برادر شهید «نورالله عزالدین» نقل میکند: «گفت: از راه که اومدم، رفتم پیش دوستهام یک سری زدم. مادر گفت: دوستهات کیاند که از مادرت واجبترن؟ گفت: مادر! دوستهایی که توی امامزاده یحیی دفن شدن.»
پدر شهید «علیاکبر تشرعی» نقل میکند: «ده ساله بود که برای اولین بار روزه گرفت. آن موقع ماه رمضان در تابستان بود. گفتم: علیاکبر! الان هوا گرمه و روزها بلند، نمیخواد امسال روزه بگیری، بگذار ان شاءالله سال دیگه گفت: نه باباجون! روزه میگیرم.»
پیش از آنکه مصطفی بیاید، ما فقط ظهرها نماز جماعت داشتیم. کم کم نمازهای مغرب و عشا هم جماعت شد و بعد از مدتی نمازهای صبح هم همین طور. رفتارش طوری بود که بدون اینکه به کسی تکلیف کند، بچّه ها میفهمیدند باید چکار کنند.
نیمه های شب گفت:«صدات نمیاد. چرا یا مهدی نمی گی؟ ذکر بگو. کاری که از دست مون بر نمی یاد». تسبیح را از جیبم در آوردم. زخم هایم درد شدیدی گرفت. یک ساعت بعد دوباره صدایم زد:«مصطفی! نماز شب بخونیم، شاید دیگه نتونیم و آخرین نمازمون باشه».
به این ترتیب نماز جماعت هم میخواندیم. امام جماعت نداشتیم، اما یکی از بچهها پیش نماز میشد و ما هم به او اقتدا میکردیم. هر شب که میگذشت، به تعداد بچه ها اضافه میشد.
بلند شد نماز بخواند. دید همه نشسته اند و کسی از جا بلند نمی شود. از همه مهمانها خواست که آماده شوند برای نماز جماعت. همه هاج و واج به هم نگاه می کردند. نماز جماعت در مجلس عروسی؟ عجیب بود. سابقه نداشت
با رفتنش به بسیج و نزدیک شدن به سن تکلیف دیگر نمازش ترک نمی شد. به مسجد می رفت و نماز را به جماعت می خواند. یکی از اتاق های خانه را هم مخصوص خودش کرده بود. درس می خواند و گاهی هم تنهایی خلوت می کرد. این اواخر نماز شب هم می خواند.
تارك الصلاة نشويد و حرف آنها را گوش نكنيد و اسلام و مسلمين را ياري نماييد و در نماز و ساير عبادات كاهلي ننماييد و نماز را در اول وقت بخوانيد و در طول عمر خود ياور امام و اسلام و مسلمين باشيد و سعي كنيد از بيايمانهاييكه قابل هدايت نيستند، فاصله بگيريد