ما افغانستانی هستیم اما مدافعِ حرمیم؛ جنگ با کفر که مرز نمیشناسد
به گزارش نوید شاهد البرز؛ وقتی در روزهای عیدِ غدیر، مهمانِ خانهی مردی میشوی که از تبارِ سادات است و بوی غربت و عزت از در و دیوارِ خانهاش به مشام میرسد، زمان رنگِ دیگری به خود میگیرد. «سید حسین توکلی»، پدری که رنجِ روزگار را در کوههای دایکندی افغانستان چشیده و طعمِ شیرینِ شهادتِ فرزند را در راهِ ولایت در خاکِ ایران مزه کرده است، گویی کتابی زنده از تاریخِ معاصر است. او وقتی از «سید محمد» میگوید، صدایش میلرزد اما استقامتش، کوهها را شرمنده میکند. این روایتِ پدری است که نه در شعار، که در عمل، «فداییِ ولایت» را تربیت کرده است.
ریشهها؛ در محضرِ قرآن و کوهستان
زندگی حاج سید حسین، قصهای است که از دایکندیِ افغانستان آغاز شد. پدری که خود روحانی و روضهخوان بود، اولین معلمِ او شد. او میگوید: «درسِ دولتی نبود، اما قرآن و کتابهای قدیمی، آیینِ زندگی ما بود.» از همان کودکی، زمینداری و گلهداری، عجین با طعمِ فقر و ایمان، به او آموخت که برای نانِ حلال باید جنگید. اما این جنگیدن، فراتر از زمینهای کشاورزی بود. وقتی دولتهای محلی فروریخت و جنگهای گروهی آغاز شد، سید حسین در بیستسالگی، خود را در میانهی معرکهای دید که تنها یک انتخاب داشت: ایستادگی یا تسلیم. او هفت تا هشت سال با طالبان جنگید؛ جنگی که برای او نه تنها یک وظیفه، که آزمونِ ایمان بود.
اسارت در چنگال وحشت
خاطراتِ اسارتِ حاج سید حسین، قلبِ هر شنوندهای را میفشارد. سهماه اسارت در چنگالِ طالبان. او با بغضی که در گلو دارد، از روزهایی میگوید که طناب، مثلِ گردنبندِ حیوانات بر گردنش بود. «برخوردشان وحشیانه بود. ما را در چادرِ عشایر میخواباندند. کک و شپش امانمان را بریده بود. ما را روی زمین میخواباندند و تیغِ چاقو را روی گلویمان میکشیدند تا بترسیم.» اما در اوجِ این شکنجهها، وقتی از او پرسیدند که چرا تاب آوردی؟ میگوید: «خداوند خواست که زنده بمانیم. وقتی نیروهای ما خانوادهی آن فرماندهِ طالب را دستگیر کردند، ورق برگشت و تبادل انجام شد.» این، درسِ اولِ استقامت بود که در خونِ سید حسین نهادینه شد و بعدها به پسرش، محمد، ارث رسید.
مهاجرت به مقصدِ عشق
پس از خستگیِ جنگ در وطن، راهیِ ایران شد. ایران برای او نه یک مقصدِ کاری، که پناهگاهِ جان بود. از کارگری در کورههای آجرپزی و کارخانههای آلومینیوم تا چاهکنی و کشاورزی؛ او هر شغلی را تجربه کرد تا نانِ حلال به سفرهاش برسد. دوازده فرزند، دوازده هدیهی الهی که تربیتِ آنها را با سختگیریِ پدرانه اما قلبی سرشار از محبت پیش میبرد. او میگوید: «نمیگذاشتم محمد زیاد اینور و آنور برود. میترسیدم. میخواستم پاک بماند. محمد، هم تمیز بود و هم به سر و وضعش میرسید. بچهی خاصی بود.»
شوقِ پرواز؛ وقتی محمد راهش را پیدا کرد
وقتی حرف از سوریه میشود، چهرهی حاج سید حسین تغییر میکند. محمد، پسر چهارم، هجده ساله بود که هوای پرواز به سرش زد. حاجآقا اعتراف میکند: «ما راضی نبودیم. حتی زنگ زدیم پادگان که نگذارید برود. ولی خودش اصرار داشت. مادرش هم بالاخره راضی شد.» آن لحظهی خداحافظی، در ذهنِ پدر حک شده است: «آمد بالای سرم. گفت آقا اجازه میدهی؟ گفتم اجازه نمیدهم. میترسیدم شهید بشوی یا بدون دست و پا برگردی. اعتنا نکرد.» این، همان نقطهی طلاییِ تربیتِ حاج سید حسین بود. او که فکر میکرد با «نه» گفتن مانع میشود، نمیدانست که بذری که کاشته، درختِ تنومندی شده است که دیگر به اجازهی پدر برای انتخابِ مسیرش نیاز ندارد.
دو هفته در بهشت
آموزشِ نوزدهروزه در ورامین و سپس اعزام. پدر میگوید: «سوریه که رفت، زیاد نماند. دو سه هفته بیشتر نبود.» در این فاصله، ارتباطِ محمد با پدرش کوتاه و خلاصه بود، چرا که محمد میدانست پدر دلتنگ است و طاقتِ شنیدنِ صدایِ جنگ را ندارد. اما مادر، امینِ اسرارِ پسر بود. وقتی خبرِ شهادت رسید، دنیایِ حاج سید حسین زیر و رو نشد؛ چرا که او خود سالها در میدانِ جنگ بوده و میدانست که بهایِ آزادی، خون است.
شناسایی در قابِ کامپیوتر
لحظهی دیدارِ دوباره، تلخترین و شیرینترین لحظهی زندگیِ پدر بود. «رفتیم تهران. پیکرش را در کامپیوتر نشان دادند. بدنش سالم بود. پشتِ سرش، جایی که ترکش خورده بود، پنبه گذاشته بودند.» پدر وقتی پیکرِ پسرش را دید، نه ناله کرد و نه شیون. او در دلش با پسرش حرف زد: «به او گفتم؛ حرفِ من را گوش نکردی و رفتی، اما کارِ درستی کردی.»
غرور در برابرِ بیمهریها
حاج سید حسین از برخوردِ برخی مسئولان هم گلایه دارد، اما نه از سرِ خودخواهی، بلکه از سرِ کرامت. او از ماجرایی میگوید که یک مأمور با او برخوردِ ناشایست داشت، چون افغانستانی بود. اما وقتی حاجآقا با صلابت گفت: «من پدرِ شهیدم، مدافعِ حرمِ فرزندم، من به آقا شکایت میکنم»، ورق برگشت. او میگوید: «ما افغانستانی هستیم، اما قانون و احترامِ خانوادهی شهید، مرز نمیشناسد.» او با همان اقتدارِ یک رزمنده، حقِ خود و شهیدش را گرفت.
میراثِ محمد
امروز وقتی از حاج سید حسین میپرسی «چرا خدا او را انتخاب کرد؟»، میگوید: «ما که کاری نکردیم. وظیفهی هر مسلمانی است که مقابلِ کفر بایستد. محمد، خودش راهش را پیدا کرد.» این، بزرگترین افتخارِ یک پدر است. او که یازده فرزندِ دیگر دارد، همچنان همان مردِ استوارِ میدانهای جنگ است. او دیگر نمیجنگد، اما تربیتِ او، نسلی را به میدان فرستاده که اسلام را فراتر از مرزهای جغرافیایی میبینند.
در پایان
قصه سید محمد توکلی، قصهی غربت نیست؛ قصهی عزت است. قصهی پدری که با دستانِ پینهبسته، فرزندی را بزرگ کرد که جانش را نثارِ حریمِ اهل بیت کرد. امروز در خانهی حاج سید حسین، در ایامِ غدیر، پرچمِ ولایت بالاست. او در پایانِ گفتگو، با لبخندی که عمقِ رضایتش را نشان میدهد، میگوید: «ما که نرفتم، ولی هنوز هم حاضرم بروم.» و این، تمامِ آن چیزی است که باید از یک پدرِ شهیدِ سادات آموخت: «فقط پدری بودم که افتخار کرد.»
گفتوگو از اباذری