آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۶۰۱
۱۱:۴۴

۱۴۰۵/۰۳/۲۶
مادر شهید جنگ ۱۲ روزه «امیرحسین قاسمی»:

آخرین شام را خورد و رفت/ روایت از عشق، چفیه و وداعی که تکرار نشد

مامان، «آخرین شاممه می‌خورم»؛ این جمله تلخ، آخرین لبخند امیرحسین به مادر بود پیش از آنکه برای همیشه به آسمان برود. مادر شهید قاسمی، از آن شب می‌گوید که پسرش چفیه خرید و از شهادت گفت، از شبی که خواب دید پدر شهید شده. صبح فهمید ایران زیر آتش رفته، اما به مادرش گفت: «نگران من نباش، نگران خودت باش.» حالا مادر ۴۲ ساله اهل رادکان، هر روز به مزار پسر می‌رود، بوی چفیه را از کمد خانه‌اش حس می‎‌کند و با امیرحسین، شهید جنگ 12 روزه، درد دل می‌گوید؛ روایتی از عشقی که در خاک ماند و روحی که به آسمان پیوست.


«آخرین شام را خورد و رفت» / روایت از عشق، چفیه و وداعی که تکرار نشد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، «مامان آخرین شاممه می‌خورم». امیرحسین این را گفت، نشست پای سفره و غذایش را خورد. مادر فکر کرد شوخی می‌کند، اما پسر دیگر برنگشت. منیژه جعفری مادر شهید امیرحسین قاسمی، از روزی می‌گوید که پسرش چفیه خرید و گفت می‌خواهد شهید شود. از شبی که خواب دید پدر شهید شده و صبح فهمید به ایران حمله شده. از تماس‌های روزانه و دلداری‌های پسری که می‌گفت: مامان نگران خودت باش. این روایت حماسی، مادری است که هنوز بوی چفیه در کمد خانه‌اش مانده و هر روز به مزار شهدای روستای رادکان می‌رود تا با پسرش درد دل کند. زنی که از ۱۵ سالگی مادر شد، عاشقانه زندگی کرد و حالا روایتگر جانسوزترین قصه زندگی‌اش است. قصه پسری که می‌توانست دانشگاه برود، اما اصرار کرد اول سربازی را تمام کند. 

نوید شاهد استان قزوین: خودتان را معرفی می‌کنید.

مادر شهید امیرحسین قاسمی: من منیژه جعفری، مادر امیرحسین قاسمی هستم. ۴۲ سالمه. اهل روستای رادکان از توابع تاکستان هستم. پدرم ۲۰ سال پیش فوت کرده. مادرم در قید حیات است. چهار خواهر و دو برادریم. خانواده اهل مسجد، نماز و روزه بود. از کودکی مسجد می‌رفتیم. مادرمان صبح‌ها بیدارمان می‌کرد تا روزه بگیریم. تا سوم راهنمایی خواندم؛ و در ۱۵ سالگی ازدواج کردم.

نوید شاهد استان قزوین: از ازدواج و نحوه برگزاری آن برایمان بگویید.

مادر شهید امیرحسین قاسمی: همسرم هم محلی ما بود، مهریه من یک میلیون تومان بود. اوایل ازدواج، همسرم هفت ماه سر کار نرفت بعد مشغول به کار شد. همدیگر را خیلی دوست داشتیم لذا زندگی خوبی داشتیم. حاصل زندگی‌مان ۳ فرزند شد که فرزند اولم شقایق سال ۷۸ به دنیا آمد. بعد امیرحسین هفدهم مهر ماه سال ۱۳۸۴ به دنیا آمد. امیرعلی هم سال ۸۹ به دنیا آمد.

نوید شاهد استان قزوین: از اخلاق و روحیه شهید امیرحسین قاسمی چطور بود؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: امیرحسین مهربان، آرام و دلسوز بود. خیلی به من وابسته بود و مرا دوست داشت؛ لذا وقتی به پسرم می‌گفتم سرم درد می‌کند، دست و پاچه می‌شد و خودشو را گم می‌کرد، فقط می‌گفت: مامان تو را خدا از هیچ چیزی ناراحت نباش، من خودم پشتت هستم. همیشه در همه جا هوای مادرش را داشت. به همین دلیل من هم خیلی وابسته امیرحسین بوده و عاشقش بودم.

نوید شاهد استان قزوین: چطور شد به سربازی رفت؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: اصلاً دوست نداشتم خدمت برود. می‌گفتم امیرحسین برو تحصیل‌ات را ادامه بده و دانشگاه برو. خودش قبول نکرد. گفت نَه، من اول برم سربازی‌ام را تمام  کنم، بعد بیام دانشگاه برم، هر کاری من و پدرش کردیم، خدمت نرود و اول دانشگاه برود. نشد. پسرم قبول نکرد. گفت نه، من باید برم. سرانجام هم خدمت رفت.

نوید شاهد استان قزوین: وقتی خدمت رفت، چه طور با شما ارتباط داشت؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: هر روز به من زنگ می‌زد. آنقدر من دلواپس پسرم بودم و دغدغه داشتم. روزی شاید دو - سه بار با هم حرف می‌زدیم. مدام می‌گفت: مامان جایم خوب است. نگران نباش. بعدا متوجه شدم نه غذاشون خوب بود نه جاش. ولی به من اصلاً نمی‌گفت. هر وقت می‌گفت، می‌گفت نه مامان خوبم راحتم.

آخرین مرخصی و وداع تلخ

نوید شاهد استان قزوین: آخرین باری که مرخصی آمد، چه طور بود؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: چند بار مرخصی آمده بود، اما هر بار چیزی نمی‌گفت، اما آخرین بار برایم همه چیز را تعریف کرد. به عنوان مثال می‌گفت: مامان آموزشی ما خیلی سخت بود، جامون خیلی بد بود، غذا درست حسابی نمی‌خوردیم.

نوید شاهد استان قزوین: خاطره‌ای از مرخصی‌اش به یاد دارید. 

مادر شهید امیرحسین قاسمی: رفته بود یک عدد چفیه خریده بود. آخرین بار دور گردنش انداخت. گفتم امیرحسین این را برای چی خریدی. گفت: مامان می‌خوام برم شهید بشم. این را گفت، آنقدر حالم بد شد. گفتم چرا این حرف را میزنی؟ گفت شوخی کردم. بعد چفیه را ازش گرفتم، بردم کمد گذاشتم. گفتم این حرف را نزن. تو سربازی راه دور هستی از این حرف‌ها نزن. گفت مامان شوخی کردم. من و پدرش از این حرفش خیلی ناراحت شده بودیم.

نوید شاهد استان قزوین: شب آخر پیش شما بود؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: بله. آخرین بار بود داشت می‌رفت. سر میز شام، میز چیده بودم. ایستاده به سفره نگاه کرد، بعد به صورتم نگاه کرد و گفت: «مامان آخرین شاممه می‌خورم». انقدر من حالم بد شد. گفتم امیرحسین چرا این حرف را میزنی؟ گفت: نه، شوخی کردم. بعد ۴۵ روز می‌آیم. گفتم پسرم نگو از این حرف‌ها. نگو آخرین شاممه. سپس نشست غذایش را خورد. بعد بغلم آمد و پیش من نشست. دستش را دور گردنم انداخت. گفت: مامان صبح می‌روم. بعد با هم یک کمی گریه کردیم. بلند شد رفت دوش گرفت. رختخوابش را پیش خودم انداختم و با هم خوابیدیم.

نوید شاهد استان قزوین: صبح که خواست برود چه شد؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: صبح ساعت ۷ بود گوشی زنگ خورد، بیدار شد. آماده‌اش کردم. پدرش هم بیدار شد. لباس و کیفش را آماده کردم، کنارش گذاشتم. آنقدر لباسش را آرام تنش می‌کرد، انگار دلش نمی‌خواست برود. نگاه به من و پدرش می‌کرد، گفتم امیرحسین دیرت نشه، ۱۰ دقیقه مانده بود. گفت نه دیر نمیشه. لباسش را پوشید. بلند شد من را بغل کرد. از زیر قرآن ردش کردم. بیرون رفتیم جلوی در، سوار ماشینش کردیم. دوباره از ماشین برگشت. یک بار در ماشین را باز کرد سوار شود کخ برگشت و آمد مجدد من ر ا بغل کرد. قیافش مظلوم بود. اشک از چشماش می‌ریخت. یاد اولین بار که می‌رفت افتادم که این جوری گریه می‌کرد. همدیگر را محکم بغل کردیم. سوار ماشین شدیم، امیرحسین با پدرش رفتند من پشت سر آنها آب پاچیدم. خانه برگشتم. با خودم گفتم خدایا یعنی من دوباره بچه‌ام را می‌بینم که دیگر ندیدم.

شب حمله و خواب عجیب

نوید شاهد استان قزوین: بعد از رفتنش چه گذشت؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: بعد از اینکه پسرم رفت، چهار و پنج روز بعد. همان شبی که حمله شده بود به ایران. من خواب دیدم پدرم شهید شده. در صورتی که پدرم ۲۰ ساله، فوت کرده بود. من این خواب را دیدم. بعد استرس وجودم را گرفت. از خواب بلند شدم، گفتم: خدایا این چه خوابی بود؟ پدر من ۲۰ ساله که فوت کرده. گوشی را نگاه کردم دیدم به ایران حمله شده. دلم آشوب شد. زنگ زدم امیرحسین، گوشیش خاموش بود. پدرش هم زنگ زد، گفت من هم زنگ می‌زنم گوشیش خاموشه. بعد مدتی امیرحسین به من زنگ زد. گفت خوبم، اینجا هیچ خبری نیست. باید هر روز به هم زنگ می‌زدیم. گفتم امیرحسین تو را خدا مواظب خودت باش. ببین اگه چیزی شد، بیا. گفت نه مامان، اینجا هیچی نیست. به خدا اینجا هیچی نیست. امنیت داریم. ما داریم بیرون والیبال بازی می‌کنیم. تو نگران من نباش، نگران خودت باش. می‌خندید. هر سری می‌گفت مامان نگران خودت باش، نگران من نباش.

نوید شاهد استان قزوین: آخرین بار کی با هم حرف زدید؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: ظهر سی و یکم خرداد ماه بود، من زنگ زدم. با امیرحسین حرف زدم. گفت مادر جان، من در اتاق منشی هستم. شب‌ها گوشی مرا نمی‌گیرند می‌توانی شب هم به من زنگ بزنی. ساعت ۵ عصر شد، زنگ زدم خاموش بود. نگران بودم. خواهرش از تهران به روستا آمده بود. خیلی ناراحت بودم. بلند شدم به همراه دخترم به خانه مادرم رفتیم. شام خوردیم. ساعت ۸:۳۰ – ۹ شب بود. شوهرم که بیرون از خانه بود به برادرم زنگ زد. برادرم پشت تلفنی چهره‌اش زرد و حالش خیلی بد شد، دوید حیاط. گفتم چی شده؟ گفت: امیرحسین زخمی شده. دیگه من و خانواده با شنیدن این خبر، همانجا زدم به سرم. اصلاً نفهمیدم چی شد. من از هوش رفتم، واقعا نفهمیدم چی شد.

نوید شاهد استان قزوین: بعد چی شد؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: بعد که به هوش آمدم به من گفتند رفته، چون من حالم بد شده بود نتوانستم بروم. هر بار به برادرم زنگ زدم گفتن نه هیچی نشده، فقط زخمی شده و در اتاق عمل است. صبح به برادرم زنگ زدم، گفت پدرش پیش امیرحسین است حالش خوبه. برای آرام کردنم گفت اگر چیزی شده بود، من اینجوری با تو صحبت نمی‌کردم. نگران نباش، تو را خدا نگران نباش. گفتم من می‌خوام پیش امیرحسین بیام. گفت نه نیا، خودم می‌یارمت. بعد از پایان تماس تلفنی دیدم برادر کوچیکم داخل حیاط خانه شد. دیدم به سرش می‌زنه، گفت شهید شده. بعد فهمیدم که امیرحسین شهید شده. به سرم زدم. پسرم در حمله تروریستی رژیم جعلی صهیونیستی - جنگ 12 روزه در سی و یکم خرداد ماه به شهادت رسیده بود.

دیدار پیکر و آن صورت زرد آرام

نوید شاهد استان قزوین: پیکرشان را دیدید؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: پیکرش را آوردند. فقط صورتش را برای من باز کردند. نگذاشتند بدنش را باز کنم. صورتش سالم بود، آرام خوابیده بود. بوسش کردم. رنگ صورتش زرد زرد و سفته، سفت شده بود.

نوید شاهد استان قزوین: چه اتفاقی افتاده بود برایشان؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: آخرین دیدار ... سکوت کرد و اشک ریخت...

سفر آخر به مشهد

نوید شاهد استان قزوین: با شهید مسافرت هم رفته بودید؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: بله، آخرین بار. عید ۱۴۰۴ همان موقع که خدمت بود با هم مشهد. رفتیم اولش گفت من نمی‌توانم بیام، بهم مرخصی نمیدن. قرار بود ۲۷ اسفند بریم. گفت من نمیتوانم بیایم، شما برید. پدرش گفت کاش میتونستی بیای، با ماشین خودمان داریم میریم، می‌آمدی کمک می‌کردی، خوب بود. اولش می‌گفت نمیتوانم بیام، شاید مرخصی ندن. بعد دیدم یهویی آمد. نگفته بود به ما که قرار است بیاید. من آشپزخانه نشسته بودم، در را باز کرد آمد. من ذوق زده و سوپرایز شدم. حالم یه جوری شد. گفتم امیرحسین تو گفتی نمی‌آیم، دویدم بغلش کردم. گفت نه مامان، من نمی‌خواستم بهت بگم. اگر می‌گفتم می‌آیم، تو تا به منزل آمدنم دل نگرانم بودی. هی زنگ می‌زدی. چون از آنجایی که راه دور بود، من استرس می‌گرفتم این راه را بیاد و برگردد؛ لذا به من نمی‌گفت. می‌گفت مامان من دیگه بعد این، نمی‌خوام بهت بگم، یهویی می‌خوام بیام.

نوید شاهد استان قزوین: اخلاقش در مسافرت چطور بود؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: خیلی خوب بود. با همه چی مدارا می‌کرد. غذا دیر می‌شد، صداش در نمی‌آمد. یک بار از بیرون خانه زنگ زده بود. گفت مامان برات قاب گوشی بگیرم؟ گفتم نَه، نَه، من از تو هیچ چیزی نمی‌خواهم، امیرحسین تو سربازی هیچی برام نخر. بعد زنگ زد به خواهرش گفت برات بگیرم؟ آن هم گفت نه من نمی‌خواهم، من تازه گرفتم. گفت من بیرونم، هر چی می‌خواهید بگویید براتون بخرم. گفتیم نه، تو سربازی، از تو انتظار نداریم برایمان چیزی بخری.

نوید شاهد استان قزوین: روز مادر براتون چه هدیه‌ای می‌گرفت.

مادر شهید امیرحسین قاسمی: سال گذشته روز مادر بود، برای من گل و شیرینی خریده بود. آن قدر خوشحال شدم. ولی گفتم کاش امیرحسین فقط شیرینی خریده بودی، گل نمی‌خریدی، سربازی، پولت لازم می‌شود. گفت نه مامان، من هر سال برات می‌خرم، خیلی همدیگر را دوست داشتیم و خیلی به هم وابسته بودیم. خدا این جوری از دستم گرفت.

خواب‌های بعد از شهادت

نوید شاهد استان قزوین: خوابش را دیدید؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: بله. چند بار دیدم. خوابش را که می‌بینم، انگار ناراحته. یک بار حالم خیلی بد بود، گفتم امیرحسین هر طور شده. تو را خدا به خوابم بیا. لباسش و عکسش را بغل کردم، خوابیدم. گفتم امیرحسین جان بیا، لااقل یک ذره آرامم کن. خواب دیدم با همون لباسی که دستم بود، پوشیده و آمده بود. اما سرش را پایین انداخته بود. اصلاً به صورتم نگاه نکرد. من صورت و سرش را بوسیدم، اما امیرحسین اصلاً صورت من را نگاه نمی‌کرد.

نوید شاهد استان قزوین: دیگران هم خوابش را می‌بینند؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: هر کسی پیش من می‌آید می‌گوید ما خوابش را می‌بینیم. من خواب دیدم پسرت میگه به مامانم بگو گریه نکنه، مامانم ناراحته. بهش بگید گریه نکنه. هر کسی می‌یاد این خواب را به من میگه. ولی من اصلاً نمی‌توانم خودم را آرام کنم. هر چقدر می‌خوام خودم را آرام کنم، اصلاً نمی‌توانم. به یاد خاطراتش، می‌افتم، نمی‌توانم خودم را آرام کنم.

مزار شهدا و متوسل شدن به امیرحسین

نوید شاهد استان قزوین: به مزار شهدا میر‌وید؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: مزار شهدای رادکان. بله. من هر روز می‌روم. مزارش یک حال و هوایی دارد، خیلی روحیه‌ام بهتر و سبک میشه. باهاش درد دل می‌کنم. هر چی تو دلمه، بهش میگم.

نوید شاهد استان قزوین: از شهدا حاجت گرفتید؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: چند نفر از همشهری‌هایم نذر کردند که حاجت گرفتند. آمدند نزدم و به من گفتند به حاجت‌مان رسیدیم. نذری آوردن، نذری‌ها را سر مزارش پخش کردم. هر کسی متوسل می‌شود حاجت می‌گیرد.

نصیحت به جوانان

نوید شاهد استان قزوین: شما به عنوان مادر شهید چه نصیحتی به جوان‌ها می‌کنید؟

مادر شهید امیرحسین قاسمی: راه امیرحسین را ادامه بدهند. نگذارند کشورمان دست بیگانه بیفتد. انشاءالله همه جوان‌ها عاقبت بخیر بشوند و پرچم ایران همیشه بالا باشد.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه