نبرد در خیابانها و پاکسازی منطقه

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید حجتاله باقری چهارم خردادماه ۱۳۴۶، در روستای «رودبال» از توابع شهرستان فیروزآباد چشم به جهان گشود. او در دوران جوانی، همزمان با تلاطمهای روزگار، طعم شیرین تعهد را با تشکیل خانواده در سال ۱۳۶۴ تجربه کرد؛ اما ندای حقطلبی، او را از زندگی نوپا جدا کرد و به میدانهای نبرد کشاند. این شهید والامقام که تحصیلات خود را تا مقطع اول راهنمایی پشت سر گذاشته بود، با روحیهای بسیجی لباس رزم بر تن کرد و بهعنوان تکتیرانداز راهی جبهههای حق علیه باطل شد. سرانجام در بیستم تیرماه ۱۳۶۴، در پاسگاه مرزی «بیات» دهلران، در حالی که مردانه در برابر دشمن ایستاده بود، بر اثر اصابت ترکش به دست و پا، به قافله شهدا پیوست. پیکر پاکش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.
متن خاطره خودنوشت قسمت «۱۰» : آغاز درگیری و هراس عمومی
در تاریخ ۳۰ آذر سال ۱۳۶۲ بعدازظهر مشغول تأمین امنیت بودم. ساعت ۲:۳۰ بود که دیدم یک موتورسوار آمد، چند شیء [مشکوک]در مدرسه انداخت و رفت. ناگهان در میدان آرد تیراندازی شد و دیدم تمام مردم فرار میکنند. دیدم پسران مشغول درس خواندن بودند و دختران مرخص شدند؛ خدا شاهد است چنان صحنهای بود که گریهام گرفته بود. دختران دست همدیگر را گرفته بودند و گریه میکردند. من آنها را رد کردم و ناگهان دیدم در تمام شهر تیراندازی شد.
نبرد در خیابانها و پاکسازی منطقه
مردم همه فرار کردند و من هم به سر خیابان آمدم، چون جایی که بودم در خطر بود. خدا خیلی به ما رحم کرد؛ باز نیروهای کمکی آمدند و ما دوباره به پایین رفتیم. این نامردان ما را زیر آتش گرفته بودند، اما خدا ما را یاری کرد. مدام به سر این کوچه و آن کوچه میدویدیم. خلاصه، یکی از برادران چند تیر زد، اسلحه دشمن را گرفت و تیراندازی [آنها]متوقف شد.
ساعت حدود ۵:۳۰ بود که جمع شدیم. کوچهای بود که برادران در آن بودند؛ من آنها را صدا میزدم که «برادر بیایید». یک نفر هم از [واحد…]بود که میگفت: «بیتوقف برو»؛ من صدا میزدم «برادر! برادران در کوچه هستند». بعد به بالا رفتم و در کمین نشستم. یکییکی برادران به پایگاه آمدند، اما یکی از برادران که در مقر بود مرا صدا زد و گفت: «پشت سرت را زدند». خدا به من رحم کرد. دوباره در کنار مدرسه بودم که به مدرسه تیراندازی میکردند و شیشههای مدرسه زیاد خرد میشد. یکی از برادران مرا صدا زد و گفت: «طوری نشدی؟» گفتم: «خیر». برادران شهربانی در خیابان بودند و هرکسی چیزی میگفت و [دستور]میداد.
وضعیت شبانه و نگهبانی
زود شب شد و به پایگاه آمدیم. زمانی که در پایگاه بودیم، به یک آمبولانس که میخواست برای بردن مجروح برود، شلیک کردند. از ساعت ۸ تا ۱۰ شب نگهبان بودم و به بالا رفتم؛ خدا شاهد است چنان آرپیجی به سمت خانههای مردم شلیک میکردند که حد نداشت. ساعت ۹:۳۰ بود که دیدم در کوچه کنار پایگاه، این نامردان دارند آرپیجی میزنند؛ بعد یک خمپاره ۸۱ زدند و پس از آن ۴ منور پرتاب کردند. من فوری به پایین آمدم و بعد دوباره به بالا رفتم. نگهبانی من تمام شد، اما تا زمانی که آنجا بودم، حدود ۴۰ تا ۵۰ منور زدند. خدا را شکر که به خیر گذشت. والسلام.
انتهای متن/