وصیت نامه دانش آموز شهید «محمودرضا استادآقانظری»
دین ما دین خداست؛ عهد ما با خداست
شهید «محمودرضا استادآقانظری»، علیرغم اینکه تنها ۱۶ سال بیشتر نداشت، اما مرور وصیتنامهاش نشان میدهدکه ره صدساله را پیموده بود. در بخشی از وصیتنامه این شهید آمده است: دل بر نیروی خدا بستیم. از نیرنگ اهریمن چه باک! راه ما راه خداست، مکتب ما دین خداست، رهبر ما روح خداست و به سوی تمام آنان که پیکارشان به راه خدا و ایثارشان برای خلق خداست، دست بیعت دراز میکنیم، امید آن که گیرد دست ما در دست.
به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، شهید «محمودرضا استادآقانظری» ۱۱ اردیبهشت ۱۳۴۸، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش اصغر و مادرش، اعظم نام داشت. تا اول متوسطه در رشته علوم تجربی درس خواند. طلبه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. ۲۴ بهمن ۱۳۶۴، در سن ۱۶ سالگی در فاو عراق بر اثر اصابت گلوله به چشم و خارج شدن گلوله از پشت سر شهید شد. مزار او در قطعه ۲۷ گلزار شهدای تهران واقع است.

فرازی از وصیتنامه نوجوان ۱۶ ساله گردان حمزه
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم
ما به سرزمین شهادت میرویم، ما به دشتهای سبز ایمان میرویم، ما به باغهای پرگل ایثار میرویم، ما به انبوه کارزار میرویم، ما به کوههای بلند انسانیت میرویم، ما به کشتزارهای تقوی میرویم، ما به خانه خورشید میرویم، ما به سرخی شفق میرویم، ما به قله توحید میرویم، ما به برج عدالت میرویم.
ما از چشمههای وحدت نوشیدهایم، بر مرکب نشستهایم و به جهاد میرویم، ما به سرود پیروزی تا آوای اذان میرویم، ما به فریاد قیامت میرویم، ما به جهاد اکبر میرویم، ما به نبرد با اهریمن میرویم، ما به پیکار شب میرویم، ما به رزم با تباهی میرویم.
بیاید تا با شما بر سجادهای به وسعت ایران نماز رفتن بخوانیم، بیاید تا با شما پیمان دوستی ببندیم، تا با شما در جشن پیروزی شرکت کنیم
در کوله بارمان چیزی جز صداقت نداریم و به شمایش می سپاریم، در راهمان چیزی جز ایمان نبود، به پایتان میریزیم، در قلبمان چیزی جز امید نیست، هدیهتان میکنیم
جز ایمان به خدا چه سرمایهای میتوان داشت که شریکمان باشد، جز بهروزی امت چه سودی می توانیم خواست.
دل بر نیروی خدا بستیم. از نیرنگ اهریمن چه باک! راه ما راه خداست، مکتب ما دین خداست، رهبر ما روح خداست و به سوی تمام آنان که پیکارشان به راه خدا و ایثارشان برای خلق خداست، دست بیعت دراز میکنیم، امید آن که گیرد دست ما در دست.
خدایا! به من لیاقت خوب بودن دادی و این طور بین دوستانم نشانم دادی، پس لیاقت حقیر شمردن خود در مقابل آن بزرگان را هم بده تا گمراه نشوم.
خدایا! من از روشنی روز فرار کردم و به سیاهی شب پناه آوردم به این امید که در پناه تو باشم و با او درد دل کنم
مرا از تاریکی شب چه باک و ترس، که سیاهی را در درون سینهام دارم و در تاریکی شب مینشینم که این در تاریکی شب، سیاهی قلبم را پاک کنی.
خدایا! تو با بندگانت نسیه معامله میکنی و گفتی: ای بنده تو عبادت کن، پاداشش نزد من است در قیامت، اما شیطان همیشه نقد معامله کرده با بندگانت، میگوید: گناه کن و در عین حال مزهاش را به تو میچشانم
پس خدا! برای خلاصی از این هوسها تو مزه عبادتت را بما بچشان، که بالاترین و شیرینترین مزههاست.