خاطرات شهدای فارس - صفحه 11

آخرین اخبار:
خاطرات شهدای فارس

صوت| فرزندی که هیچگاه روی پدر را ندید

همسر شهید «ربیع اکبری باصری» در خاطره‌ای روایت می‌کند: «حدود 15 یا 16 ساله بودم که با شهید ازدواج کردم و کمتر از یک سال با هم زندگی کردیم. هنگامی‌که شهید می‌خواست خداحافظی کنه...» خاطره کامل این شهید بزرگوار را در نوید شاهد دنبال کنید.

سعید در عملیات محرم آسمانی شد

برادر شهيد «حسن بادرام» در خاطره ای می گوید: «چهار برادر بویدم. از بین ما 4 برادر، اولین نفری که راهی جبهه جنگ شد صمد بود. صمد چند روزی بود که به مرخصی آمده بود. به او گفتم...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید بهمن امیری«4»

سلاح ایمان بُرنده ترین ابزار

شهيد «بهمن اميری» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «تانک‌هایی که در اينجا نابود شده بود نشانه اين بوده است که صداميان تا دندان مسلح بوده اند و اين کران و لالان غافل از اينکه سلاح ايمان از همه سلاح‌ها برنده‌تر است...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره ای از شهید بهمن امیری«3»

عملیات محرم و ماه پيروزی خون بر شمشير

شهيد «بهمن اميری» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «از عين خوش تا پل کرخه که همه را فداکاری و رشادت‌های عاشقان الله بود تانک سوخته‌های زيادی به چشم می‌خورد اين نشانه اين بود که ...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره ای از شهید بهمن امیری«2»

نسیم بهار آزادی

شهيد «بهمن اميری» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «بعد از اينکه يک کيلومتری از مقر تيپ فاطمه زهرا با يک نفر از دوستان پياده‌روی کرديم به کنار شهر رسيديم و خرابی‌های شهر به چشم می‌خورد...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره ای از شهید نصرالله ایمانی«68»

سقاخانه قدس کازرون، یادگاری از نصراله

یکی از همرزمان شهید «نصراله ایمانی» از روزهای آخر این شهید بزرگوار روایت می‌کند: «نصراله سوگند خورده بود در هر موقعيت که باشد در عمليات آزادسازی خرمشهر شرکت کند پس بار ديگر عازم سوسنگرد شد تا برای آخرين بار از شهر و کوچه های پرخاطره‌اش وداع کند و...» متن کامل این خاطره را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید نصرالله ایمانی«67»

تماشای مناطق ديدنی بُستان

شهید «نصراله ایمانی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «بعد از صرف چای مستقيم رفتيم به طرف بستان ميان راه توضيحات لازم گفته شد. مناطق ديدنی هم تماشا شد و بعد...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید نصرالله ایمانی«66»

دهکده بهشتی و خبر شهادت رفیقان

شهید «نصراله ایمانی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «به طرف دهکده بهشتی آمديم. گفتند آقای ايمانی با بخرد و ديگر برادران سپاه آمده‌اند و الآن رفتند سايت 5. بعد با عبدالحسين طبيبی آمديم دهکده خلف مسلم در دهکده وسایلی را که از کازرون آورده بودند...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید نصرالله ایمانی«65»

انهدام تأسيسات سايت

شهید «نصراله ایمانی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «8 فروردین سال 1361 با حسين سبزواری و حميد غلامپور و نادر زارع به طرف سايت 5 حرکت کرديم. از سايت زياد تعريف می کردند. ساختمان ها هم از دور پيدا بود که...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید نصرالله ایمانی«64»

لبخند ماندگار رزمندگان

شهید «نصراله ایمانی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «با اينکه هوا هنوز گرم نشده بود عرق از سر و روی برادران می ريخت. چهره ها همه از خوشحالی خندان بود. از تپه ها بالا رفتيم شيب تپه زياد نبود وقتی که...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید نصرالله ایمانی«63»

شبنم رخسار چمن‌ها را پوشانده بود

شهید «نصراله ایمانی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «صحرا منظره جالبی داشت. نخستين فروزش خورشيد پرتو افشانی می‌کرد. شبنم رخسار چمن‌ها را پوشانده بود. قدم‌های سنگين و با وقار اين رزمندگان...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید نصرالله ایمانی«62»

پنج سنگر ديده‌بانی

شهید «نصراله ایمانی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «تعداد پنج سنگر ديده بانی داشتيم که هر کدام هشت نفر نگهبان داشت. از مجيد عذرخواهی کردم. هوا داشت ابری می شد که...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید نصرالله ایمانی«61»

خاطرات روزهای سوسنگرد در ذهنم زنده شد

شهید «نصراله ایمانی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «نزديکی های شهر در جبهه کربلا پشت خاکريز مستقر شديم. وضعيت غير عادی بود. نگهبانی ها را تعيين کردم و...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید «نصرالله ایمانی» (60)

باوجود آتش های فراوان دشمن هیچ آسیبی ندیدیم

شهید «نصراله ایمانی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «نيرویی از ما روی تپه مستقر شده بود دشمن باز تپه را گرفت. البته از لحاظ نظامی تپه 120 برای ما ارزشی نداشت و...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد اميدی«8»

قلعه کوک سفيد در تصرف رزمندگان

شهيد «اميدعلی اميدی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «شب تا ساعت 11:30 به اصفهان رسيديم. من و اکبری به دروازه تهران رفتيم و از آنجا با اتوبوس به سلفچگان رفتم و...» قسمت هشتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد اميدی«6»

مهمات‎‌برهای جبهه

شهيد «اميدعلی اميدی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «صبح ساعت 6 استوار يکم صفی زاده آمد و من و محمد خسروی (بچه ی شمال) را بيدار کرد و گفت بلند شويد و مهمات بزنيد که توپ‎‌ها می‎‌خواهند به شاه‎‌نشين بروند و...» قسمت ششم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد اميدی«5»

انهدام 14 تانک دشمن توسط سه دلاور

شهيد «اميدعلی اميدی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «مزدوران بعثی با يک لشکر زرهی به مناطق بازی‌دراز و کوره موش و قصر شيرين حمله کردند و ما هم با آتش دقيق خود بيش از 66 تانک آن ها را با موشک ناب و آر پی جی 7 و توپخانه منهدم کرديم و...» قسمت پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد اميدی«2»

انهدام خودروهای بعثی

شهيد «اميدعلی اميدی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «بعد از يک ماه که گذشت يعنی شام غريبان بود که در يک حمله حساب شده که از طرف ارتش اسلام صورت گرفت تعداد...» قسمت دوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهيد اميدی«1»

روزهای اول جنگ

شهيد «اميدعلی اميدی» در دفتر خاطرات خود می نویسد: «سال 1359 هجری شمسی جنگ شديدی بين ايران و عراق سر گرفت. در اين جنگ عراق خيال می کرد که می توان در چند ساعت و يا چند روزی رژيم انقلابی ايران را سرنگون کند. ولی...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

صوت| فرمانده‏‎ی برادرم بودم

برادر شهيد «حسن بادرام» در خاطره ای می گوید: «4 برادر داشتم. اولین نفری که پاش به جبهه باز شد صفر بود. چند روزی بود که به مرخصی اومده بود. گفتم: داداش حواست باشه رفتی جبهه شهید نشی برگردیاااااا...» خاطره کامل این شهید بزرگوار را در صوت زیر بشنوید.
طراحی و تولید: ایران سامانه