دوستانی در بهشت
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید نورالله عزالدین» بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۴۲ در شهرستان سمنان دیده به جهان گشود. پدرش غلامعلی و مادرش رفعت نام داشت. تا اول متوسطه درس خواند. پاسدار بود. بیست و یکم بهمنماه ۱۳۶۴ در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. پیکر او را در گلزار شهدای امامزاده یحیای زادگاهش به خاک سپردند.

وقتی به او ایمان داشته باشی
- پس نورالله کو؟
- رفت مسجد.
- در تعجبّم از این بچّه. چطور با دهن روزه توی این هوای گرم که ما توی سایه تحملّش رو نداریم، مییاد توی باغ بهت کمک میکنه و بعد هم تا نمازش رو نخونه و ذکرش رو نگه، نمییاد افطار کنه؟
شاید نیم ساعتی از مغرب میگذشت که میآمد.
(به نقل از خواهر شهید)
آخرین آغوش
سال ۱۳۶۲ هر دوی ما در جبهه جنوب بودیم. او در گردان بود و من در جای دیگری مسئولیت داشتم. شنیدم که بچّههای گردان برای مأموریتی به جزیره میروند. دلم میخواست قبل از رفتن آنها نورالله را ببینم. با خودم گفتم: «اگه او شهید بشه و نبینمش، برای همیشه باید ناراحت باشم.»
یک وانت برداشتم و راه افتادم. وقتی رسیدم که اتوبوسها پر شده بود و داشتند حرکت میکردند. گاهی چشمم به جلو بود و گاهی به اتوبوسها.
یک دفعه متوجّهاش شدم. سرش را از اتوبوس بیرون آورد و صدایم کرد. به محض دیدنش ایستادم و از ماشین پیاده شدم. دوید و به طرفم آمد. همدیگر را در آغوش گرفتیم. از من چند سال کوچکتر بود. خیلی دوستش داشتم. او در آن مرحله پیک گردان بود و باید نیروها را به پشت خط میبرد.
اتوبوسها همچنان متوقّف بودند. او باید میرفت تا حرکت کنند. دلمان نمیآمد از هم جدا شویم. بالاخره بازوانش را چسبیدم و او را از خودم جدا کردم و گفتم: «داداش! مواظب خودت باش.» و قطره اشکی در گوشه چشمان هر دوی ما جمع شد.
(به نقل از برادر شهید، فتحالله عزالدین)
حورالعین
نُه صبح بود كه آمد سپاه. با دوستان خداحافظی كرد و از من خواست كه او را به میدان امام برسانم.
با هم به طرف میدان امام حركت كردیم. در بین راه گفتم: «قرار بود بمونی و ازدواج كنی.»
گفت: «داداش! تو كه می دونی عروسی من اونجاست. می دونی چقدر حورالعین صف كشیدن تا من برسم؟»
در همان مأموریت شهید شد.
(به نقل از برادر شهید، فتحالله عزالدین)
پنجمین اسم لیست
ساعت یازده شب بود. دلم قرار نمیگرفت که در خانه بمانم. از جا بلند شدم و قصد بیرون رفتن کردم. عیالم پرسید: «کجا این موقع شب؟»
گفتم: «یک سری میرم تا سپاه و برمی گردم.»
گفت: «چه کار واجبی پیش اومده که نصف شبی هوس رفتن به سپاه رو کردی؟»
گفتم: «چیزی نیست، زود برمی گردم.»
سوار موتور شدم و راه افتادم. با خودم گفتم: «تو که میدونی عملیات تموم شده و تعدادی از بچّهها هم شهید شدن، چطور فکر نکردی که شاید یکی از شهدا نورالله باشه؟»
آنجا که رسیدم، چند نفر ایستاده بودند. آرام به طرفشان رفتم. استاندار وقت هم آنجا بود و لیستی در دست داشت. دیدم پنجمین اسم لیست اسم نورالله است.
(به نقل از برادر شهید، فتحالله عزالدین)
دوستانی در بهشت
- از راه که اومدم رفتم پیش دوستهام یک سری زدم.
- دوستهات کیاند که از مادرت واجب ترن؟
- مادر! دوستهایی که توی امامزاده یحیی دفن شدن.
(به نقل از برادر شهید، رضا عزالدین)
انتهای متن/