مصاحبه - صفحه 2

مصاحبه

نقشه راهِ «موفقیت در کنکور با آرامش» برای دانش‌آموزان شاهد و ایثارگر تدوین شد

دکتر علی محمدیان، معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید و امور ایثارگران، در تشریح بسته‌ی حمایتی و آموزشی جدید برای دانش‌آموزان، بر اهمیتِ تلفیقِ هوشمندی در انتخاب رشته و تاب‌آوریِ روانی تأکید کرد.
نوید شاهد قزوین گزارش می‌دهد؛

از غدیر تا خمینی(ره)؛ روایت عشق به ولایت در مقتل‌الشهدای قزوین

جغرافیای این جنگ، دیگر نقشه‌های مرسوم نظامی نیست؛ بلکه قلب مومن و انقلابی قزوین است. به مناسبت عید سعید غدیر خم، مقتل‌الشهدای قزوین صحنه پیوند ناگسستنی غدیر با انقلاب، امامت با شهادت و ولایت‌فقیه با تداوم راه شهیدان شد.
گفت‌وگو با پدر شهید مدافع حرم سیدمحمد توکلی؛

ما افغانستانی هستیم اما مدافعِ حرمیم؛ جنگ با کفر که مرز نمی‌شناسد

گاهی شناسنامه، فقط ورقِ کاغذی است که در جیب داریم، اما در میدانِ مبارزه، «وطن» تعریفِ دیگری دارد؛ وطن جایی است که باید از حرمِ اهل‌بیت دفاع کرد. حاج سید حسین توکلی، پدری که ریشه‌هایش در کوه‌های دایکندی افغانستان است و جانش با استقامت در برابرِ کفر گره خورده، برای ما از مرزهایی می‌گوید که با خونِ پسرش، «سید محمد»، برای همیشه برداشته شد. او که خود روزگاری طعمِ تلخِ اسارت و شکنجه در جنگ‌های گروهی را چشیده، حالا با نگاهی نافذ به قابِ عکسِ پسرِ هجده‌ساله‌اش می‌نگرد و بی‌پروا می‌گوید که برای ایستادن در برابرِ ظلم، پاسپورت اهمیتی ندارد؛ وقتی پای دفاع از حق در میان باشد، سوریه و افغانستان فرقی نمی‌کند؛ هرجا که ندای مظلومی بلند است، سرزمینِ غیرت همان‌جاست.
گفت‌وگوی نوید شاهد با پدر شهید سیدعلی دهقان‌بنادکی؛

من فقط پدری بودم که افتخار کرد؛ علی خودش راهش را پیدا کرد

گاهی در میانِ سادگیِ خانه‌هایی که دیوارهایش با قابِ عکسِ شهدا تزئین شده، حقیقتی بزرگ نهفته است. در ایامِ پرنورِ عیدِ غدیر، مهمانِ کلامِ مردی هستیم که تواضع در تمامِ وجودش موج می‌زند. حاج‌آقا سید علی‌اصغر دهقان، پدری از تبارِ سادات، وقتی از روزهای رفتنِ پسرش می‌گوید، نه ادعایِ بزرگ‌مردی دارد و نه از سهمِ خود در این حماسه حرفی می‌زند. او با لبخندی که عمقِ رضایتِ قلبی را در آن می‌توان دید، معتقد است این مسیرِ آسمانی را تنها فرزندش انتخاب کرده و او در این میان، تنها پدری بوده که به این انتخاب، از تهِ دل «افتخار» کرده است. این، روایتِ پدری است که «سید علی»اش را در راهِ ولایت فدا کرد تا نامش در تاریخِ غدیری‌ها جاودانه شود.
گفتگویی با پدر شهید «آرش گل‌آذین»

پسرم را از نشانه روی پایش شناختم؛ آرزو داشتم روزی دامادش کنم

پدر شهید «آرش گل‌آذین» می‌گوید: حدود ساعت سه و نیم به سردخانه بندر تیاب رسیدیم. وقتی وارد شدیم گفتند آمده‌ای برای شناسایی؟ گفتم بله. دو سالن بود. یکی‌یکی همه را نگاه کردم. وقتی به سالن دوم رسیدم، ردیف آخر، چهار پنج نفر مانده به آخر از کنار پسرم رد شدم؛ چون قابل شناسایی نبود. دوباره برگشتم. آرش یک نشانه داشت. در پای راستش دو انگشت آخر پا، از وسط کمی به هم چسبیده بود. مادرزادی همین‌طور به دنیا آمده بود. وقتی برگشتم، پای یکی از پیکرها را دیدم. یک لنگه جوراب تقریباً سالم در پایش مانده بود. بدن قابل شناسایی نبود، اما همان نشانه پا را دیدم. از همان نشانه و همان جوراب فهمیدم که پسرم آرش است.
مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان البرز؛

 خدمت‌رسانی بی‌منت در «ایران کوچک»؛ از حماسه ابدی خانواده تقی‌زاده تا گره‌های کور درمان جانبازان

امیرحسین دانش‌کهن، مدیرکل بنیاد شهید البرز، در نشستی خبری ضمن بازخوانی ایثارگری‌های شگفت‌انگیز خانواده‌های شهدای استان، از جمله خانواده تقی‌زاده با ۱۵ شهید، به انتقاد از عدم اجرای دقیق قانون درمان رایگان ایثارگران در برخی مراکز درمانی پرداخت. او با اشاره به دستاوردهای سفر نماینده ولی‌فقیه، از تلاش برای گشودن گره‌های کوری سخن گفت که مسیر سلامت و تکریم جانبازان را در استان البرز با دشواری مواجه کرده است.
گفت‌‎وگو با پدر شهید بیژن شکوهی؛

معلمی که پدر شهید است؛ «همیشه یک دستش روی سینه بود»

حاج بیژن شکوهی، پدر شهید شهروز شکوهی، در روایت زندگی فرزندش از جوانی آرام، مؤدب و مردم‌دار می‌گوید که به گفته همسایه‌ها «انگار فقط یک دست داشت»، چون همیشه هنگام سلام و احترام یک دستش را روی سینه می‌گذاشت. شهروز که در ۱۸ سالگی به خدمت سپاه رفت، پس از دوره‌ای موفق در آموزش نظامی و مربی‌گری تاکتیک، سرانجام در ۲۴ فروردین ۱۳۷۱ بر اثر اصابت خمپاره در پادگان به شهادت رسید.
نوید شاهد قزوین گزارش می‌دهد؛

از امامزاده اسماعیل(ع) تا گلزار شهدای قزوین؛ کاروان «انتقام سخت» با شهدا بیعت کرد

قزوین از امامزاده اسماعیل(ع) تا گلزار شهدا، صحنه خروش مردمی است که با داغ شهادت «پدر» امت، رهبر معظم انقلاب، در سینه و مشت‌هایی گره کرده برای انتقام از آمریکا و اسرائیل، مسیری را طی کردند. پایان مسیر، گلزار شهدا بود؛ جایی که یک‌یک مردم با آرمان‌های شهیدان تجدید بیعت کردند و قسم خوردند راه‌شان را ادامه دهند.
نوید شاهد قزوین گزارش می‌دهد؛

نسل سوم زمین نمی‌خورد/ پرچم‌گردانی در کلاس درس وطن‌دوستی

قزوین، خیابان فردوسی شمالی، شب‌های جنگ تحمیلی سوم. اینجا دیگر فقط یک خیابان نیست. اینجا کلاس درس بزرگی به نام «وطن‌دوستی» است با استادانی ۱۰، ۱۵ و ۲۰ ساله. نسلی که تازه به میدان آمده تا بگوید: ما از نسل اول کم نداریم.
گفت‌وگوی نوید شاهد با پدر شهید حمید ساعدی ‌خامنه:

حمید را به‌عنوان امانت سپردم؛ اگر در راه امنیت مردم شهید شده، برایم افتخار است

پدر شهید حمید ساعدی خامنه، معلمی که سال‌ها در کلاس درس زندگی کرده، در روایت زندگی فرزندش از نوجوانی آرام، ساده‌زیست و مسئولیت‌پذیری می‌گوید که مسیرش از ورزش و دانشگاه به سربازی و مأموریت در زاهدان رسید؛ جوانی که به گفته پدر، «اگر در راه دفاع از کشور شهید شده باشد، مایه افتخار خانواده است»، هرچند هنوز پس از سال‌ها، چشم‌انتظار روشن شدن حقیقت و نشانی از مزار فرزندش هستند.
گفت‌وگوی نوید شاهد با مادر شهید معلم داوود بهادری؛

داوودم معلمی آرام و خوش‌اخلاق بود؛ هیچ‌وقت از او تندی ندیدم

مادر شهید داوود بهادری پسرش را معلمی آرام، حرف‌گوش‌کن و اخلاق‌مدار می‌داند؛ جوانی که در مدرسه سادات اشتهارد تدریس می‌کرد و به گفته مادر، هیچ‌گاه از او رفتار تند یا کلام آزاردهنده‌ای شنیده نشد. داوود همان‌قدر که در خانه کمک‌کار و مهربان بود، در کلاس درس نیز محبوب دانش‌آموزان و اهالی محل بود.
جانباز ۷۰ درصد «بابایی» در گفت‌و‌گو با نوید شاهد قزوین مطرح کرد؛

از گوش خر کشیدن روی عکس شاه تا نیشتر اوستا حاجی

هفت ساله بود که صدای عدالت‌خواهی یک روحانی از مسجد کوچه‌بازار قزوین، دل کوچکش را لرزاند. چند روز بعد، در کلاس درس، عکس محمدرضا پهلوی و فرح دیبا را نشانه گرفت؛ با مداد دو شاخ کشید روی صورت شاه و کوبید به دیوار مدرسه. ساواک نتوانست دستگیرش کند، اما یک لگد خشک و کوتاه از سوی مأمور رژیم، چنان به پای چپش کوفت که خون‌مردگی تا استخوان پیش رفت. پزشکان گفتند: «قطع کنید، وگرنه جانش به خطر می‌افتد.»، اما یک سلمانی قدیمی به نام «اوستا حاجی»، با یک نیشتر تیغ جراحی بسیار باریک و تیز ساده، پای محمد را نجات داد و ماجرا تازه شروع شد. ادامه این روایت از جانباز ۷۰ درصد محمد بابایی بخوانید.

مصاحبه با پدرشهید «میلادسعید آبادی» /کلیپ

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق / کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است
مادر شهید «حسن محمدرحیمی»:

۱۳ سال مردم به من می‌خندیدند/ روایتی از پانزده بهار کوتاه یک نوجوان خیبری

شناسنامه‌اش سکینه است، اما همه وی را پروین می‌شناسند. مادر شهیدی که پسر پانزده ساله‌اش در عملیات خیبر سرش با گلوله رفت و سیزده سال مفقود بود. از آن مادرانی که همسایه‌ها پشت سرش می‌خندیدند اما مادر برای بازگشت پیکر بی‌سر پسرش پشتی خرید، شکر و شربت گذاشت و گفت: «می‌آید». امروز در گفت‌وگو با نوید شاهد قزوین، از روزهایی می‌گوید که حسن سه ساله «ما گل‌های خندانیم» می‌خواند و پانزده ساله در نی‌های مجنون آسمانی شد. روایتی که از کوچه باغ‌های قزوین شروع می‌شود و به استخوان‌هایی ختم می‌شود که یک مادر، آنها را با عشق شناخت.

جانباز و آزاده ۲۵ درصد: بعثی‌ها با بالگرد هلی برن کرده بودند

جانباز و آزاده سرافراز زیدالله امیری بیان می‌کند: «بعثی‌ها با بالگرد هلی برن کرده بودند به ما دستور عقب نشینی دادند، در راه دیدم کلی آدم کشته شده است، یک جاده دست بعثی‌ها بود...»

وقتی رهبر شهید سر بر شانه جانباز پارالمپیک نهاد تا درد دلش را بشنود/ امام خامنه ای غبار غم از دل‌ جانبازان می‌زدود

هفته آینده، پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب بر دستان میلیونی ملت تشییع خواهد شد و در این روز‌های سوگوار، خاطره‌ای ناب از تواضع بی‌نظیر آن پیر فرزانه بر زبان جانبازان جاری است. محمد صالحی، جانباز ۷۰ درصد قزوینی که خود را «بی‌غم» می‌خواند، روایت می‌کند که در دیداری خصوصی با رهبر معظم انقلاب، وقتی قهرمان پارالمپیک «ابراهیم برزگر» دست آقا را گرفت، رهبر شهید خم شد و سر بر دوش آن جانباز نهاد و پنج دقیقه تمام در همان حال به درد دلش گوش سپرد. وقتی محافظان خواستند مانع شوند، تنها فرمود: «بذار آزاد باشند.» این روز‌ها که چشم‌ها به انتظار وداع با آن مرد بزرگ دوخته شده، روایت «بی‌غم» از آن دیدار صمیمی، گوشه‌ای از عظمت اخلاقی رهبری را به تصویر می‌کشد که حتی در اوج عزت، در برابر ایثارگران خاضع‌ترین بود.
پدر شهید «بابک کبودوند»:

از ۳ بار مجروحیت تا شهادت در ۱۷ سالگی / روایت ۴۵ روز چشم‌انتظاری پدر شهید «کبودوند»

ابوالقاسم کبودوند از روزی که در خیابان شنید پسرش «بابک» شهید شده، اما ۴۵ روز، این خبر را در سینه حبس کرد تا مبادا خانواده چشم‌انتظار بمانند. وی از پسر ۱۷ ساله‌ای است که پس از دو نوبت مجروحیت شدید، بار سوم با اجازه پدر رفت و دیگر برنگشت و دکتری که با شنیدن شهادتش، گریست. روایت می‌کند.
در گفتگو با جانباز ۷۰ درصد «مصطفی نجفی» مطرح شد؛

از کوچه‌های خاکی روستا تا خط‌مقدم آتش؛ روایت ناتمام یک معجزه‌گر

مصطفی نجفی است؛ جانباز ۷۰ درصدی که دست راستش در عملیات والفجر ۴ بر اثر اصابت ترکش از کار افتاد، اما نَه دست از جبهه کشید و نَه از معجزه. از پل‌های تاریک عملیات محرم تا دره‌های خونین پنجوین و کمین‌های سوزان طلائیه، هر قدمش با خونی که از تنش رفت، ردِّ امضایی بر دفتر ناتمام ایثار شد. این روایت مردی است که کارت سپاهش روی قلبش ذوب شد، اما ایمانش هرگز ذوب نشد.
در گفت‌وگو با نوید شاهد قزوین مطرح شد؛

روایت یک جانباز در آینه محرم؛ از ۶۵ روز فراموشی تا ۴۰ سال ترکش

آتش بی‌امان. حمله هوایی. سوختگی درجه دو و سه. ترکشی که ۴۰ سال در جمجمه جا خوش کرد. ۶۵ روز فراموشی مطلق. این، خلاصه مجروحیت جانباز ۷۰ درصد علی رامیار، در عملیات مریوان است. روایتش، روایت «عباس‌»هایی است که در کربلای غرب، با لب تشنه از حریم خاک دفاع کردند. امروز که در دهه اول محرم، ماتم حسین(ع) برپاست، خاطرات این رزمنده، بوی خون خدا می‌گیرد و یادآور عاشوراییان گمنامی است که لبیک یا حسین(ع) را در جبهه‌ها به جا آوردند.
جانباز 70 درصد «سبحانی»:

هیچ‌وقت خودم را طلبکار ندانستم / باران رحمت در والفجر ۸، جان رزمندگان را نجات داد

جانباز «علی سبحانی»، متولد ۱۳۴۰، جوان 20 ساله قزوینی بود که با شروع جنگ تحمیلی، لباس رزم پوشید و راهی جبهه شد. وی تا پایان جنگ، چندین بار مجروح شد و سرانجام به جمع جانبازان ۷۰ درصد پیوست. پس از جنگ نیز در سپاه مسئولیت‌هایی بر عهده گرفت، اما امروز با زندگی‌ ساده و چند کندوی زنبور عسل، روزگار می‌گذراند. پای صحبت‌هایش از خاطرات ناگفته، مجروحیت سخت در کربلای ۵ و حس شکرگزاری در اوج درد می‌نشینیم.
طراحی و تولید: ایران سامانه