خاطره انگیز

آخرین اخبار:
خاطره انگیز
قسمت سوم خاطرات شهید «غلامعلی میرحاج»

انگار لباس شهادت بر تنش بود

دوست شهید «غلامعلی میرحاج» نقل می‌کند: «عملیات الی بیت‌المقدس، در منطقه دارخوئین دنبال پسرعمویم می‌گشتم. در این بین غلامعلی را دیدم. لباس بسیجی تمیز و چفیه دور گردنش همراه با بوی خوش عطر، آن هم میان آن همه خاک، خاکریز و چادر رزمنده‌ها باعث تعجبم شد.»
قسمت دوم خاطرات شهید «غلامعلی میرحاج»

برای ظهور امام زمان دعا کنید

همسر شهید «غلامعلی میرحاج» نقل می‌کند: «باز هم دلم برای دیدنش پر می‌کشید. این بار سراغ وصیت‌نامه‌اش رفتم. آن را باز کردم. خط به خطش بوی او را می‌داد. انگار خودش هم پیشم آمد. نوشته بود: برای نزدیکی ظهور امام زمان دعا کنید!»

مصمم و آگاه در راه انقلاب

پدر شهید «محمدحسن موقنیان» نقل می‌کند: « آن‌قدر مصمم بود که هیچ‌کس نتوانست او را وادار به ماندن کند. به جبهه‌ها رفت و مدت شش ماه با دشمن جنگید تا آنکه خبر شهادتش را برای ما آوردند.»
قسمت نخست خاطرات شهید «غلامعلی میرحاج»

به عهدی که با امام بست، وفا کرد

خواهر شهید «غلامعلی میرحاج» نقل می‌کند: «از زیر پیراهنش عکسی را بیرون آورد. آن را روی دیوار اتاق نصب کرد و گفت: قسم به جدت! تا خون در رگ‌هام است با دشمنانت می‌جنگم.»
قسمت دوم خاطرات شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی»

گهواره‌ای برای یادگاری از پدری که می‌دانست رفتنی است

دوست شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی» نقل می‌کند: «گفت: با این وضعیت جنگ، خدا عمری بده که فرزندم را ببینم! ولی فکر کنم هم دیگه رو نمی‌بینیم. می‌خوام لااقل یک یادگاری از خودم براش باقی گذاشته باشم. بهش بگین: گهواره رو بابات برات درست کرده و خیلی دوست داشت تو رو ببینه.»
قسمت نخست خاطرات شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی»

شیرینی تولدی که با عطر شهادت جاودانه شد

همسر شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی» نقل می‌کند: «بعد از شنیدن خبر تولد فرزندمان، درحالی‌که برای عملیات والفجر هشت به خط مقدم می‌رفت، کام دوستانش را با چند حبه قند شیرین کرده بود. به آن‌ها وعدی ضیافت و دادن شیرینی را بعد از بازگشت از جبهه داده بود، اما شهد شیرین شهادت کام خودش را شیرین کرد.»
قسمت دوم خاطرات شهید «عباسعلی رنگریز»

معبر را گشود تا به دلبرش برسد

هم‌رزم شهید «عباسعلی رنگریز» نقل می‌کند: «گفتم: عباس تو نه! تنها پسر کربلایی جمشید نه! نرو! نگاهم کرد و گفت: ما کجا و شهادت کجا؟ وارد معبر شد تا به دلبرش برسد.»

می‌خواهم خدا رو با لباس نو ملاقات کنم

هم‌رزم شهید «مجید طالب‌بیدختی» نقل می‌کند: «گفت: من این لباس پلنگی رو می‌یارم. نزدیک خط که رسیدیم می‌خوام بپوشم. من شهید می‌شم. می‌خوام خدا رو توی لباس نو ملاقات کنم.»

ویژه‌نامه الکترونیکی شهید «مجتبی سبوحی» منتشر شد

به مناسبت سالگرد شهادت طلبه شهید «مجتبی سبوحی»، ویژه‌نامه این شهید گران‌قدر شامل زندگی، وصیت‌نامه، خاطرات، تصاویر، دست‌نوشته، پوستر و مصاحبه با شهید برای علاقه‌مندان منتشر می‌شود.

لباسی برای حفظ کرامت دیگران

برادر شهید «محمدرضا محمدیان» نقل می‌کند: «جوان بودیم و دنبال لباس‌های شیک. نگاهی جدی به من انداخت و گفت: باید طوری لباس بپوشیم که افراد بی‌بضاعت با دیدن ما از سر و وضع خود خجالت نکشن!»
قسمت دوم خاطرات شهید «حسین شفیع‌زاده»

«حسین» را با خنده‌هایش می‌شناختند

هم‌رزم شهید «حسین شفیع‌زاده» نقل می‌کند: «یکی از بچه‌ها گفت: خب! حسین آقا! بعضی شب‌ها، نمی‌خوابی! کجا می‌ری؟ ما رو هم ببر! حسین که همه او را با خنده‌هایش می‌شناختند، آن بار نیز خندید و گفت: راستی! یادم رفته به شما بگم. من از بچگی عادت داشتم که نیمه‌های شب توی خواب بلند می‌شم راه می‌رم.»
قسمت نخست خاطرات شهید «حسین شفیع‌زاده»

«حسین» در صحرای کربلا برای یاری امامش ماند

هم‌رزم شهید «حسین شفیع‌زاده» نقل می‌کند: «به حسین گفتم: بیا تو هم بریم! گفت: من نمی‌آم، تو برو! گفتم: حسین! اگر تو را نبرم، جواب مادرت را چه بدهم؟ گفت: اینجا صحرای کربلاست! باید باشم و امامم را یاری کنم!»
قسمت دوم خاطرات شهید «احمد فیروزبخت»

دیدی آخرش دیو رو بیرون کردیم!

برادر شهید «احمد فیروزبخت» نقل می‌کند: «شیرینی و عکس امام را در دستش گرفته بود و بین مردم پخش می‌کرد. تبریک می‌گفت تا رسید به من. گفت: داداش! مبارکت باشه، دیدی آخرش دیو رو بیرون کردیم.»
قسمت نخست خاطرات شهید «رمضانعلی خراسانی»

روایت آخرین دیدار مادر و فرزند

مادر شهید «رمضانعلی خراسانی» نقل می‌کند: «حالا نوبت من بود که ببینمش، جلو رفتم. صورتش باز بود و می‌درخشید. بوسیدمش، اما سهم من فقط همین بود؛ یک نگاه و یک نوازش. دلم سیر نمی‌شد از دیدنش.»

نماز اول وقت، رسم همیشگی‌اش بود

پسرعمه شهید «علی‌اکبر کرکه‌آبادی» نقل می‌کند: «اهل نماز سر وقت بود. هروقت به خانه‌مان می‌آمد، هنگام اذان بلافاصله به مسجد می‌رفت.»
قسمت اول خاطرات شهید «علیرضا صباغی»

مردم را به پیروزی انقلاب وعده داد

مادر شهید «علیرضا صباغی» نقل می‌کند: «با یک پلاستیک بستنی از سرکار برگشت. از همان سر کوچه شروع کرده بود به تقسیم کردن و می‌گفت: شیرینی دیپلمه. دعا کنین انقلاب پیروز بشه اون‌وقت شیرینی خوردن داره. همه‌تون مهمون من.»

چه خوبه آدم شهید بشه

خواهر شهید «سید ابراهیم دهقانی» نقل می‌کند: «یک روز داداشم با یکی از دوستانش به قبرستان روستا می‌روند تا فاتحه بخوانند. چشمشان به قبر آماده می‌افتد. ابراهیم داخل یکی از قبر‌ها می‌رود و به دوستش می‌گوید: چه خوبه آدم شهید بشه.»

خنده‌اش را پنهان کرد، اما دلش برای شهادت می‌تپید

مادر شهید «ناصر خاکی‌داودی» نقل می‌کند: «از ته دل زد زیر خنده. گفتم: برای چی می‌خندی؟ دیگه نگم. وقت حمله، برو عقب بایست، باشه! اخم‌هایش رفت توی هم. جواب داد: می‌خوام برم و از شهدای اوّل اینجا باشم.»

از جمشیدم که چند تکه استخوان بود و یک پلاک، با خون دل خداحافظی کردم

همسر شهید «جمشید صَفَری» نقل می‌کند: «درِ تابوت را که باز کردم، چند تکه استخوان دیدم و یک پلاک. توی سرم می‌زدم. از جمشیدم که حالا چند تکه استخوان بود و یک پلاک، با خون دل خداحافظی کردم.»

روایت مردانگی در سایه کار در سیره شهدا

دوست شهید «حسین شاهی» نقل می‌کند: «گفت: جوهر مرد به بیلشه. می‌بینی تیغه این بیل چطوری برق می‌زنه؟ به‌خاطر اینه که ازش زیاد کار کشیدم. آدم هم همین‌طوره، هرچی کار کنه وجودش جلا پیدا می‌کنه و مرد زندگی می‌شه.»
طراحی و تولید: ایران سامانه