آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۱۷۹۹
۰۹:۵۰

۱۴۰۴/۱۱/۲۶
قسمت دوم خاطرات شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی»

گهواره‌ای برای یادگاری از پدری که می‌دانست رفتنی است

دوست شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی» نقل می‌کند: «گفت: با این وضعیت جنگ، خدا عمری بده که فرزندم را ببینم! ولی فکر کنم هم دیگه رو نمی‌بینیم. می‌خوام لااقل یک یادگاری از خودم براش باقی گذاشته باشم. بهش بگین: گهواره رو بابات برات درست کرده و خیلی دوست داشت تو رو ببینه.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمود عزیزی‌وامرزانی» هشتم مرداد ۱۳۴۰ در شهرستان دامغان چشم به جهان گشود. پدرش علی‌اکبر، نگهبان بود و مادرش صغرا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. سال ۱۳۶۳ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن‌ماه ۱۳۶۴ در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به پهلو، شهید شد. مدفن وی در گلزار شهدای فردوس‌‏رضای زادگاهش واقع است.

گهواره‌ای برای یادگاری از پدری که می‌دانست رفتنی است

اصرار برای همراهی در بدرقه آسمانی‌ها

داشتم حیاط را جارو می‌زدم که از بیرون آمد. سلام کرد و پرسید: «مامان! خبر داری هفت هشت تا شهید آوردن؟»

گفتم: «از همسایه‌ها شنیدم، ولی نمی‌دونم کی‌ها هستن. خدا به مادرهاشون صبر بده!»

فامیل‌شان را می‌دانست ولی من نمی‌شناختم.

گفت: «جارو بده من کمکت کنم و زودتر بریم تشییع جنازه.»

گفتم: «مادرجان! من امروز حال ندارم. وقتی می‌آم و مادراشون رو با اون حال و روز می‌بینم، سرم درد می‌گیره. دست خودم نیست و می‌زنم توی سرم.»

خودش رفت توی اتاق و چادر و جورابم را آورد و گفت: «بپوش تا به تشییع جنازه برسیم!»

با هم رفتیم. توی راه از اخلاق و رفتار بعضی از همان شهدا برایم تعریف می‌کرد.

(به نقل از مادر شهید، صغرا فکوریان)

بیشتر بخوانید: شیرینی تولدی که با عطر شهادت جاودانه شد

گهواره‌ای برای یادگاری از پدری که می‌دانست رفتنی است

ماه‌های آخر بارداری همسرش، محمود در جبهه بود. ما باهم توی یک حیاط زندگی می‌کردیم. هردوی ما مستأجر بودیم. به همسرش خیلی علاقه داشت. مرخصی که می‌آمد شروع می‌کرد به تهیه رخت و لباس بچه. گهواره برای بچه درست کرد و خودش رنگ زد. یک روز به شوخی بهش گفتم: «این‌که هنوز به دنیا نیومده، این‌طوری خودت رو براش می‌کشی! اگه به دنیا بیاد و بزرگ‌تر بشه چه کار می‌کنی؟ ان‌شاءالله خدا این قدر بهت بچه بده که سیر بشی!»

گفت: «با این وضعیت جنگ، خدا عمری بده که همین رو هم ببینم بسه! ولی فکر کنم هم دیگه رو نمی‌بینیم. می‌خوام لااقل یک یادگاری از خودم براش باقی گذاشته باشم. بهش بگین: «این‌ها رو بابات برات درست کرده و خیلی دوست داشت تو رو ببینه.»

(به نقل از دوست و هم‌رزم شهید، علی‌اکبر علی‌زاده)

نامی برای زنده نگه‌داشتن یک رفاقت جاودانه

با علی محمودزاده خیلی صمیمی بود. فقط سری از هم جدا بودند. اگر چاره داشتند، شب‌ها هم از هم‌دیگر جدا نمی‌شدند. بعد از شهادت علی او به کلی طاقتش را از دست داده بود. همیشه کلافه بود. هروقتی از خانه بیرون می‌زد، می‌رفت سر مزارش و آن‌قدر گریه می‌کرد تا سبک شود. چند بار باهم رفتیم. خیلی سر قبرش می‌نشست و التماس و درخواست می‌کرد.‌

می‌خواست برود جبهه. گفت: «فاطمه! بودم یا نبودم، اگه خدا بهمون پسر داد اسمش رو بذار علی! بدون پیشوند و پسوند. می‌خوام اسم محمودزاده زنده بمونه!»

من هم اسم پسرمان را گذاشتم علی.

(به نقل از همسر شهید،‌ ام‌البنین فرخی)

مهمانیِ سالگرد و رضایت در رؤیا

نزدیک سالگردش بود. دنبال آماده کردن وسایل مجلس بودیم. در همه کار‌ها او را جلو چشمم می‌دیدم. حتی بعضی وقت‌ها صدایش توی گوشم می‌پیچید. غذای مجلس را خودم پختم. مجلس به خیر و خوشی گذشت. همان شب به خوابم آمد و گفت: «مامان! عجب غذایی شده بود! دستت درد نکنه!» صبح که از خواب بلند شدم، به حاج‌آقا گفتم: «محمود دیشب از دست پختم راضی بود.»

(به نقل از مادر شهید، صغرا فکوریان)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه