خاطرات شهدای فارس - صفحه 3

خاطرات شهدای فارس
خاطره خودنوشت شهید فتح اله میرغفاری «۳»

اولین روز‌های آموزش و آشنایی با همشهری‌ها

شهید فتح‌الله میرغفاری در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در آن ساعت، هوای کرمان بسیار سرد بود و بچه‌ها همه از سرما به لرزه افتاده بودند. پس از بررسی و تحقیق، دژبان ما را به آسایشگاه برد و خوابیدیم...» قسمت سوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
قسمت شانزدهم خاطره خودنوشت شهید «علی نجات سلمان پور»

روحیه خوب مردم و شادی کودکان

شهید «علی نجات سلمان پور» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «د بین راه مردم به حکم عواطف انسانی و اسلامی که داشتند و با تکان دادن دست و حتی شعار خدانگهدارتان از فرزندانشان استقبال می‌کردند و پسر کوچکی را دیدم که با گرفتن دو انگشت به علامت پیروزی هم پای ما می‌دویدند و شعار می‌دادن. به‌نازم قدرت خدا و روحیه مردم...» قسمت شانزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
قسمت پانزدهم خاطره خودنوشت شهید «علی نجات سلمان پور»

نواهای زیبای رزمندگان در دعای کمیل

شهید «علی نجات سلمان پور» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بعد از مراسم دعای کمیل، سینه زنی و مرثیه خوانی به وسیله‌ی برادران خوانده شد که همگی صادقانه و خالصانه اشک می‌ریختند. شب پنج شنبه در سوگ برادران پاسدار هویزه که همچون گل‌های پرپر شده از میان رفته بودند و...» قسمت پانزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
قسمت چهاردهم خاطره خودنوشت شهید «علی نجات سلمان پور»

نم نم باران بر سرزمین گلگون خوزستان / قطره‌های باران، حامل پیامی

شهید «علی نجات سلمان پور» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بعد از نماز و صبح گاهی در زیر نم نم باران که بر سرزمین گلگون خوزستان می‌بارید. نرمش بدنی را با سرپرستی برادر ابراهیم آبادی انجام می‌دادیم. انگار قطره‌های باران حامل پیامی از طرف خداوند برای بندگانش بود و...» قسمت چهاردهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهید حبیب سیاوش کازرونی «۱»

نماز با پوتین در دل میدان

شهید «حبیب سیاوش کازرونی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «ما با یک گروه که تعدادی از آنها ارتشی و تعدادی سپاهی و بسیجی بودند جلو رفتیم و نماز را با پوتین در حال حرکت خواندیم و یک دهکده به نام مگاصیص بود که در دست عراق بود و به تصرف رزمندگان ما در آمده بود پاکسازی کردیم و جلو رفتیم...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید بیژن اسکندرزاده «۲»

دفاع از ناموس و خاک

مادر شهید در خاطره‌ای روایت می‌کند: ««بیژن به خدمت سربازی رفت و پس از گذراندن دوران آموزشی، با اصرار خودش، او را به منطقه جنگی اعزام کردند. هرگاه به مرخصی می‌آمد، برایمان از خاطرات و روز‌های جبهه و جنگ می‌گفت...» متن کامل خاطره دوم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید بیژن اسکندرزاده «۱»

درس روسفیدی بیژن برای مادر

مادر شهيد در خاطره ای روایت می‌کند: «بیژن همیشه در کارهای خانه بسیار به من کمک می‌کرد و در روزهای تعطیل، اوقات خود را به چرای گوسفندان می گذراند و زندگی در طبیعت آرامش را برای او به ارمغان می‌آورد...» متن کامل خاطره اول این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

پیام یک شهید در عالم خواب

خواهر شهید «عبدالعلی ناظم پور» در خاطره‌ای نقل می‌کند: «خیلی وقت بود که دیگه خوابشو ندیده بودم، دلم خیلی براش تنگ شده بود. نشستم جلوی عکسش و با گریه التماسش کردم و گفتم: داداش جون! تو رو خدا، دل خواهر تو نشکن... در همین حین که با او صحبت می‌کردم خوابم برد. در عالم خواب عبدالعلی را دیدم....» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

آخرین یادداشت شهید که جاودانه شد

برادر شهيد «احمد خوشبخت» در خاطره ای می‌گوید: «دوران کودکی و نوجوانی پا به پای هم بودیم. همه مردم روستا احمد را به مرام و شجاعتش می‌شناختند. روزها گذشت و به 18 سالگی رسید. برای خدمت سربازی نام‌نویسی کرد و به خدمت رفت و...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهيد «صفر اسکندری»

نوجوانی بی باک در قلب دشمن

یکی از همرزمان شهید «صفر اسکندری» در خاطره‌ای می‌گوید: «عملیات در جنوب جزیره‌ی مجنون در جریان بود. منطقه‌ای سخت، زیر سلطه‌ی دشمن. از سه طرف در تیررس بعثی‌ها بودیم و هر حرکت ما زیر نظرشان بود. در آن شرایط، سنگر ما چیزی نبود جز یک کانال کم‌عمق، به زحمت یک متر. آنقدر تنگ که حتی نمازمان را هم نشسته می‌خواندیم...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهید عبدالعلی ناظم‌پور

توسل به حضرت زهرا(س) رمز پیروزی در جنگ

در خاطره‌ای از شهید «عبدالعلی ناظم پور» نقل شده است: « مهتاب هر لحظه بالاتر می‌آمد و کار برگشت، سخت تر می‌شد احتمال برخورد به گشتی شناسایی عراقی‌ها در برگشت هم بود تنها چیزی که به ذهن کاکاعلی رسید این بود که گفت: بچه‌ها به حضرت زهرا(س) متوسل بشین. زمزمه‌ی یا قرة عين الرسول...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

فرود تکه‌ای از آسمان در ماه شعبان

براساس خاطراتی از زمان تولد شهید عبدالعلی ناظم‌پور، چنین نقل می‌شود که: «ماه شعبان داشت کم کم می‌رسید. اما «عذرا خانم» کمی دل نگران بود. او به مسافر کوچولویی که در راه داشت فکر می‌کرد و دلهره داشت که نکند...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

در انتظار دیدار با سیدی مهربان

در خاطره‌ای از شهید «عبدالعلی ناظم پور» نقل شده است: «مزه ی زیارت حضرت معصومه مثل عسل شیرین و دلچسب بود گاهی برای لحظاتی چشمش را میبست و به شیرینی آن فکر می‌کرد و در همان حال دنبال آن نشانی می‌گشت... خبر دادند که پسرکی با شما کار دارد آقا اجازه داد و علی با سلام علیکی داخل شد...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد هاشم‌علی قدم خير قسمت «6»

آخرین دستنوشته شهید قدم خير /چه کسانی لیاقت شهادت دارند

شهيد «هاشم‌علی قدم خير» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « همان لحظه که در زير سنگر بوده بود با جد خودش حضرت محمد(ص) ديدار و ملاقات کرده بود خوش به حال خودشان که لياقت شهادت دارند و با امام حسين علیه السلام ملاقات می‌کنند. اين‌هایی که شهيد می‌شوند، يک عده خاصی هستند که خدا خودش می‌داند که چه کسی را به پهلوی خودش برد. ...» متن کامل قسمت ششم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد هاشم‌علی قدم خير قسمت «5»

خانه‌ها زیر آتش خمپاره‌ها

شهيد «هاشم‌علی قدم خير» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « تا روستای طراح پياده آمديم و از آن جا سوار ماشين شديم و به سوسنگرد آمديم که در آنجا برادر باقری را ديدم که زياد خوشحال شديم و همراه با هم به يک مدرسه رفتيم وسايل را آوردند که تا غروب آنجا بوديم و بعد بچه‌ها رفتند و وسايل را آوردند و ما به پايگاه رفتيم که در آنجا به يک خانه شخصی خالی رفتيم که اتاق‌ها از بس خمپاره...» متن کامل قسمت پنجم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد هاشم‌علی قدم خير قسمت «4»

شب عملیات و حمله به دشمن

شهيد «هاشم‌علی قدم خير» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « شب هشتم آذرماه 1360 شب حمله نيروهای اسلام به نيروهای کفر شروع شد که ما تغيير سنگر داديم و بولدزر جاده‌ای را که ما پشت آن قرار داشتیم باز کرد، بعد از آن به نيروهای دشمن حمله کرديم و...» متن کامل قسمت چهارم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید ماه مبارک رمضان؛ قسمت چهاردهم

آری چه زیباست شهادت در راه خدا

شهيد «حمزه قربان» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «آری چه زيباست ما هم اگر سعادت داشته باشيم روزی پيروز شويم و در جنگ باشيم و شهيد شويم که ياران پيامبر چنين شدند...» متن کامل خاطره چهاردهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید ماه مبارک رمضان؛ قسمت دوم

به دنبال برادرم در خط مقدم

شهيد «حمزه قربان» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «من دنبال کسی می‌گشتم؛ برادرم را می‌گويم، در مقر نتوانسته بودم او را پيدا کنم، وقتی از مقر به طرف جاده کربلا(جبهه کوشک می‌آمديم) من او را در جايی که پيراهن سفيد به تن و چفيه قرمزی دور گردن داشت...» متن کامل خاطره دوم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید رستمی قسمت «35»

انصراف از مرخصی و درگیری در پادگان شماره 7

شهيد «هوشنگ رستمی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «خمپاره منور 30 گلوله برايم رسيده بود، خيالم از هر جهت راحت شد و شب 25 اسفندماه، شبی مهتابی با لکه‌های ابر بود ولی هوا کلاً خوب بود. در پايگاه من خبری از درگيری نبود، ولی در پايگاه 7 درگيری به شدت ادامه داشت و طرفين درگيری آتش خود را بروی هم باز کرده بودند...» قسمت سی و پنجم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید رستمی قسمت «17»

یک شب مهتابی و پایان خاطرات یک روز

شهيد «هوشنگ رستمی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «باد سختی می‌وزيد و هوا سرد بود ولی اتفاق قابل ملاحظه‌ای نبود و ضمن سرکشی به نگهبان‌ها و اطمينان از بودن آن‌ها در سر پست، ماه را ديدم که از پشت کوه آرام به بيرون خزيد و مهتابی روی تپه‌ها را فرا گرفت من داخل سنگر شدم و...» قسمت هفدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه