کد خبر : ۶۱۲۴۰۸
۰۹:۳۰

۱۴۰۴/۱۲/۰۵
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۹»

شلیک یک تیر زحمت‌مان را هدر داد

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«در وسط راه تعدادی از بچه‌ها غش کرده بودند و از حال رفته بودند و مقداری آب به صورتشان زدیم و باز به راهمان ادامه دادیم. در وسط‌های کوه بود که یکی از بچه‌ها بی اختیار یک تیری شلیک کرد و همه‌ی زحماتمان به هدر داد و دشمن همان صبحگاه از قله و دهکده فرار کرده بود و به قله‌های بلندی رفته بود و سنگر گرفته بود...» قسمت نهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


 

شهید جمشيد سليمانی

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جمشید سلیمانی» یکم شهریور سال ۱۳۳۹ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش سپری کرد و در هفت‌سالگی راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه ادامه داد. هم‌زمان با اوج‌گیری نهضت انقلاب اسلامی، به صف انقلابیون پیوست و حضوری فعال در فعالیت‌های انقلابی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، از جمله افرادی بود که با روحیه‌ای ایثارگرانه و پیش‌قدم، عازم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد و در کنار دیگر رزمندگان اسلام به دفاع از میهن پرداخت. وی سرانجام ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ منطقه شلمچه به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای کازرون به خاک سپرده شد.

متن خاطره قسمت «۹» :

ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه تا ۵ صبح بود به قله رسیدم. در وسط راه تعدادی از بچه‌ها غش کرده بودند و از حال رفته بودند و مقداری آب به صورتشان زدیم و باز به راهمان ادامه دادیم. در وسط‌های کوه بود که یکی از بچه‌ها بی اختیار یک تیری شلیک کرد و همه‌ی زحماتمان به هدر داد و دشمن همان صبحگاه از قله و دهکده فرار کرده بود و به قله‌های بلندی رفته بود و سنگر گرفته بود.

به بالای قله که رسیدم به چند پتو و آتش که سرد و خاموش شده بود، برخورد کردیم که این نشان دهنده‌ی آن بود که دشمن دیشب در اینجا بسر برده است و با شنیدن صدای تیر خود را نجات داده و پا به فرار گذاشته بود.

در قله من و دو کمکیم برای خود سنگر درست کردیم و گلوله‌ها را آماده و یکی هم سوار آرپی جی کردم؛ من آن‌قدر خسته بودم و هوا هم آن‌قدر سرد و باد‌های تند می‌آمد. هوا کم کم داشت رنگ دیگری بخود می‌گرفت و سیاهی رنگ خود هوا به روشنی و سپیده صبح می‌داد.  تیمم گرفتم و نماز خواندم.

 بعداً بفکر چاره ایی افتادم مقداری از فضولات حیوانی که در آنجا بود را آتش زدیم و خود را گرم کردیم. در کنار آتش من آنقدر خسته بود که همانجا به خواب رفته بودم. هوا کاملاً روشن شده بود و خورشید طلوع زرین خود را بر دشت‌ها و کوه‌های سر به فلک کشیده کردستان و هوای سرد آن‌جا نظر افکنده بود، خلاصه در گوشه‌ای گرفتم خوابیدم. در هنگام خوابیدن از شدت سرما دندان‌هایم به هم می‌خورد و صدای خرچ خرچ آن تا چند متری شنیده می‌شد.

به هر حال چند ساعتی خوابیده بودم، ولی یکدفعه از خواب پریدم تا یکی از بچه بیدار شده است می‌گوید وَریسید وَریسید (بلند شوید) که تپه را گرفتند. من که بیدار شده بودم از گفته او بسیار خنده‌ام گرفته بود که بچه‌ها هم از خواب پریدند و قضیه را شنیدند و آنها هم شروع به خندیدن کردند.

در این حال بچه‌ها با یک چوب بزرگی که گویا از چادر کومله‌ها بود و ما چوب را خرد کردیم و آتش زدیم و کمی گرم شدیم سپس در کنار آتش همگی به خواب رفتیم. نمی‌دانم چند ساعتی خواب بودم ولی این را می‌دانم که تابش علائم آفتاب بر بدنم مرا از خواب بیدار کرد، وقتی بلند شدم دیدم خورشید دیگر از پشت کوه خارج شده و همه جا را آفتاب گرفته بود.

ادامه دارد...


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه