سربلندی ابدی؛ ایثار دیروز، سد نفوذناپذیر امروز
به مناسبت دهه فجر انقلاب اسلامی که یادآور عروج ملت ایران به قله استقلال است، امروز فرصت یافتهایم تا پای صحبت قهرمانی بنشینیم که با اهدای بخشی از وجودش، معنای واقعی ایستادگی و فداکاری را در مسیر این انقلاب رقم زد. نوید شاهد سمنان گفتگویی با جانباز ۶۵ درصد دفاع مقدس «محمود رستمی» انجام داده است که تقدیم حضور علاقهمندان میشود.

قیام علیه پهلوی
در زمان انقلاب بنده نه ساله بودم، اما از اطرافیان شنیدهام که وضعیت معیشت مردم بسیار بد بود و جوانان به سوی اعتیاد و مشروبفروشیها کشیده میشدند. بسیاری از خانوادهها در تنگنای اقتصادی قرار داشتند و تأمین نیازهای اولیه زندگی برایشان دشوار بود. فضای ناامیدی و فشار معیشتی سبب شده بود تا برخی از جوانان برای فرار از واقعیت تلخ روزمره، به راههای نادرست و آسیبزا پناه ببرند. در واقع مسائل زیادی باعث مردم علیه رژیم پهلوی به خیابانها آمدند و من هم توسط برادرانم که خودشان از انقلابیون بودند، به صف مردم پیوستم.
شور نوجوانی در جبهه
در سال ۱۳۶۴ نوجوانی ۱۴ ساله بودم و با مشاهده اعزام دو برادرم و بسیاری از جوانان محل به جبهههای جنگ، شور و اشتیاقی در من برای دفاع از میهن برانگیخته شد و تصمیم گرفتم من نیز به جبهه بروم. این تصمیم، که ناشی از حس مسئولیتپذیری و وطنپرستی بود، نقطه عطفی در زندگی من به شمار میآمد. در جبههها، فضای بینظیری از برادری و صمیمیت حاکم بود؛ آنجا مرزهای طبقاتی و اجتماعی از بین میرفت و هیچ تفاوتی بین رزمندگان وجود نداشت، همه با یک هدف و در کنار هم بودیم. من در سال ۱۳۶۵ ابتدا در عملیات کربلای چهار شیمیایی شدم و در کربلای پنج به شدت از نواحی شکم، پای چپ و ریه مجروح و ضایعه نخاعی شدم. در آن لحظات احساس ضعف شدیدی به من دست داد، نه فقط بهخاطر جراحت جسمی، بلکه بیشتر به این علت که دوستانم همچون پرندگانی سبکبال به سوی آسمان پر کشیدند و به شهادت رسیدند و من که در میانشان بودم، خود را فاقد لیاقت نیل به آن مقام والا میدانستم.
حسرت شهادت
از دوستان و همرزمانم خاطرات زیادی دارم که یکی ازاین خاطرات را نقل میکنم: برای استراحت به عقبه جبهه آمده بودم، دیدم یکی از دوستان به شدت گریه میکند. علت را پرسیدم، انگشت دستش را نشان داد، گفت: «تیر به انگشتم خورده.» گفتم: «بهخاطر این زخم کوچک گریه میکنی؟» همانطور که گریه میکرد گفت: «نه، ناراحتم چرا این تیر به قلب من نخورد تا من هم به خیل شهدا بپیوندم.»
آرزوی شهادت
بازگشت به زندگی عادی پس از تجربهای مانند جنگ، همیشه با چالشهای فراوانی همراه است. تجربه ما در مورد نگاه مردم که تصور میکنند رزمندگان پس از جنگ همه امکانات را به طور خودکار در اختیار دارند و هیچ دغدغهای ندارند، یک چالش روانی و اجتماعی بسیار جدی است که بسیاری از ما با آن روبهرو بودهایم. هرچند که زخم جانبازی، مرز جدیدی از سختیها را در زندگیمان گشوده است، اما عمیقاً امیدوارم که این مشقتها و کمبودها، چه جسمی و چه اجتماعی نتواند ذرهای از بار سنگین امانتی که بر دوش من و امثال من نهاده شده است، بکاهد و به هیچ وجه موجب شرمساری در برابر مقام والای شهدا نگردد. بنده زمانی که مجروح شدم قادر به حرکت نبودم و مدتها بروی ویلچر جابهجا میشدم بنده در یک خانواده مذهبی زندگی میکردم و همه خانواده و دوستان در تمام مدت همراه و یاور من بودند.
سربلندی ابدی؛ ایثار دیروز، سد نفوذناپذیر امروز
با عبور از گرد و غبار سالها، هرگاه خاطرات آن روزها در ذهن زنده میشود، موجی از سربلندی درونی را تجربه میکنم؛ زیرا ایمان دارم که آن رشادتهای بیبدیل و ایثار جانانه مردم، دیواری نفوذناپذیر بنا نهاد تا دشمنان از آسیب رساندن به پیکر ایران سرافراز، ناکام و سرافکنده باقی بمانند.
سفر کنید تا شنیدهها را ببینید
جوانان این مرزو بوم! شما شنیدید و خواندید که چگونه نام قهرمانان و ایثارگران این سرزمین در تاریخ ثبت شده است، اما ما بهطور مستقیم دیدیم که چطور نسلهای دهههای قبل از انقلاب، با تکیه بر ایمان و همبستگی، چه شور و حماسه عظیمی برپا کردند تا این کشور سرافراز و پایدار بماند و میراثدار شایستهای برای آینده باشیم. این میراث گرانبها، وظیفهای سنگین بر دوش ما میگذارد تا همانند آنان، با تعهد و بصیرت، از دستاوردهای این ملت محافظت کرده و آن را به قلههای رفیعتری برسانیم. بین دیدن وشنیدن یک دنیا فرق است، سفر کنید تا ببینید.
گفتگو از حمیدرضا گلهاشم