوشه و کنار دهکده دود و آتش بلند می‌شد...» قسمت هجدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۷»

وقتی هر خانه سنگر بود و هر کوچه میدان نبرد

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «از کانال که رد می‌شدیم دیگر باید دهکده را دور می‌زدیم و محاصره می‌کردیم. بچه‌ها در این شب به جز ذکر خدا و حمد و سپاس و نیایش و دعا در طول حرکت چیز دیگری بر قلب بچه‌ها حکومت نمی‌کرد و در چهره‌های نورانی بچه‌ها و در نگاه‌های مشتاقشان می‌توان هزاران راز نهفته و هزاران قصه‌های ناشنیده را خواند...» قسمت هفدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۶»

هزاران راز نهفته در چهره‌های نورانی و نگاه‌های مشتاق

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بچه‌ها در این شب به جز ذکر خدا و حمد و سپاس و نیایش و دعا در طول حرکت چیز دیگری بر قلب بچه‌ها حکومت نمی‌کرد و در چهره‌های نورانی بچه‌ها و در نگاه‌های مشتاقشان می‌توان هزاران راز نهفته و هزاران قصه‌های ناشنیده را خواند. گروهان ما که قرار بود قسمتی از دهکده را محاصره کند و آن قسمت شامل دو تپه و یک زمین مسطح بود که در آن زمین مسطح یک جنگل انبوه و تکه‌های کوچک وجود داشت...» قسمت شانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه