آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۹۴۲۹
۰۹:۴۸

۱۴۰۴/۱۰/۲۳
قسمت نخست خاطرات شهید «عباسعلی رنگریز»

فاصله من با «عباسعلی» تنها به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود

همسر شهید «عباسعلی رنگریز» نقل می‌کند: «فاصله من با او فقط به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود. نزدیک‌تر رفتم. بالای سر عباسعلی نشستم. گفتم: این قرار ما نبود عباس!»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید عباسعلی رنگریز» نهم شهریور ۱۳۳۸ در شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش جمشید و مادرش زبیده نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر بود. سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. چهارم دی‌ماه ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای فردوس‌‏رضای زادگاهش قرار دارد.

فاصله من با «عباسعلی» تنها به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود

لحظات وداع

لحظات خداحافظی با عباسعلی، تنها برادرم، هم برای من و هم برای همسرش خیلی سخت گذشت. خانم برادرم با صدای پر از خواهش و نیاز به عباسعلی نگاه می کرد و گفت: «عباسعلی! نمی ذارم بری!»

عباسعلی لبخندی زد و گفت: «اسمت چیه؟»

فاطمه خانم گفت: «فاطمه!»

عباسعلی گفت: «اگر نذاری برم، اون دنیا پیش حضرت زهرا(س) دامنتو می‌گیرم! اون‌وقت خودت جواب حضرت زهرا(س) رو باید بدی!»

(به نقل از خواهر شهید، ماه‌نسا رنگریز)

زمان گرفتن مزد

کربلایی جمشید، دوران سخت پیری و کهولت را می‌گذراند. همسر عباسعلی و فرزندانش تمام دارایی کربلایی جمشید بودند. عباسعلی تازه برای دیدار خانواده از منطقه برگشته بود. از شرایط سخت زندگی پدرش و نیاز شدید همسر و فرزندانش به وجود عباسعلی مطلع بودم. فرصتی پیدا شد با او صحبت کنم. گفتم: «عباس‌جان! شما دیگه نرو! پدرت مریضه! به‌خاطر ایشان نرو!»

گفت: «پسردایی! شما چرا اینو می‌گی؟ مگه خون من از خون شهدای دیگه رنگین‌تره؟ از خون شهید نوروزعلی رنگین‌تره؟ این‌بار زمان مزد گرفتن منه!»

(به نقل از پسردایی شهید، نقی قربانیان)

فاصله من با او 

آخرین نامه عباسعلی جلوی آینه روی طاقچه اتاق بود. زبیده هرروز می‌خواست برایش بخوانم. هنگام خواندن نامه، چشم‌های زبیده از شادی می‌درخشید. گویی که پدرش در مقابل او نشسته و حرف می‌زند. هنوز زبیده بیدار نشده بود تا بهانه خواندن نامه پدر را شروع کند. پانزده روز از قراری که من و عباس گذاشته بودیم گذشت. هر لحظه منتظر آمدنش بودم.

صدای زنگ خانه بلند شد. برادرم وارد حیاط شد. پرسیدم: «داداش چی شده؟»

گفت: «به من خبر دادند عباسعلی مجروح شده!» بچه‌ها را آماده کردم. قرار شد برای ملاقات عباسعلی به دامغان برویم. در شهر، مسیر ماشین عوض شد. به سمت سپاه رفتیم. اضطراب و نگرانی‌ام شدت یافت. تمام جانم در دهانم جمع شد. چهره عباسعلی و آخرین لحظه‌های خداحافظی از جلوی چشمانم عبور می‌کرد. وارد سپاه شدیم. گام‌هایم سنگین شد. عباسعلی تنها یاورم در زندگی، محال بود که زیر قولش بزند. او قول داده بود که تا پانزده روز دیگر برمی‌گردد. وارد سالن شدیم. عباسعلی منتظرم آرام خوابیده بود. فاصله من با او فقط به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود. نزدیک‌تر رفتم. بالای سر عباسعلی نشستم. گفتم: «این قرار ما نبود عباس! گفته بودی بعد از پانزده روز برمی‌گردی! اما نه این‌طوری!» هنوز حرفم تمام نشده بود که عباسعلی چشم‌هایش را باز کرد. سال‌هاست که نگاه عباسعلی حتی برای لحظه‌ای کوتاه از من و فرزندانم برداشته نشده است.

(به نقل از همسر شهید، فاطمه تیموریان)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه