خاطرات شهدا - صفحه 3

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا

شهامت در کودکی، ماندگاری در راه؛ روایت خانواده شهید سید دانیال سجادی

پدر و مادر شهید سید دانیال سجادی می‌گویند فرزندشان از همان سال‌های کودکی، روحیه‌ای متفاوت داشت؛ روحیه‌ای که در آن رشادت، شهامت و وقار، زودتر از سن و سالش خود را نشان داده بود.
برگی از خاطرات؛

نصیحت شهید «حلیمی» به پیام‌رسان شهادت، با مقدمه بگو و دل‌داری بده

«همین روزهاست که از ایستگاه قطار زنگ بزنند و بگویند مهمان داریم... حدادزادگان پای مزار شهید «داودی» نشسته و با خیال عبدالله حلیمی حرف می‌زند. از خبر‌هایی که باید ببرد، از خانواده‌هایی که یا نورانی‌اند یا خشمگین، از تندرویی که حلیمی به وی گوشزد کرد و از نصیحتی که شاید می‌توانست شب‌های پرکابوسش را آرام‌تر کند. روایتی صادقانه از مردی که میان تکلیف و درد، راهی جز رساندن خبر نداشت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «غلامحسن حدادزادگان» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

وقتی زنان امدادگر به روستایی رسیدند که پزشک ندیده بود

«اوایل جنگ، در پشت جبهه‌های کردستان، روستا‌هایی بودند که حتی یک بار هم پزشک به آنها پا نگذاشته بود. زهرا همافر، امدادگر ۱۸ ساله قزوینی، یکی از همین روستا‌ها را هدف می‌گیرد؛ گلینه چمن، جایی در ته یک دره سبز که با قاطر باید به آن رسید. در آنجا پیرمردی ۱۱۰ ساله با دلهره قرصی را می‌گیرد که تا آن لحظه در عمرش نخورده بود و زهرا، با چشمانی پر از حسرت، محو تماشای بهشتی می‌شود که خداوند به زمین هبه کرده بود ...» ادامه این خاطره از زبان «زهرا همافر»، امدادگر جبهه را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

هر وصیت‌نامه ۱۰۰ تومن

«بوی عملیات می‌آمد بازار وصیت‌نامه نویسی هم داغ می‌شد. از اینترنت و سایت‌های فروش وصیت‌نامه خبری نبود تا با یک کلیک هزار تا وصیت‌نامه برایت ردیف کند ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات؛

در سکوت غروب، بین مزارهای شهدا/ روایتی از دلتنگی با شهدا و تلخی خبر مرگ

«هر غروب، وقتی دل از غصه می‌ترکید، پاهایم خودشان را به قطعه یک و دو گلزار شهدا می‌کشیدند. آنجا، میان سنگ قبرهای بی‌آلایش، با مردانی حرف می‌زدم که روزی چشمهایشان برق می‌زد و نگاه‌شان آدم را به فکر فرو می‌برد. از بنیاد شهید می‌گفتم، از فحش‌هایی که می‌شنیدم و از شوک هولناک خبر مرگ که هیچ کس برایش آماده نیست. اما آن شب‌ها، وقتی به خانه برمی‌گشتم، سقف اتاقم سینمای تکراری مصیبت‌ها می‌شد و غمی تازه به غم‌های دیروز اضافه می‌کرد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «غلامحسن حدادزادگان» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
زندگینامه شهید «ناصر موسیوند»؛

شهیدی که آرزو داشت شبانه دفن شود

شهید ناصر موسیوند، از شهدای پایگاه مقاومت مسجد امام سجاد(ع) شهرستان بروجرد است که آرزو داشت اگر شهید شد او را شبانه دفن کنند.
زندگی‌نامه شهید «ولی‌الله توکلی»

دانش‌ آموز شهیدی که عشق به جبهه او را از مدرسه جدا کرد

شهید «ولی‌الله توكلی» دانش‌‏آموز شهیدی است که در دوران جنگ تحمیلی پیوسته به مراكز اعزام نیرو مراجعه می‌كرد ولی به‌علت سن كم از اعزام وی خودداری می‌شد تا این‌كه بر اثر این توجه به جبهه و آرزوی اعزام به مناطق عملیاتی، از درس و مدرسه جدا شد.
خاطره‌ای از همرزم شهید «محمدحسن ولی‌پوری»

شجاعت افراد در جنگ مشخص می‌شود

همرزم شهید «محمدحسن ولی پوری» در بیان خاطرات وی می گوید: من به ايشان گفتم، رزمنده نكند از بعثی می‌ترسی در جوابم گفت: اگر خدا توفيق داد و عمليات آغاز شد در جنگ و رو به روی بعثیها معلوم مي شود كه مادر چه كسي پسر اورده است كه واقعاً همينطور هم بود چون در جبهه مثل شير مي چنگيد و در داخل شهر و محل هم يك مبارز تمام عيار بود.
زندگینامه دانشجوی شهید «غلامعباس ولیان»؛

شهیدی که بعد از سربازی هم به جبهه رفت

شهید «غلامعباس ولیان» با وجود اتمام خدمت سربازی ولیکن باز در چند نوبت به جبهه رفت و در عملیات‌های مختلفی شرکت کرد.

وقتی اسرا «کانال مرگ» را به توهین کردن رهبر ترجیح دادند

«پنجاه اسیر ایرانی در اردوگاه موصل عراق، نه با اسلحه، بلکه با اراده‌ای پولادین یک‌صدا ایستادند. وقتی بعثی‌ها آنان را میان «کانال مرگ» و توهین به حضرت امام(ره) قرار دادند، هر پنجاه نفر، پای پیاده به سوی شکنجه رفتند و لب به بی‌حرمتی نگشودند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات سید آزادگان «شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
قسمت چهارم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

ایستاد برای نگاه مادر

خواهر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «کمکش کردیم. روی دوپایش ایستاد. چند قدمی هم راه رفت و به مادر گفت: ببین مادر! من حالم خوبه. ناراحت نباش!»

گلبرگ‌های عاقبت‌بخیر

یکی از علاقه مندان به شهدا از خاطرات خود بر سر مزار شهدا چنین می گوید: قبل از اینکه لب باز کنم و از امروز بگویم، چشمم می‌خورد به گلبرگ‌های رُز دور عکسش.  یادِ یکی دو ساعت پیش می‌افتم که رفته بودیم منزل شهید تقی حاتمی.  توی حیاطِ خانه، بوته‌ گلی که تا روی دیوار حیاط، بالا رفته بود توجهم را جلب کرد.
روایت شهادت شهید «محمدولی بهرام آبادی» به نقل از همرزمش «حسن خارا»؛

فرماندهی که به خاطر نجات نیروهایش مفقودالاثر شد

محمدولی لباس فرم که آرم سپاه دارد را از تن خود در می آورد و لباس بسیجی یکی از رزمندگان را می پوشد. دوربین و نقشه ها را به بچه ها می دهد و می گوید: شما بروید ،من اینجا می مانم اگر آتش دشمن کم شد آرام آرام بر می گردم.

گذری بر زندگی شهید «سیدمحمدجواد نوری کرمانشاهی»

شهید والامقام «سیدمحمدجواد نوری کرمانشاهی» اهل خرم آباد بود که در تاریخ سیزدهم فروردین ۱۳۶۱ در دشت عباس به شهادت رسید.
خاطره شهید «علیمردان آزادبخت» به نقل از همرزم شهید؛

روایت لحظه شهادت شهید «علیمردان آزادبخت»

همرزم شهید «علیمردان آزادبخت» روایت لحظه شهادت این شهید گرانقدر را تعریف کرده است که در ادامه می خوانید.
خاطرات مربوط به شهید «اکبر فتح‌الهی» به‌نقل از مادر شهید؛

پسرم به مردم تهیدست کمک می کرد

مادر شهید «اکبر فتح الهی» می گوید: پسرم خیلی مهربان، خوش رفتار و خوش برخورد بود و چون شغل پدرش نظامی بود بیشتر اوقات کودکی خود را در کوهستان‌ها در بین مردم تهیدست گذرانده بود و به آنها کمک میکرد.

شهادت برادرم مرا رو روضه خوان کرده است

نویسنده زنجانی از خاطرات خود با خانواده شهید طوماری می گوید: خواهر شهید زینب وارانه می گوید: «من قبل این حادثه حرف نمی‌زدم، شهادت برادرم من رو روضه خوان کرده، راسته که میگن امان از دل زینب.» خواهر شهید با تمام توانش فریاد می‌زند: «تنها چیزی که این داغ و آروم میکنه نابودی اسرائیله!»

رفع دلتنگی با روضه حضرت علی اکبر (ع)

مادر شهید «احمد خالقی» می گوید:  خود احمد به روضه ی حضرت علی اکبر علاقه ی شدیدی داشت و وقتی که من به او می گفتم که احمد جان وقتی که دیر به دیر می آیی دل تنگ می شوم. مادر جان سعی کن زود به زود به من سر بزنی. می گفت: که هر وقت دلتنگ من شدی این نوار روضه ی حضرت علی اکبر است را گوش کن، دل آرام می گیرد و دیگر بی تابی من را نمی کنی.
شهید «وحید بکی‌زاده» از شهدای هنگ مرزی مهران،

آخرین لقمه؛ حلوایِ پیشواز

شهید «وحید بکی‌زاده» فرزند الیاس کادر فداکار بهداری هنگ مرزی مهران، همان کسی است که حالا نامش با ایثار و مهربانی در ذهن همسایگان و همکارانش گره خورده است از آن مردانی است که رفتنش پایان نبود؛ آغاز ماندگاری نامی شد که در حافظه مرز و مردم، آرام و استوار خواهد ماند. قبل از رفتن از مادرش خواست برایش حلوا درست کند.
جانباز اسداله مرادی پسرخاله و همرزم شهید «علی کریم آبادی»؛

فریادی در میدان مین؛ روایت شجاعت علی

من فریاد زدم: پسرخاله تو هستی؟ معلوم هست چکار می‌کنی؟ نزدیک بود تو را بزنم؟ گفت: رفته بودم مین‌های که دشمن روبروی ما کار گذاشته بود را خنثی کنم. چند تا مین هم آوردم تا شما شناسایی کنید که چه مین‌هایی کار گذاشته‌اند. گفتم: از کجا رفتی؟ که من تو را ندیدم؟ گفت: از طرف نیرو‌های ارتش. علی اینگونه شجاعت و دلیری و اخلاصی داشت که هرگز فراموش نمی‌کنم.
طراحی و تولید: ایران سامانه