همرزم شهید «نورالله عزالدین» نقل میکند: «گفتم: کجایی؟ همه توی چادر منتظرت هستن. گفت: همین دور و برها بودم تا مجوز بگیرم، کمی دیر شد. گفتم: مجوز چی؟ گفت: داشتم برای مجوز شهادت چونه میزدم. بالاخره گرفتم.»
برادر شهید «نورالله عزالدین» نقل میکند: «گفت: از راه که اومدم، رفتم پیش دوستهام یک سری زدم. مادر گفت: دوستهات کیاند که از مادرت واجبترن؟ گفت: مادر! دوستهایی که توی امامزاده یحیی دفن شدن.»