شهدای استان فارس - صفحه 2

آخرین اخبار:
شهدای استان فارس
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۷»

سخنرانی فرمانده مرتضی جاویدی قبل از عملیات

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«گردان را به خط کردند برای سخنرانی فرمانده گردان که برادر مرتضی جاویدی با همکاری برادر اسلامی و دیگر برادران هدایت می‌شد. برای ما سخنرانی کردند و گفتند که برادران دیگر لحظه موعود فرا رسیده است و باید کم کم توشه بربندیم و خود آماده رفتن به میهمانی عظیمی بشویم که این میهمانی بسی بسیار میهمانی مهمی است...» قسمت بیست و هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۵»

تهیه یک فیلم از گردان فجر در منطقه عملیاتی فتح المبین

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «گردان ما که گردان فجر نام داشت و یکی از گردان‌های تیپ المهدی می‌باشد، از امیدیه برای مأموریتی یک ماه، برای تهیه یک فیلم که قرار بود روی گردان فجر انجام بشود، از امیدیه به شوش سرزمین عاشق و عاشقان الله عاشقان خط سرخ شهادت سرزمین دلیر مردان تاریخ اسلام رفتیم و در چند کیلومتری شوش در منطقه عملیاتی فتح المبین اردوگاه زدیم...» قسمت بیست و پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۴»

دو جوان مشکوک و اعلام آماده باش

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «حرکات خیلی مشکوکی از آنها دیدم من آهسته آهسته تفنگم را از ضامن خارج کردم و آماده بودم و آهسته به بچه‌ها از جمله مجید سیوندی و حجت خورشیدی را خبر کردم و آنها جریان هم باخبر بودند...» قسمت بیست و چهارم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۳»

رژه مرغابی ها و مراسم سان

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«صبح بود و جهت حمام مرخصی گرفتیم و به شهر رفتیم و پس از استحمام رفتیم که سری به شهر بزنیم تازه ماه مبارک رمضان تمام شده بود و کافه‌ها باز بودند در یکی از کافه‌ها یک بستنی خوردیم و باز هم به راه افتادیم...» قسمت بیست و سوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۲»

یک صبح دل انگیز و لبخند خورشید

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «سیاهی از زمین رخت بر بسته بود و همه جا روشن بود تا آماده شدیم. خورشید هم از پشت کوه‌های بلند بیرون آمد و اشعه‌های زرین خود را بر روی زمین پهن کرد، انگار خورشید داشت لبخند می‌زد، خیلی صبح زیبا و منظره دل انگیزی بود.» قسمت بیست و دوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۱»

اکبر به دیدار علی اکبر سید الشهداء شتافت

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «یکی از بچه‌های ما گلوله به سرش خورد و خون از فرقش پایین می‌آمد و لبایش را رنگین کرده بود بچه‌های ژاندارمری که دوستانش بودن خیلی ناراحت گشتند و بر سرو سینه می‌زدند پس از چند ساعت گفتند که او شهید شده نامش اکبر بود روحش شاد و یادش گرامی باد خلاصه و به دیدار علی اکبر سید الشهداء شتافت...» قسمت بیست و یکم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۰»

درگیری با دشمن در جاده سردشت

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«در جاده اصلی مهاباد سردشت کنار یک تپه ایستادیم و سپس از ماشین‌ها پیاده شدیم و به طرف یک جاده فرعی که خاکی بود و در وسط آن هم آب جمع شده بود و حالت یک باتلاق را پیدا کرده بود راه افتادیم...» قسمت بیستم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۹»

غروب کردستان و بی‌خبری از محمود

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «خورشید داشت کم کم پشت کوه‌های کردستان غروب می‌کرد، ساعت نزدیک ۷ بود که ما از تپه‌ها پایین آمدیم و به همراه برادران میاندوآبی به میاندوآب رفتیم. درگیری تا فردا صبح ادامه داشت و شب هنگام شام خوردن در سالن غذاخوری سپاه میاندوآب ناگهان بچه‌ها که همگی دور یک میز جمع شده بودند به خود آمدند و متوجه شدند که یک‌نفر کم است و محمود فاطمی با بچه‌ها نیست و آن وقت شروع به پرس و جو و تحقیق درباره محمود پرداختیم...» قسمت نوزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۸»

دهکده زیر آتش سنگین دوشکا

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «توپخانه دوشیکا و ۱۰۶ و مینی کاتوشا مرتباً بر روی دهکده آتش می‌ریختند و از هر گوشه و کنار دهکده دود و آتش بلند می‌شد...» قسمت هجدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۷»

وقتی هر خانه سنگر بود و هر کوچه میدان نبرد

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «از کانال که رد می‌شدیم دیگر باید دهکده را دور می‌زدیم و محاصره می‌کردیم. بچه‌ها در این شب به جز ذکر خدا و حمد و سپاس و نیایش و دعا در طول حرکت چیز دیگری بر قلب بچه‌ها حکومت نمی‌کرد و در چهره‌های نورانی بچه‌ها و در نگاه‌های مشتاقشان می‌توان هزاران راز نهفته و هزاران قصه‌های ناشنیده را خواند...» قسمت هفدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۶»

هزاران راز نهفته در چهره‌های نورانی و نگاه‌های مشتاق

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بچه‌ها در این شب به جز ذکر خدا و حمد و سپاس و نیایش و دعا در طول حرکت چیز دیگری بر قلب بچه‌ها حکومت نمی‌کرد و در چهره‌های نورانی بچه‌ها و در نگاه‌های مشتاقشان می‌توان هزاران راز نهفته و هزاران قصه‌های ناشنیده را خواند. گروهان ما که قرار بود قسمتی از دهکده را محاصره کند و آن قسمت شامل دو تپه و یک زمین مسطح بود که در آن زمین مسطح یک جنگل انبوه و تکه‌های کوچک وجود داشت...» قسمت شانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۵»

سرمای طاقت فرسا

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «هوا خیلی سرد بود که من در آن شب چنان لرزی به گُرده‌ام افتاده بود که خود را نمی‌توانستم کنترل کنم یکی دو ساعتی در همین وضع به خواب رفتیم که فرمانده حسن زبیدی دستور برپا داد و من بیدار شدم و فوراً تجهیزاتم را بستم آن‌قدر سردم بود که با لرزیدن دندانهایم چنان به هم می‌خورد که برادر حسن زبیدی ترسیده بود...» قسمت پانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۴»

جنایت منافقین در کردستان/ پیکر شهدایی که در زیر برف مدفون شده بود

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «دشمن ناچیزی در آن پایگاه مقاومت می‌کرد تا بعداً دوباره به دست رزمندگان جان بر کف اسلام فتح شد و توانستند شهدای عزیزمان را از زیر برف‌ها بیرون بیاورند دشمن در این تپه تمام مهمات‌ها و تجهیزات ما را برده بود و هیچ چیز به جای نه گذاشته بود...» قسمت چهاردهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۳»

انباری از برف در قله کوه

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «آن روز ما چندین اسر از دشمن گرفتیم و پس از چند ساعت سوار ماشین‌ها شدیم و بقیه راه را با ماشین برگشتیم. در ضمن من در راه به بالای کوه رفتم برای آب، اما به جای آب به یک انبار برف که ذخیره کرده بودند برخورد کردم و مقداری برف را برداشتم و با خود پایین آوردم و سوار ماشین شدیم...» قسمت سیزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۲»

انفجار نارنجک میان زمین و آسمان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بالا آمدیم بچه‌ها تعریف می‌کردند که در بین راه نارنجک مجید به زمین می‌خورد گویا در اثر فشاری که بر آن وارد شده بود و در اثر برخورد اسلحه اش به آن ضامنش خارج شده بود ولی کسی نمی‌دانست. مجید نشست و نارنجک را برداشت و می‌خواست به کمر ببندد...» قسمت دوازدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۱»

کمین کومله‌ها در قله سنگی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «کومله‌ها در یک کوه که به قله سنگی معروف بود برای ما کمین زده‌اند، تند تند پایین رفتیم و وقتی که با ماشین‌ها از ده عبور می‌کردند و ما هم پیاده بودیم و از کوچه‌های ده عبور می‌کردیم و...» قسمت یازدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۰»

ورود به دهکده و آغاز درگیری با دشمن

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « درگیری زیاد سخت بود که یک گروهان در محاصره بود، یک دفعه فرمانده‌مان آمد و گفت: چیزی نشده؟ گفتم: نه. او با بی سیم تماس گرفت و فرمانده عزیزمان احمد حسینی گفته بود هر چه سریع‌تر اقدام کنید. ...» قسمت دهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۹»

شلیک یک تیر زحمت‌مان را هدر داد

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«در وسط راه تعدادی از بچه‌ها غش کرده بودند و از حال رفته بودند و مقداری آب به صورتشان زدیم و باز به راهمان ادامه دادیم. در وسط‌های کوه بود که یکی از بچه‌ها بی اختیار یک تیری شلیک کرد و همه‌ی زحماتمان به هدر داد و دشمن همان صبحگاه از قله و دهکده فرار کرده بود و به قله‌های بلندی رفته بود و سنگر گرفته بود...» قسمت نهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۸»

نیرویی عجیب برای ادامه مسیر

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «سنگینی اسلحه و بارم را دیگر حس نمی‌کردم! نمی‌دانم چطور شده بود! نیرویی تازه پیدا کرده بودم؛ به هر حال ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه تا ۵ صبح بود به قله رسیدم...» قسمت هشتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت هفتم

عقب افتادن یک ستون از نیروها

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در بین راه مقداری از ستون که به نزدیکی یک روستا می‌گذشتیم عقب مانده بود و گم شده بود یک از بچه‌ها مرا صدا کرد و گفت که مقداری از ستون عقب مانده و پیدا نیستند من فوراً به برادر جلوی خود گفتم و یکی یکی رد کردیم تا به فرمانده رسید فرمانده ایست داد...» قسمت هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه