خاطرات شهدا - صفحه 3

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۲»

یک صبح دل انگیز و لبخند خورشید

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «سیاهی از زمین رخت بر بسته بود و همه جا روشن بود تا آماده شدیم. خورشید هم از پشت کوه‌های بلند بیرون آمد و اشعه‌های زرین خود را بر روی زمین پهن کرد، انگار خورشید داشت لبخند می‌زد، خیلی صبح زیبا و منظره دل انگیزی بود.» قسمت بیست و دوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۱»

اکبر به دیدار علی اکبر سید الشهداء شتافت

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «یکی از بچه‌های ما گلوله به سرش خورد و خون از فرقش پایین می‌آمد و لبایش را رنگین کرده بود بچه‌های ژاندارمری که دوستانش بودن خیلی ناراحت گشتند و بر سرو سینه می‌زدند پس از چند ساعت گفتند که او شهید شده نامش اکبر بود روحش شاد و یادش گرامی باد خلاصه و به دیدار علی اکبر سید الشهداء شتافت...» قسمت بیست و یکم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۰»

درگیری با دشمن در جاده سردشت

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«در جاده اصلی مهاباد سردشت کنار یک تپه ایستادیم و سپس از ماشین‌ها پیاده شدیم و به طرف یک جاده فرعی که خاکی بود و در وسط آن هم آب جمع شده بود و حالت یک باتلاق را پیدا کرده بود راه افتادیم...» قسمت بیستم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۹»

غروب کردستان و بی‌خبری از محمود

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «خورشید داشت کم کم پشت کوه‌های کردستان غروب می‌کرد، ساعت نزدیک ۷ بود که ما از تپه‌ها پایین آمدیم و به همراه برادران میاندوآبی به میاندوآب رفتیم. درگیری تا فردا صبح ادامه داشت و شب هنگام شام خوردن در سالن غذاخوری سپاه میاندوآب ناگهان بچه‌ها که همگی دور یک میز جمع شده بودند به خود آمدند و متوجه شدند که یک‌نفر کم است و محمود فاطمی با بچه‌ها نیست و آن وقت شروع به پرس و جو و تحقیق درباره محمود پرداختیم...» قسمت نوزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۸»

دهکده زیر آتش سنگین دوشکا

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «توپخانه دوشیکا و ۱۰۶ و مینی کاتوشا مرتباً بر روی دهکده آتش می‌ریختند و از هر گوشه و کنار دهکده دود و آتش بلند می‌شد...» قسمت هجدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۷»

وقتی هر خانه سنگر بود و هر کوچه میدان نبرد

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «از کانال که رد می‌شدیم دیگر باید دهکده را دور می‌زدیم و محاصره می‌کردیم. بچه‌ها در این شب به جز ذکر خدا و حمد و سپاس و نیایش و دعا در طول حرکت چیز دیگری بر قلب بچه‌ها حکومت نمی‌کرد و در چهره‌های نورانی بچه‌ها و در نگاه‌های مشتاقشان می‌توان هزاران راز نهفته و هزاران قصه‌های ناشنیده را خواند...» قسمت هفدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۶»

هزاران راز نهفته در چهره‌های نورانی و نگاه‌های مشتاق

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بچه‌ها در این شب به جز ذکر خدا و حمد و سپاس و نیایش و دعا در طول حرکت چیز دیگری بر قلب بچه‌ها حکومت نمی‌کرد و در چهره‌های نورانی بچه‌ها و در نگاه‌های مشتاقشان می‌توان هزاران راز نهفته و هزاران قصه‌های ناشنیده را خواند. گروهان ما که قرار بود قسمتی از دهکده را محاصره کند و آن قسمت شامل دو تپه و یک زمین مسطح بود که در آن زمین مسطح یک جنگل انبوه و تکه‌های کوچک وجود داشت...» قسمت شانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۵»

سرمای طاقت فرسا

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «هوا خیلی سرد بود که من در آن شب چنان لرزی به گُرده‌ام افتاده بود که خود را نمی‌توانستم کنترل کنم یکی دو ساعتی در همین وضع به خواب رفتیم که فرمانده حسن زبیدی دستور برپا داد و من بیدار شدم و فوراً تجهیزاتم را بستم آن‌قدر سردم بود که با لرزیدن دندانهایم چنان به هم می‌خورد که برادر حسن زبیدی ترسیده بود...» قسمت پانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۴»

جنایت منافقین در کردستان/ پیکر شهدایی که در زیر برف مدفون شده بود

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «دشمن ناچیزی در آن پایگاه مقاومت می‌کرد تا بعداً دوباره به دست رزمندگان جان بر کف اسلام فتح شد و توانستند شهدای عزیزمان را از زیر برف‌ها بیرون بیاورند دشمن در این تپه تمام مهمات‌ها و تجهیزات ما را برده بود و هیچ چیز به جای نه گذاشته بود...» قسمت چهاردهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۳»

انباری از برف در قله کوه

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «آن روز ما چندین اسر از دشمن گرفتیم و پس از چند ساعت سوار ماشین‌ها شدیم و بقیه راه را با ماشین برگشتیم. در ضمن من در راه به بالای کوه رفتم برای آب، اما به جای آب به یک انبار برف که ذخیره کرده بودند برخورد کردم و مقداری برف را برداشتم و با خود پایین آوردم و سوار ماشین شدیم...» قسمت سیزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۲»

انفجار نارنجک میان زمین و آسمان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بالا آمدیم بچه‌ها تعریف می‌کردند که در بین راه نارنجک مجید به زمین می‌خورد گویا در اثر فشاری که بر آن وارد شده بود و در اثر برخورد اسلحه اش به آن ضامنش خارج شده بود ولی کسی نمی‌دانست. مجید نشست و نارنجک را برداشت و می‌خواست به کمر ببندد...» قسمت دوازدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۱»

کمین کومله‌ها در قله سنگی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «کومله‌ها در یک کوه که به قله سنگی معروف بود برای ما کمین زده‌اند، تند تند پایین رفتیم و وقتی که با ماشین‌ها از ده عبور می‌کردند و ما هم پیاده بودیم و از کوچه‌های ده عبور می‌کردیم و...» قسمت یازدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۰»

ورود به دهکده و آغاز درگیری با دشمن

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « درگیری زیاد سخت بود که یک گروهان در محاصره بود، یک دفعه فرمانده‌مان آمد و گفت: چیزی نشده؟ گفتم: نه. او با بی سیم تماس گرفت و فرمانده عزیزمان احمد حسینی گفته بود هر چه سریع‌تر اقدام کنید. ...» قسمت دهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۸»

نیرویی عجیب برای ادامه مسیر

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «سنگینی اسلحه و بارم را دیگر حس نمی‌کردم! نمی‌دانم چطور شده بود! نیرویی تازه پیدا کرده بودم؛ به هر حال ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه تا ۵ صبح بود به قله رسیدم...» قسمت هشتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت هفتم

عقب افتادن یک ستون از نیروها

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در بین راه مقداری از ستون که به نزدیکی یک روستا می‌گذشتیم عقب مانده بود و گم شده بود یک از بچه‌ها مرا صدا کرد و گفت که مقداری از ستون عقب مانده و پیدا نیستند من فوراً به برادر جلوی خود گفتم و یکی یکی رد کردیم تا به فرمانده رسید فرمانده ایست داد...» قسمت هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت ششم

لیز خوردن در آب و آمیخته شدن خنده و درماندگی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « به یک جوی آب بلندی رسیدیم که باید از آن رد می‌شدیم وقتی به آب زدیم کمکی من در آب افتاد و من خودم هم لیز خوردم و در داخل آب جوی افتادم؛ نمی‌دانستم به خودم بخندم یا به کمکیم...» قسمت ششم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت چهارم

هفتاد کیلومتر پیاده‌روی در مسیر کوهستانی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «خیلی خسته شده بودم و دلم می‌خواست چند لحظه‌ای استراحت کنم ولی انگار فرمانده مان قصد اعلام استراحت را نداشت. حدود ۱۰ کیلو متر راه رفته بودیم که گفتن گروهان بایستد و استراحت کند؛ خیلی دلمان خوش شد، فکر می‌کردیم هدف همین نزدیکی‌ها است...» قسمت چهارم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
قسمت نخست خاطرات شهید «علیرضا مقدسی»

وقتی اسم گروهان، نام یک عاشق می‌شود

هم‌رزم شهید «علیرضا مقدسی» نقل می‌کند: «گفتم: گروهانی به این اسم نشنیدم. بسیجی گفت: علیرضا مقدسی توی هر گروهانی باشه، اسم گروهان رو صدا می‌زنن شهید مقدسی! آخه اون عاشق‌تر از بقیه است، عاشق شهادته!»
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت دوم

چند دقیقه لبخند/ جیره جنگی ۴۸ ثانیه‌ای

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « در یک دشت جمع شدیم و به ما جیره جنگی دادند که به این جیره‌ها جیره ۴۸ ساعتی می‌گفتند ولی من به بچه‌ها گفتم که بچه‌ها این جیره باید به جیره جنگی ۴۸ ثانیه‌ای نام گذاشت و بچه‌ها کمی خندیدند...» قسمت دوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
قسمت اول خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی

آماده باش برای عملیات در ماه رمضان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در هنگام بازگشت دیدم که فرماندهان دور هم جمع شده‌اند، مثل اینکه از حمله و عملیات صحبت می‌کنند سپس اعلام آماده باش دادند...» قسمت اول خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه