بوسه بر دست و پای مادر، اشک را مهمان چشمانش میکرد
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید علیاصغر فراتی» سیزدهم خرداد ۱۳۴۸ در روستای فرات از توابع شهرستان دامغان دیده به جهان گشود. پدرش قاسم و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگری میکرد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم دیماه ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکر وی را در گلزار شهدای روستای فرات از توابع زادگاهش به خاک سپردند.

این خاطرات به نقل از خواهر شهید است که تقدیم حضورتان میشود.
توصیه به رعایت حجاب
شبهای محرم بود، دستههای سینهزنی یکییکی از جلوی در خانه میگذشتند و ما جلوی در به تماشا نشسته بودیم که علیاصغر با یکی از دستههای سینهزنی از راه رسید. داشت سینه میزد که چشمش افتاد به من. آرامآرام از دسته جدا شد، آمد جلو و گفت: «زینبجان! تو دیگه بزرگ شدی! بدون چادر آمدی دم در چه کار کنی؟ بعد هم خواهرجان! این همه مرد توی کوچه سینه میزنند، لزومی نداره شما بیرون بیاین!»
من شانس ندارم!
تازه از جبهه برگشته بود. کنار هم نشسته بودیم و حرف میزدیم. من از اینجا میگفتم و او از جبهه تعریف میکرد. گفت: «من شانس ندارم!»
گفتم: «چطور؟»
گفت: «ترکش از کنار گوشم گذشت، لیاقت نداشتم شهید بشم!»
باتعجب نگاهش کردم. جدی میگفت! اشک توی چشمش حلقه زده بود. گفتم: «خدا به مامان رحم کرده. مامان بدون تو دوام نمیآره!»
گفت: «خدا بزرگه! خودش صبر میده! تو دعا کن این دفعه شهید بشم!»
بوسه بر دست و پای مادر
دست و پای مادر را میبوسید. مادر میخندید و از گوشه چشمش اشک بود که روی گونههایش میغلتید. بعد هم دولا شد پایین دامن مادر را گرفت و بوسید و به چشمهایش کشید و گفت: «قربون عطر دامنت! حلالم کن! میخوام برم جبهه!»
مادر که انگار از قبل دلهره شنیدن این جمله را داشت، رنگ از صورتش پرید. ابروهایش را در هم کشید و گفت: «نه علیاصغرجان! نه!»
اما علیاصغر دست بردار نبود. آنقدر خودش را برای مادر لوس کرد تا بالاخره رضایت مادر را گرفت.
خواب شهادت
پای دار قالی غافل از نقشه تقدیر، میخواندیم و نخها را به هم گره میزدیم. دو تا قرمز دو تا سفید که ناگاه صدای آوازمان با صدای قاری که میخواند: «الرّحمن، علّم القرآن» درهم آمیخت. دلم هُری ریخت. به خواهرم گفتم: «دوست علیاصغر، حسین سلمانیان، شهید شده! نکند علیاصغر هم!»
اما بقیه حرفم را خوردم و جرئت نکردم به زبان بیاورم. همان شب مادر خواب علیاصغر را دید و فردا خبر شهادتش را آوردند.
انتهای متن/