خاطرات شهدای فارس - صفحه 2

آخرین اخبار:
خاطرات شهدای فارس
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۱۸»

صحنه‌های دلخراش در آبادان

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «وقتی به شهر آبادان رسیدیم واقعاً صحنه‌های دلخراشی را مشاهده کردیم. شهر به شکل نیمه مخروبه تبدیل شده بود و تعداد قلیلی از مردم که در شهر مانده بودند با یک وضع فلاکت باری زندگی می‌کردند...» قسمت هجدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۱۷»

اولین ضیافت پس از رهایی از دریا / خرماهای خاک‌خورده و دل‌هایی که تازه جان گرفتند

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در آن زمان هیچ کس فکر این نبود که محل سکونتش کجا باشد. بیشتر چشم‌ها کار می‌کرد که تانکر آب یا محل تقسیم غذا کجا است. با دیدن یک تانکرآب در گوشه‌ای ازساختمان همه به سمت آن حرکت کردند و...» قسمت هفدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۱۶»

سرانجام دوبه به ساحل رسید

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « بعد از مدتی که یکی از بچه‌ها فریاد زد بچه‌ها نخلستان. من خشکی را می‌بینم. همگی سراسیمه از جای خود بلند شدیم دست‌ها را بالای چشمهایمان قرار دادیم و به دور دست نگاه کردیم بله درست است نخلستان را می‌دیدیم. خوشحالی سرتاپای بچه‌ها را فراگرفته بود و...» قسمت شانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۱۵»

پخت نان بر روی عرشه دوبه

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در آن موقع واقعاً گرسنگی برهمه بچه‌ها چیره شده بود و نمی‌دانستیم چه کار کنیم تا اینکه همان طرح بچه‌ها در ساحل را تصمیم گرفتیم انجام دهیم یعنی نان پختن به شیوه اولیه و تعدادی از بچه‌های...» قسمت پانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۱۴»

با یک صلوات دوبه از گل برخاست

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «موتور يدک کش بالا رفت و به جلو حرکت نمود ولی هر چه به خود فشار مي آورد کمتر می‌توانست دوبه را به جلو براند. آخر ما در گل و لای کنارساحل گيرکرده بوديم به دستور ناخدا، طناب‌ها را از جلو دوبه باز  کرديم و به عقب آن بستيم ولی...» قسمت چهاردهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۱۳»

نان ساده‌ای بر شعله‌ی حلب

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «مثل اینکه آنها هم در ساحل بیکار نشسته بودند مقداری آرد خمیر کرده بودند و در یک حلب روغن هم به عنوان تنور داخلش آتش روشن کرده بود و بر روی آن نان پخته بودند و مقداری هم گندم برشعله کرده و برای ما آوردند و ما هم از بس گرسنه‌مان بود همه آنها را خوردیم...» قسمت سیزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۱۲»

«ناخدا محمد»؛ نامی آشنا که خبری خوش همراه داشت

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «هر چه دقت بیشتری در اطرافمان می‌زدیم کمتر به نتیجه می‌رسیدیم در نهایت پس از ساعتی تحرک و خیره شدن به نقاط کور دریا بدون آنکه ردی از آن صدا را کشف کنیم دوباره هر کس به سرجای خودش رفت و خوابید...» قسمت دوازدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۱۱»

تنها به روی دوبه

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بعد از این حادثه تفکر‌ها به دوگونه شد. عده‌ای گفتند ما می‌رویم داخل جزیره لااقل آنجا اگر خبری بشود جان‌پناهی داریم و گروهی دیگر گفتند اگر ما به داخل جزیره رفتیم و آب دریا دوبه را با خود برد آنوقت چه کار کنیم. تقریباً افکار هر دو گروه قابل تفکر و تامل بود...» قسمت یازدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۱۰»

مانور هواپیماهای جنگی بر فراز جزیره و نجات رزمندگان از خطر بمباران

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در آن صبح هوا خیلی سرد بود پتو‌هایی که همراه داشتیم به دور خودمان پیچیدیم و در گوشه‌ای نشستیم و سرمان را به سمت آسمان بلند کردیم و با خدای خودمان راز و نیاز می‌کردیم که...» قسمت دهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۹»

نگهبانی شبانه و جیره‌بندی غذا بر روی اموج دریا

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «فرماندهی که همراه ما بود با بی‌سیم با زبان التماس می‌گفت برادران شما را به خدا قسم به ما کمک کنید ما روی دریا مانده‌ایم و غذا و آب نداریم اگر به ما نرسید امکان دارد همه ما...» قسمت نهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲»

اعزام گروه هفده‌نفره بسیجیان فسا به جبهه در روز عید قربان

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «صبح روز بعد ضمن خداحافظی با پدر، مادرم و همسرم از منزل به قصد سپاه خارج شدم وقتی به سپاه آمدم ديدم که همه بچه‌ها زودتر از من به آنجا آمده‌اند حدوداً بچه‌هايی که می‌خواستيم از فسا حرکت کنيم با خود آقای  اميری هفده نفر می‌شديم...» قسمت دوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۱»

شنیدن خبر اعزام، به‌اندازه داشتن همه دنیا شیرین بود

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در سپاه فسا مشغول به خدمت بودم که زمزمه‌ای در بين بچه‌های سپاه به گوش ‌رسيد. وقتی جريان را جويا شدم قضيه از اين قرار بود که می‌خواستند عده‌ای را برای پيکار با دشمن اسلام به خوزستان اعزام نمايند تا اين خبر را شنيدم به مانند همه بچه‌ها در پوست خود نمی‌گنجيديم...» متن کامل قسمت اول خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید فتح اله میرغفاری «۸»

خبری که دنیایم را بهم ریخت

شهید فتح‌الله میرغفاری در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۶۱ از کرمان با قطار حرکت کردیم. پس از ۳۲ ساعت، شب هنگام به هفت‌تپه، قرارگاه لشکر ۷۷، رسیدیم. در مسیر، از میان ۱۲۸ تونل گذشتیم و همه را شماره کردیم...» قسمت هشتم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید فتح اله میرغفاری «۷»

اعزام به هفت‌تپه و رفتن به خط مقدم

شهید فتح‌الله میرغفاری در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۶۱ از کرمان با قطار حرکت کردیم. پس از ۳۲ ساعت، شب هنگام به هفت‌تپه، قرارگاه لشکر ۷۷، رسیدیم. در مسیر، از میان ۱۲۸ تونل گذشتیم و همه را شماره کردیم...» قسمت هفتم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید فتح اله میرغفاری «۶»

بازگشت به پادگان کرمان و آغاز عملیات

شهید فتح‌الله میرغفاری در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «صبح پنجم فروردین خداحافظی کردم و نیمه‌شب ششم فروردین ۱۳۶۱ به پادگان کرمان رسیدم. پادگان در حالت آماده‌باش بود و عملیات فتح‌المبین آغاز شده بود. روز دهم فروردین جشن سردوشی برگزار شد...» قسمت پنجم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید فتح اله میرغفاری «۵»

بازگشت شبانه به تنگ ابوالحیات

شهید فتح‌الله میرغفاری در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «ساعت پنج ربع کم بود که من در تنگ ابوالحیات پیاده شدم. هوا بسیار تاریک بود و باران می‌بارید. شروع به دویدن و راه رفتن کردم و در ساعت شش و نیم به خانه رسیدم. از روی دیوار به داخل حیاط پریدم. مادرم مرا دید و پدرم هم بیدار بود...» قسمت پنجم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید فتح اله میرغفاری «۴»

فرمانده‌ای دلسوز همچون پدر

شهید فتح‌الله میرغفاری در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «پس از ۱۳ روز، هنوز فرمانده گروهان در بیمارستان بستری بود. صبح روز چهاردهم، هنگام نرمش، ما را به حالت خبردار قرار دادند و ستوان یکم را معرفی کردند او گفت  ایشان سروان امان الله اکبری و فرمانده گروهان می‌باشد (ما او را مثل یک  پدر دوست داشتيم...» قسمت چهارم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید فتح اله میرغفاری «۳»

اولین روز‌های آموزش و آشنایی با همشهری‌ها

شهید فتح‌الله میرغفاری در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در آن ساعت، هوای کرمان بسیار سرد بود و بچه‌ها همه از سرما به لرزه افتاده بودند. پس از بررسی و تحقیق، دژبان ما را به آسایشگاه برد و خوابیدیم...» قسمت سوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
قسمت شانزدهم خاطره خودنوشت شهید «علی نجات سلمان پور»

روحیه خوب مردم و شادی کودکان

شهید «علی نجات سلمان پور» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «د بین راه مردم به حکم عواطف انسانی و اسلامی که داشتند و با تکان دادن دست و حتی شعار خدانگهدارتان از فرزندانشان استقبال می‌کردند و پسر کوچکی را دیدم که با گرفتن دو انگشت به علامت پیروزی هم پای ما می‌دویدند و شعار می‌دادن. به‌نازم قدرت خدا و روحیه مردم...» قسمت شانزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
قسمت پانزدهم خاطره خودنوشت شهید «علی نجات سلمان پور»

نواهای زیبای رزمندگان در دعای کمیل

شهید «علی نجات سلمان پور» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بعد از مراسم دعای کمیل، سینه زنی و مرثیه خوانی به وسیله‌ی برادران خوانده شد که همگی صادقانه و خالصانه اشک می‌ریختند. شب پنج شنبه در سوگ برادران پاسدار هویزه که همچون گل‌های پرپر شده از میان رفته بودند و...» قسمت پانزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه