شهدای استان فارس - صفحه 4

آخرین اخبار:
شهدای استان فارس
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۹»

غروب کردستان و بی‌خبری از محمود

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «خورشید داشت کم کم پشت کوه‌های کردستان غروب می‌کرد، ساعت نزدیک ۷ بود که ما از تپه‌ها پایین آمدیم و به همراه برادران میاندوآبی به میاندوآب رفتیم. درگیری تا فردا صبح ادامه داشت و شب هنگام شام خوردن در سالن غذاخوری سپاه میاندوآب ناگهان بچه‌ها که همگی دور یک میز جمع شده بودند به خود آمدند و متوجه شدند که یک‌نفر کم است و محمود فاطمی با بچه‌ها نیست و آن وقت شروع به پرس و جو و تحقیق درباره محمود پرداختیم...» قسمت نوزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۸»

دهکده زیر آتش سنگین دوشکا

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «توپخانه دوشیکا و ۱۰۶ و مینی کاتوشا مرتباً بر روی دهکده آتش می‌ریختند و از هر گوشه و کنار دهکده دود و آتش بلند می‌شد...» قسمت هجدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۷»

وقتی هر خانه سنگر بود و هر کوچه میدان نبرد

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «از کانال که رد می‌شدیم دیگر باید دهکده را دور می‌زدیم و محاصره می‌کردیم. بچه‌ها در این شب به جز ذکر خدا و حمد و سپاس و نیایش و دعا در طول حرکت چیز دیگری بر قلب بچه‌ها حکومت نمی‌کرد و در چهره‌های نورانی بچه‌ها و در نگاه‌های مشتاقشان می‌توان هزاران راز نهفته و هزاران قصه‌های ناشنیده را خواند...» قسمت هفدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۶»

هزاران راز نهفته در چهره‌های نورانی و نگاه‌های مشتاق

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بچه‌ها در این شب به جز ذکر خدا و حمد و سپاس و نیایش و دعا در طول حرکت چیز دیگری بر قلب بچه‌ها حکومت نمی‌کرد و در چهره‌های نورانی بچه‌ها و در نگاه‌های مشتاقشان می‌توان هزاران راز نهفته و هزاران قصه‌های ناشنیده را خواند. گروهان ما که قرار بود قسمتی از دهکده را محاصره کند و آن قسمت شامل دو تپه و یک زمین مسطح بود که در آن زمین مسطح یک جنگل انبوه و تکه‌های کوچک وجود داشت...» قسمت شانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۵»

سرمای طاقت فرسا

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «هوا خیلی سرد بود که من در آن شب چنان لرزی به گُرده‌ام افتاده بود که خود را نمی‌توانستم کنترل کنم یکی دو ساعتی در همین وضع به خواب رفتیم که فرمانده حسن زبیدی دستور برپا داد و من بیدار شدم و فوراً تجهیزاتم را بستم آن‌قدر سردم بود که با لرزیدن دندانهایم چنان به هم می‌خورد که برادر حسن زبیدی ترسیده بود...» قسمت پانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۴»

جنایت منافقین در کردستان/ پیکر شهدایی که در زیر برف مدفون شده بود

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «دشمن ناچیزی در آن پایگاه مقاومت می‌کرد تا بعداً دوباره به دست رزمندگان جان بر کف اسلام فتح شد و توانستند شهدای عزیزمان را از زیر برف‌ها بیرون بیاورند دشمن در این تپه تمام مهمات‌ها و تجهیزات ما را برده بود و هیچ چیز به جای نه گذاشته بود...» قسمت چهاردهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۳»

انباری از برف در قله کوه

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «آن روز ما چندین اسر از دشمن گرفتیم و پس از چند ساعت سوار ماشین‌ها شدیم و بقیه راه را با ماشین برگشتیم. در ضمن من در راه به بالای کوه رفتم برای آب، اما به جای آب به یک انبار برف که ذخیره کرده بودند برخورد کردم و مقداری برف را برداشتم و با خود پایین آوردم و سوار ماشین شدیم...» قسمت سیزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۲»

انفجار نارنجک میان زمین و آسمان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بالا آمدیم بچه‌ها تعریف می‌کردند که در بین راه نارنجک مجید به زمین می‌خورد گویا در اثر فشاری که بر آن وارد شده بود و در اثر برخورد اسلحه اش به آن ضامنش خارج شده بود ولی کسی نمی‌دانست. مجید نشست و نارنجک را برداشت و می‌خواست به کمر ببندد...» قسمت دوازدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۱»

کمین کومله‌ها در قله سنگی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «کومله‌ها در یک کوه که به قله سنگی معروف بود برای ما کمین زده‌اند، تند تند پایین رفتیم و وقتی که با ماشین‌ها از ده عبور می‌کردند و ما هم پیاده بودیم و از کوچه‌های ده عبور می‌کردیم و...» قسمت یازدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۰»

ورود به دهکده و آغاز درگیری با دشمن

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « درگیری زیاد سخت بود که یک گروهان در محاصره بود، یک دفعه فرمانده‌مان آمد و گفت: چیزی نشده؟ گفتم: نه. او با بی سیم تماس گرفت و فرمانده عزیزمان احمد حسینی گفته بود هر چه سریع‌تر اقدام کنید. ...» قسمت دهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۹»

شلیک یک تیر زحمت‌مان را هدر داد

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«در وسط راه تعدادی از بچه‌ها غش کرده بودند و از حال رفته بودند و مقداری آب به صورتشان زدیم و باز به راهمان ادامه دادیم. در وسط‌های کوه بود که یکی از بچه‌ها بی اختیار یک تیری شلیک کرد و همه‌ی زحماتمان به هدر داد و دشمن همان صبحگاه از قله و دهکده فرار کرده بود و به قله‌های بلندی رفته بود و سنگر گرفته بود...» قسمت نهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۸»

نیرویی عجیب برای ادامه مسیر

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «سنگینی اسلحه و بارم را دیگر حس نمی‌کردم! نمی‌دانم چطور شده بود! نیرویی تازه پیدا کرده بودم؛ به هر حال ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه تا ۵ صبح بود به قله رسیدم...» قسمت هشتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت هفتم

عقب افتادن یک ستون از نیروها

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در بین راه مقداری از ستون که به نزدیکی یک روستا می‌گذشتیم عقب مانده بود و گم شده بود یک از بچه‌ها مرا صدا کرد و گفت که مقداری از ستون عقب مانده و پیدا نیستند من فوراً به برادر جلوی خود گفتم و یکی یکی رد کردیم تا به فرمانده رسید فرمانده ایست داد...» قسمت هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت ششم

لیز خوردن در آب و آمیخته شدن خنده و درماندگی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « به یک جوی آب بلندی رسیدیم که باید از آن رد می‌شدیم وقتی به آب زدیم کمکی من در آب افتاد و من خودم هم لیز خوردم و در داخل آب جوی افتادم؛ نمی‌دانستم به خودم بخندم یا به کمکیم...» قسمت ششم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت پنجم

پوتینی لیزتر از صابون در شیب‌های بی‌امان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «اول خیال می‌کردم در اثر بی حالی و ضعف است ولی وقتی که کف پوتینم را نگاه کردم و با دست لمس کردم دیدم حتی از یک قالب صابون هم لیزتر و صاف‌تر است! و بیشتر هم بر اثر علف‌های سر سبز و زیاد و شبنمی که ریخته بود...» قسمت پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت چهارم

هفتاد کیلومتر پیاده‌روی در مسیر کوهستانی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «خیلی خسته شده بودم و دلم می‌خواست چند لحظه‌ای استراحت کنم ولی انگار فرمانده مان قصد اعلام استراحت را نداشت. حدود ۱۰ کیلو متر راه رفته بودیم که گفتن گروهان بایستد و استراحت کند؛ خیلی دلمان خوش شد، فکر می‌کردیم هدف همین نزدیکی‌ها است...» قسمت چهارم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت سوم

گذر از چندین رودخانه و تپه برای اجرای عملیات

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «به ستون یک رهسپار تپه‌ها و روستایی که سر راهمان بود شدیم. از ابتدای کار بسیار سر حال و شاد بودم تا این که سنگینی آرپی جی و تفنگ کلاشی که داشتم و خشاب‌ها و بند حمایلم شانه‌ام را اذیت کرد...» قسمت سوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت دوم

چند دقیقه لبخند/ جیره جنگی ۴۸ ثانیه‌ای

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « در یک دشت جمع شدیم و به ما جیره جنگی دادند که به این جیره‌ها جیره ۴۸ ساعتی می‌گفتند ولی من به بچه‌ها گفتم که بچه‌ها این جیره باید به جیره جنگی ۴۸ ثانیه‌ای نام گذاشت و بچه‌ها کمی خندیدند...» قسمت دوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.

شهید ساریخانی در فاو آسمانی شد

شهید «چراغعلی ساریخانی» چهارم شهریور سال ۱۳۴۳ در خرمی صفاشهر دیده به جهان گشود. «دوران کودکی را گذراند و هفت سالگی راهی مدرسه شد. پس از طی کردن مقطع ابتدایی به کار مشغول شد و در کار‌های کشاورزی و دامداری همراه پدر بود...» متن کامل زندگی این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
وصیت شهید «حسن جاماسب»

آرزوی شهادت همچون علی اکبر امام حسین (علیه السلام)

شهید «حسن جاماسب» در وصیت خود می‌نویسد: «مادرجان معلوم نیست که من برگردم و مادر در فکر من نباش همیشه برایم دعا کن که مثل علی اکبر امام حسین (علیه السلام) شهید شوم و جزء شهدای حسین بن علی (علیه السلام) باشم و بالای سر من گریه نکن...» متن کامل وصیت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه