شیرینی تولدی که با عطر شهادت جاودانه شد
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمود عزیزیوامرزانی» هشتم مرداد ۱۳۴۰ در شهرستان دامغان چشم به جهان گشود. پدرش علیاکبر، نگهبان بود و مادرش صغرا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. سال ۱۳۶۳ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمنماه ۱۳۶۴ در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به پهلو، شهید شد. مدفن وی در گلزار شهدای فردوسرضای زادگاهش واقع است.

نانهایی که بیصدا به مهربانی تبدیل میشدند
میگفتم: «پسرجان! چرا هرموقع میری نان بگیری، دوسه تا کمتر از پولی که بهت میدم میگیری؟»
میگفت: «نه مامان! اشتباه میکنی. مگه نگفتی ده تا بگیر. میخوای این دفعه بشمرم؟»
میخواستم بفهمم چرا به اندازهای که پول میدهم نان به خانه نمیآورد. چه میکند؟ چند بار امتحانش کردم. پیش خودم گفتم: «بچه است. مغازه میره و هله هوله میخره.»
دوسه مرتبه تعقیبش کردم. دیدم نان را به کسی داد. ازش پرسیدم: «چرا نون رو دادی به اون بچه؟ چرا خودش نمیره توی صف بایسته؟»
گفت: «مامان! نمیخواستم بهت بگم. همونی رو که دیدی پدر نداره.»
(به نقل از مادر شهید، صغرا فکوریان)
روزههای پنهانی زیر کرسی زمستان
زمستان بود و کرسی گذاشته بودیم. زیر کرسی میخوابید. چند بار صبح که بیدار میشد، میدیدم روی کرسی خرده نان یا پوست تخممرغ ریخته. فکر میکردم موقع خوابیدن فراموش کردهام که تمیز کنم.
یادم بود که ما تخممرغ نخوردیم. فهمیدم کار محمود است. نصف شب گرسنهاش میشود، از خودش پذیرایی میکند. گاهی هم میدیدیم ظهر با ما غذا نمیخورد و یا موقع اذان که میشود، خودش سماور را روشن میکند. متوجه شدیم برای خودش بلند میشود سحری میخورد و روزه میگیرد.
(به نقل از مادر شهید، صغرا فکوریان)
شیرینی تولد
یک روز بعد از به دنیا آمدن علی بهطور اتفاقی توانستم با او تماس تلفنی برقرار کنم. آن موقعها در شرایط جنگ، دسترسی به تلفن خیلی سخت بود. بعد از این که باهاش تماس گرفتم، از تولد فرزندمان مطلع شد. خیلی ابراز خوشحالی کرد و گفت: «خوشحالم از این که یادگاری از ما میماند!»
بعد از شنیدن خبر تولد فرزندمان، درحالیکه برای عملیات والفجر هشت به خط مقدم میرفت، کام دوستانش را با چند حبه قند شیرین کرده بود. به آنها وعدی ضیافت و دادن شیرینی را بعد از بازگشت از جبهه داده بود، اما شهد شیرین شهادت کام خودش را شیرین کرد و برای همیشه این آرزوی دوستان خاطره شد.
(به نقل از همسر شهید، امالبنین فرخی)
رضایتی که با اشک مادر و ایمان پسر به دست آمد
میخواست برود جبهه. خیلی التماس میکرد تا من رضایت بدهم. میگفتم: «مادرجان! من دل ندارم! تو بری من چه کار کنم؟»
میگفت: «بقیه چه کار میکنن؟ هر کاری اونا کردن شما هم...»
یک روز داشتم لباس میشستم که آمد. کمکم کرد و همه را آب کشید و روی بند آویزان کرد. در همان حال برای من حدیث و روایت هم میخواند. دلش طاقت نداد و گفت: «دخترآقا! تو خودت بارها حضرت زینب(س) و امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) رو صدا نزدی و گفتی فداتون بشم؟ فقط با زبون که نمیشه فداشون شد! باید بریم جبهه تا فداشون بشیم!»
با همان سن وسالش آنقدر در گوشم خواند تا راضی شدم. گفتم: «بابات چی؟ اصل باباته!»
گفت: «راضی کردن و امضا گرفتن از بابا با خودم.»
بعد هم رفت مغازه و با باباش صحبت کرد و وقتی برگشت از خوشحالی توی پوست خودش نمیگنجید.
(به نقل از مادر شهید، صغرا فکوریان)
انتهای متن/