به گزارش
نوید شاهد تهران بزرگ، در میان خاطرات خانواده شهدا، گاهی نشانههایی دیده میشود که اطرافیان بعدها آنها را به عنوان نشانههای روحیه خاص شهدا به یاد میآورند. درباره شهید «سید علیرضا لواسانی» نیز خانوادهاش چنین احساسی دارند؛ جوانی که به گفته نزدیکانش از همان سالهای زندگی، اخلاق و رفتاری داشت که او را در میان اطرافیان متمایز میکرد. خواهر این شهید در گفتوگو با خبرنگار نوید شاهد، از زندگی، ویژگیهای اخلاقی و لحظات منتهی به شهادت برادرش روایت میکند.
تولد در سالگرد یک شهید
سمانه سادات لواسانی روایتش را از تولد برادرش آغاز میکند و میگوید: علیرضا ۲۶ شهریور ۱۳۷۹، درست در سالگرد شهادت داییمان به دنیا آمد. ما سه خواهر و برادر هستیم؛ من فرزند اول خانوادهام، علیرضا متولد سال ۷۹ بود و برادر کوچکترمان هم متولد ۸۲ است. علیرضا هفت سال از من کوچکتر بود و حدود سه ماه هم از عقدش گذشته بود.
او میگوید برادرش از همان سالهای کودکی روحیهای متفاوت داشت؛ روحیهای آمیخته با ادب، مهربانی و احساس مسئولیت. بارها به پدرمان میگفتم علیرضا با بقیه فرق دارد، انگار نوری در وجودش هست. بعدها که زندگی شهدا را بیشتر مطالعه کردم، دیدم بسیاری از ویژگیهای اخلاقی آنها شبیه هم است؛ ادب، تواضع، اخلاص و مهربانی. علیرضا هم همینگونه بود و این خصلتها در رفتارش کاملاً دیده میشد.
صدابرداری با نیت امام حسین(ع)
خواهر شهید درباره فعالیت برادرش توضیح میدهد که علیرضا در حوزه صدابرداری فعالیت میکرد و مدتی بود در مسجد ارگ تهران و در مراسمهای هیئت حاج منصور ارضی به عنوان صدابردار خدمت میکرد.
او میگوید: برای علیرضا این کار فقط یک شغل نبود. خودش میگفت حتی اگر یک سیم را هم وصل کنم، آن را به نیت امام حسین(ع) وصل میکنم. برای همین با عشق و دقت کار میکرد و حضور در مسجد و هیئت برایش اهمیت زیادی داشت.
من میدان را خالی نمیکنم
سمانه سادات لواسانی با اشاره به روحیه مسئولیتپذیری برادرش میگوید: یک بار برادر کوچکترمان به علیرضا گفته بود شاید این کارها خطرناک باشد. اما علیرضا در جوابش گفته بود: من مسئولیتی را قبول کردهام. همانطور که کسانی که پای لانچرها میایستند یا نیروهای نظامی که در میدان هستند، میدان را خالی نمیکنند، من هم میدان را خالی نمیکنم.
او ادامه میدهد: حتی روز آخر، داییمان به او گفته بود امروز نرو، آنجا خطرناک است. اما علیرضا با آرامش جواب داده بود: «دایی، فوقش شهید میشوم.»
شبی که موشک آمد
خواهر شهید درباره شب حادثه روایت میکند: آن شب علیرضا مثل همیشه برای کار صدابرداری به مسجد رفت. گفته بود دو نفر از همکارانش نیامدهاند و کارشان خیلی شلوغ شده است. برادر کوچکترم هم همراه او رفت.
او میگوید: هنوز نیم ساعت از رفتنشان نگذشته بود که مرا برای شرکت در تجمع و مراسم وداع با رهبر شهیدمان جلوی دانشگاه تهران پیاده کردند. از همانجا علیرضا و برادر کوچکم به محل کارشان رفتند.
کمی بعد، وقتی همراه همسرم در مسیر میدان هفتتیر بودیم، همسر علیرضا تماس گرفت و گفت آن حوالی را با موشک هدف قرار دادهاند؛ دادگستری، کلانتری و مسجد را زدهاند. همان لحظه خودم را سریع رساندم و همراه خانواده به بیمارستان ابنسینا رفتیم.
او با یادآوری لحظات سخت آن شب میگوید: وقتی به بیمارستان رسیدیم، دیدم برادر کوچکترم با اینکه ترکش به رودهاش خورده بود و حال مساعدی نداشت، مدام سراغ علیرضا را میگرفت. با همان وضعیت خودش را به بیمارستان رسانده بود.
لبخند در آخرین لحظه
سمانه سادات لواسانی ادامه میدهد: ترکش به پشت سر علیرضا اصابت کرده بود و تقریباً به کمای مغزی رفته بود. برادر کوچکم که در لحظات آخر کنار او بود برایم تعریف کرد وقتی علیرضا را دید، لبخند آرامی گوشه لبهایش بود؛ انگار داشت به آقا امام حسین(ع) سلام میداد. حتی به او گفته بودم: «علیرضا با آقامان امام حسین سلام بده.» همان لحظه دیدم لبهایش تکان خورد.
چند ساعت دستگاههای پزشکی به بدنش متصل بود، اما شدت جراحات اجازه بازگشت نداد و سرانجام سید علیرضا لواسانی در همان شب دوازدهم ماه مبارک رمضان، دهم اسفند، در پی حمله جنایتکارانه آمریکایی ـ صهیونیستی به حوالی مسجد ارگ تهران، به شهادت رسید.
داغی سنگین، دلی روشن
خواهر شهید در ادامه از اخلاق و مهربانی برادرش یاد میکند و میگوید: علیرضا واقعاً آقا و بسیار مهربان بود. هر کسی که او را میشناخت همین را میگفت. حتی خانواده همسرش که مدت کوتاهی با او زندگی کرده بودند، میگفتند در همین زمان کم عاشق اخلاق و رفتار او شدهاند.
او میافزاید: در مراسمش دوستان و همکارانش خیلی گریه میکردند و از خوبیهایش میگفتند. بعضیها حتی میگفتند چشمهای علیرضا شبیه چشمهای شهید حججی بود و رفتارهایش هم شباهت زیادی به او داشت.
سمانه سادات لواسانی درباره داغ از دست دادن برادرش میگوید: این داغ برای ما خیلی سنگین است. حتی علیرضا یک بار به پدرم گفته بود داغ جوان خیلی سخت است. اما تنها چیزی که دل ما را آرام میکند این است که قلبمان به این شهادت روشن است. من به پدرم گفتم: «هذا من فضل ربی»؛ این عزتی است که خدا با شهادت به ما داده است.
او در پایان با بغضی آشکار میگوید: ما در مکتب امام حسین(ع) بزرگ شدهایم. وقتی به صبر حضرت زینب(س) نگاه میکنیم که فرمودند «ما رأیت الا جمیلاً»، میفهمیم در برابر آن مصیبت عظیم، باید با ایمان و صبر ایستاد. دل ما سوخته است، اما سربلند هستیم.
و حالا من ماندهام و یک دنیا دلتنگی خواهرانه برای برادر شهیدم.
گفتگو از جلیلی نسب