آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۲۴۵۱
۰۹:۳۰

۱۴۰۴/۱۲/۱۳
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۳»

رژه مرغابی ها و مراسم سان

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«صبح بود و جهت حمام مرخصی گرفتیم و به شهر رفتیم و پس از استحمام رفتیم که سری به شهر بزنیم تازه ماه مبارک رمضان تمام شده بود و کافه‌ها باز بودند در یکی از کافه‌ها یک بستنی خوردیم و باز هم به راه افتادیم...» قسمت بیست و سوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


شهید جمشيد سليمانی

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جمشید سلیمانی» یکم شهریور سال ۱۳۳۹ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش سپری کرد و در هفت‌سالگی راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه ادامه داد. هم‌زمان با اوج‌گیری نهضت انقلاب اسلامی، به صف انقلابیون پیوست و حضوری فعال در فعالیت‌های انقلابی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، از جمله افرادی بود که با روحیه‌ای ایثارگرانه و پیش‌قدم، عازم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد و در کنار دیگر رزمندگان اسلام به دفاع از میهن پرداخت. وی سرانجام ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ منطقه شلمچه به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای کازرون به خاک سپرده شد.

متن خاطره قسمت «۲۳»:

پس از چند ساعتی دوباره نیرو‌ها را جمع کردند و همگی دوباره در کنار پل ایستادیم تا بقیه بچه‌ها هم بیایند و آن وقت به طرف جاده حرکت کردیم. ‌نمی‌دانم ما جلو مرغابی‌ها رژه می‌رفتیم و یا آنها در مقابل ما مراسم سان را اجرا می‌کردند، خیلی دلم می‌خواست چند جوجه مرغابی را بگیریم و با خود بیاوریم، اما این کار را نکردم.

به هر حال در جاده به راه افتادیم و به محلی که ماشین‌ها منتظرمان بودند رسیدیم، سوار ماشین‌ها شدیم و به طرف شهر حرکت کردیم در بین راه به نوحه‌خوانی و شعار دادن پرداختیم تا اینکه رسیدیم و وارد آشپزخانه شدیم و نان و پنیر مختصری خوردیم و سپس به استراحت پرداختیم.

 روز ۲۴ یا ۲۵ تیر بود، درست تاریخ آن را به یاد ندارم ولی این را می‌دانم که هنوز خستگی عملیات قبلی از تنمان بیرون نرفته بود. صبح بود و جهت حمام مرخصی گرفتیم و به شهر رفتیم و پس از استحمام رفتیم که سری به شهر بزنیم تازه ماه مبارک رمضان تمام شده بود و کافه‌ها باز بودند در یکی از کافه‌ها یک بستنی خوردیم و باز هم به راه افتادیم.

تا اینکه سر یکی از چهارراه‌ها بوی کباب مشام ما را به خود جذب کرده بود. بچه‌ها گفتند برویم و کباب بخوریم اول قرار شد که، چون ممکن است مریض بشویم آن روز کباب نخوریم، ولی به هر حال وارد دکان کبابی شدیم و برایمان یکی ۲ تا ۳ سیخ کباب گرفت و به همراه سبزی و نان تازه آورد خیلی خوشمزه بود و ما هم خیلی گرسنه بودیم.

داشتیم لقمه‌های آخر را می‌خوردیم که دو نفر جوان ۲۷ تا ۳۰ ساله وارد دکان کبابی شدند و با فاصله‌ایی از هم روی صندلی‌ها نشستند یک میز هم میان آنها بود من که حرکات آنها را می‌دیدیم و متوجه به آنها بودم.

حرکات خیلی مشکوکی از آنها دیدم من آهسته آهسته تفنگم را از ضامن خارج کردم و آماده بودم و آهسته به بچه‌ها از جمله مجید سیوندی و حجت خورشیدی را خبر کردم و آنها جریان هم باخبر بودند.

انتهای متن...


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه