خاطرات شهدای فارس

آخرین اخبار:
خاطرات شهدای فارس
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۱۲»

خودداری از تیراندازی برای حفظ جان مردم

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «به خدا قسم آنها در مسجد بودند؛ اگر در مسجد نبودند، خیلی برای ما خوب می‌شد، ولی نمی‌شود که مسجد را زد. تیراندازی شروع شد، اما در این شب پایگاه هیچ تیری به سمت آنها نزد؛ چون شهر آزاد است و مردم بی‌گناه هم آسیب می‌دیدند...» متن کامل قسمت دوازدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۱۱»

عملیات شناسایی و بازرسی

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «روزبعد در تاریخ ۱ دی سال ۱۳۶۲ چند گروه تشکیل دادند و برای بازدید خانه‌ها به شهر رفتیم. تا ساعت ۱۰ [گشت زدیم]، ولی چیزی از آن نامردان پیدا نکردیم. دلم خیلی برای این مردم می‌سوخت...» متن کامل قسمت یازدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۱۰»

نبرد در خیابان‌ها و پاکسازی منطقه

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «مردم همه فرار کردند و من هم به سر خیابان آمدم، چون جایی که بودم در خطر بود. خدا خیلی به ما رحم کرد؛ باز نیرو‌های کمکی آمدند و ما دوباره به پایین رفتیم. این نامردان ما را زیر آتش گرفته بودند، اما...» متن کامل قسمت دهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۵»

شبی سرد در کمین دشمن

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «شب پنجم آذر ماه سال ۱۳۶۲ بود که من با ۵ نفر دیگر به کمین دشمن رفتیم. من با یکی از برادران، پایین‌تر از همه بودیم. شب باد سرد زیاد می‌آمد؛ چنان دست من سرد شده بود که...» متن کامل قسمت پنجم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۴»

ترکش نارنجک تفنگی

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «تلویزیون نگاه می‌کردم که چند دقیقه‌ای طول نکشید که به یک‌باره نارنجک تفنگی به پشت اتاق خورد و ترکش آن به پنجره گرفت، ولی چند نفر که بودیم الحمدالله طوری نشدیم و...» متن کامل قسمت چهارم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۳»

هشدار و بازگشت به پایگاه

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «مسیر ما جای دیگر بود که برگردیم، ولی آن محوطه روشن بود و ما نمی‌توانستیم فرار کنیم. باز هم برگشتیم از همان طرف که آمده بودیم. در همان کوچه، یک زن دیدم که دارد به ما می‌گوید کومله آمده در کمین، ولی نمی‌شناخت که ما آمدیم...» متن کامل قسمت سوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید مقصود صالحی «۱»

نماز شب در سرمای زمستان جزیره مجنون

یکی از همرزمان شهید «مقصود صالحی» روایت می کند: «شب سرد و وحشتناکی را در جزیره مجنون سپری می‌کردیم. در آن خوف، دیدم مقصود در حال غسل با آب سرد است. گفتم: پسر مگه عقلت را از دست دادی که تو این سرما غسل می‌کنی...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۰»

کمی دلم گرفته می‌خواهم چند سطری بنویسم

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «دیشب با پهلوان‌نژاد روی یک چیز ساده حرفمان‌ گیر کرد و حسابی همدیگر را دلخور کردیم البته بعد روی همدیگر را بوسیدیم و صلح کردیم، هر چند از اولش هم قهر نبودیم ولی نمی‌دانم چرا از دیشب خلق تنگ شده. یک کمی دلم گرفته می‌خواهم چند سطری بنویسم شاید تسکین پیدا کنم...» متن کامل خاطره دهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

خرداد سال ۱۳۶۴ بعلبک / خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۹»

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « دیروز یکی از بچه‌ها رفت زینبیه و ما سه نفره بودیم من پاس اول بودم از ساعت ۶ تا ۱۰:۵ دقیقه خوابیدم. ظهر همراه ماشین غذا مسئول آتش‌بار نیز آمد. گفت که قرار است جایمان را عوض کنند...» متن کامل خاطره نهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۷»

شب آخر ماه رمضان و استغفار

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «امشب شب آخر ماه رمضان است و ماه رمضان تمام شد ولی من هیچ استفاده‌ای از این ماه نبرده‌ام. پشتم ز بار معصیت در هم شکسته، خار گنه در مردم چشمم نشسته...» متن کامل خاطره هفتم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۶» 

عکس یادگاری با آهنگران

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بعد از نماز و افطار عباس آمد گفت که دو نفر بیایند به مسجد، چون برادر آهنگران آنجاست و مراسم سینه زنی و نوحه خوانی در مسجد امام علی (ع) برقرار است که...» متن کامل خاطره ششم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت پنجم

پوتینی لیزتر از صابون در شیب‌های بی‌امان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «اول خیال می‌کردم در اثر بی حالی و ضعف است ولی وقتی که کف پوتینم را نگاه کردم و با دست لمس کردم دیدم حتی از یک قالب صابون هم لیزتر و صاف‌تر است! و بیشتر هم بر اثر علف‌های سر سبز و زیاد و شبنمی که ریخته بود...» قسمت پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت سوم

گذر از چندین رودخانه و تپه برای اجرای عملیات

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «به ستون یک رهسپار تپه‌ها و روستایی که سر راهمان بود شدیم. از ابتدای کار بسیار سر حال و شاد بودم تا این که سنگینی آرپی جی و تفنگ کلاشی که داشتم و خشاب‌ها و بند حمایلم شانه‌ام را اذیت کرد...» قسمت سوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید حسن تاویلی «۲»

قدم‌زدن در برف، قدم‌گذاشتن در بهشت

خواهر شهید حسن تاویلی در خاطره‌ای روایت می‌کند: « در آن سال‌ها، ما در یکی از روستا‌های اطراف اقلید زندگی می‌کردیم؛ هرچند منزلی هم در زرقان داشتیم و بچه‌ها برای ادامه تحصیل به آنجا رفت‌وآمد می‌کردند. زمانی که حسن تصمیم گرفت برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کند، از بیم آنکه خانواده مانع رفتنش شوند...» متن کامل خاطره دوم از این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۳۰»

حرکت گردان جاویدی و پاکسازی مناطق مین گذاری شده

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « آغاز حرکت گردان جاویدی و ساعت ۱۱ شب شروع عملیات برادر رودکی. ساعت ۹:۳۰ دقیقه تلفن زد که بچه‌های ما میدان مین هم باز کرده‌اند....» قسمت سی‌ام خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۹»

تولدی دوباره در سایه سخنان مرد بزرگ

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «زمانی که این سخنان را می‌شنوم خدا خودش می‌داند که چقدر روحیه می‌گیرم مثل اینکه دوباره متولد شده باشم و زمانی که این مرد بزرگ خودش را یک طلبه معرفی می‌کند ما باید فکر خودمان را بکنیم...» قسمت بیست و نهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۸»

شهادت با دهان روزه و پس از غسل شهادت

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «نکته قابل توجه این است که این شهید بزرگوار با دهان روزه به این فوز عظیم نائل آمد و همان صبح، هم همراه بچه‌ها غسل کرده بود و شاید هم غسل شهادت و خوشا به حالش که چه لیاقتی داشت و زود به هدفش رسید...» قسمت بیست و هشتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۷»

شهید جباری در آغوش رزمندگان

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «وقتی به آنجا رسیدیم متوجه شدیم که برادر طمراس جباری بر اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل آمده که تقریباً یک قسمت از سرش براثر اصابت ترکش کنده شده بود و تمام مغز سرش بر روی زمین ریخته بود...» قسمت بیست و هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۶»

پایگاه زیر گلوله بعثی‌ها

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «من بنای مخالفت سر دادم و به ایشان گفتم بهتر است جانب احتیاط را از دست ندهیم. از پائین جاده حرکت می‌کنیم بقیه بچه‌ها هم قبول کردند و به آبادان رفتیم و پس از حمام من زودتر از آن‌ها به مقر برگشتم و حدوداً ساعت ۱۱:۳۰ بود...» قسمت بیست‌وششم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۵»

آمبولانس در مقر نبود

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «وقتی داخل مقر شدیم برادر الوانی را دیدم و از او سوال کردم: علی خبری شده؟! علی در جواب گفت: برادر جوکار بالای سنگر ایستاده بود و بعثیان کافر و از خدا بی‌خبر او را دیدند و به سمتش تیراندازی کردند و یک تیر به شانه‌اش خورد و بعد او را به بیمارستان انتقال دادیم...» قسمت بیست و پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه