خاطرات شهدای فارس

آخرین اخبار:
خاطرات شهدای فارس
خاطره‌ای از شهید مقصود صالحی «۱»

نماز شب در سرمای زمستان جزیره مجنون

یکی از همرزمان شهید «مقصود صالحی» روایت می کند: «شب سرد و وحشتناکی را در جزیره مجنون سپری می‌کردیم. در آن خوف، دیدم مقصود در حال غسل با آب سرد است. گفتم: پسر مگه عقلت را از دست دادی که تو این سرما غسل می‌کنی...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۰»

کمی دلم گرفته می‌خواهم چند سطری بنویسم

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «دیشب با پهلوان‌نژاد روی یک چیز ساده حرفمان‌ گیر کرد و حسابی همدیگر را دلخور کردیم البته بعد روی همدیگر را بوسیدیم و صلح کردیم، هر چند از اولش هم قهر نبودیم ولی نمی‌دانم چرا از دیشب خلق تنگ شده. یک کمی دلم گرفته می‌خواهم چند سطری بنویسم شاید تسکین پیدا کنم...» متن کامل خاطره دهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

خرداد سال ۱۳۶۴ بعلبک / خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۹»

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « دیروز یکی از بچه‌ها رفت زینبیه و ما سه نفره بودیم من پاس اول بودم از ساعت ۶ تا ۱۰:۵ دقیقه خوابیدم. ظهر همراه ماشین غذا مسئول آتش‌بار نیز آمد. گفت که قرار است جایمان را عوض کنند...» متن کامل خاطره نهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۷»

شب آخر ماه رمضان و استغفار

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «امشب شب آخر ماه رمضان است و ماه رمضان تمام شد ولی من هیچ استفاده‌ای از این ماه نبرده‌ام. پشتم ز بار معصیت در هم شکسته، خار گنه در مردم چشمم نشسته...» متن کامل خاطره هفتم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۶» 

عکس یادگاری با آهنگران

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بعد از نماز و افطار عباس آمد گفت که دو نفر بیایند به مسجد، چون برادر آهنگران آنجاست و مراسم سینه زنی و نوحه خوانی در مسجد امام علی (ع) برقرار است که...» متن کامل خاطره ششم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت پنجم

پوتینی لیزتر از صابون در شیب‌های بی‌امان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «اول خیال می‌کردم در اثر بی حالی و ضعف است ولی وقتی که کف پوتینم را نگاه کردم و با دست لمس کردم دیدم حتی از یک قالب صابون هم لیزتر و صاف‌تر است! و بیشتر هم بر اثر علف‌های سر سبز و زیاد و شبنمی که ریخته بود...» قسمت پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت سوم

گذر از چندین رودخانه و تپه برای اجرای عملیات

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «به ستون یک رهسپار تپه‌ها و روستایی که سر راهمان بود شدیم. از ابتدای کار بسیار سر حال و شاد بودم تا این که سنگینی آرپی جی و تفنگ کلاشی که داشتم و خشاب‌ها و بند حمایلم شانه‌ام را اذیت کرد...» قسمت سوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید حسن تاویلی «۲»

قدم‌زدن در برف، قدم‌گذاشتن در بهشت

خواهر شهید حسن تاویلی در خاطره‌ای روایت می‌کند: « در آن سال‌ها، ما در یکی از روستا‌های اطراف اقلید زندگی می‌کردیم؛ هرچند منزلی هم در زرقان داشتیم و بچه‌ها برای ادامه تحصیل به آنجا رفت‌وآمد می‌کردند. زمانی که حسن تصمیم گرفت برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کند، از بیم آنکه خانواده مانع رفتنش شوند...» متن کامل خاطره دوم از این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۳۰»

حرکت گردان جاویدی و پاکسازی مناطق مین گذاری شده

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « آغاز حرکت گردان جاویدی و ساعت ۱۱ شب شروع عملیات برادر رودکی. ساعت ۹:۳۰ دقیقه تلفن زد که بچه‌های ما میدان مین هم باز کرده‌اند....» قسمت سی‌ام خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۹»

تولدی دوباره در سایه سخنان مرد بزرگ

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «زمانی که این سخنان را می‌شنوم خدا خودش می‌داند که چقدر روحیه می‌گیرم مثل اینکه دوباره متولد شده باشم و زمانی که این مرد بزرگ خودش را یک طلبه معرفی می‌کند ما باید فکر خودمان را بکنیم...» قسمت بیست و نهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۸»

شهادت با دهان روزه و پس از غسل شهادت

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «نکته قابل توجه این است که این شهید بزرگوار با دهان روزه به این فوز عظیم نائل آمد و همان صبح، هم همراه بچه‌ها غسل کرده بود و شاید هم غسل شهادت و خوشا به حالش که چه لیاقتی داشت و زود به هدفش رسید...» قسمت بیست و هشتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۷»

شهید جباری در آغوش رزمندگان

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «وقتی به آنجا رسیدیم متوجه شدیم که برادر طمراس جباری بر اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل آمده که تقریباً یک قسمت از سرش براثر اصابت ترکش کنده شده بود و تمام مغز سرش بر روی زمین ریخته بود...» قسمت بیست و هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۶»

پایگاه زیر گلوله بعثی‌ها

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «من بنای مخالفت سر دادم و به ایشان گفتم بهتر است جانب احتیاط را از دست ندهیم. از پائین جاده حرکت می‌کنیم بقیه بچه‌ها هم قبول کردند و به آبادان رفتیم و پس از حمام من زودتر از آن‌ها به مقر برگشتم و حدوداً ساعت ۱۱:۳۰ بود...» قسمت بیست‌وششم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۵»

آمبولانس در مقر نبود

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «وقتی داخل مقر شدیم برادر الوانی را دیدم و از او سوال کردم: علی خبری شده؟! علی در جواب گفت: برادر جوکار بالای سنگر ایستاده بود و بعثیان کافر و از خدا بی‌خبر او را دیدند و به سمتش تیراندازی کردند و یک تیر به شانه‌اش خورد و بعد او را به بیمارستان انتقال دادیم...» قسمت بیست و پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۴»

یک کیلومتر سینه خیز، دو زخمی را عقب آورد

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «زمانی که این برادران رفتند واقعاً دلم گرفت و مرتب احساس کمبود می‌کردم، چون با این عزیزان آنقدر دوست بودیم که یک لحظه دوری هم را نمی‌توانستم تحمل کنیم و هر جا و هر ساعت یاد و ذکر خیر آن‌ها می‌کردیم...» قسمت بیست و چهارم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۳»

تنور نان پزی در ساختمان

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «چند روزی که گذشت عده‌ای از برادران یک تنور نان پزی در ساختمان درست کردند و از آن روز آرد آوردیم و خودمان نان می‌پختیم و می‌خوردیم و طور‌ی این کار انجام می‌شد که انگار همگی در این امور استاد بودیم...» قسمت بیست و سوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۲»

ما پیروز هستیم و نابودی و پوسیدگی ازآن کافران است

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «زمانی که برادر مرشدی به ساختمان آمد متوجه شدیم که تمام لباس‌هایش پر از خون است و وقتی جریان را پرسیدم برایمان قضیه راتعریف کرد و گفت: زمانی که بعثی‌ها به سمت ما تیراندازی کردند اول...» قسمت بیست و دوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۱»

لباس‌هایی آغشته به خون

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «روز‌ها و شب‌ها برای ما سپری می‌شد و کار هر روزمان تکرار روز‌های قبل بود. روز‌ها داخل ساختمان و شب‌ها هم بیرون از آن به پاسداری از حوزه تحت مسئولیتی می‌پرداختیم و در این مدت حتی یک درگیری هم نداشتیم البته توانش هم نداشتیم...» قسمت بیست و یکم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۰»

وصیت‌نامه عجیب از یک شهید

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «پس از مقداری گشتن در جیب‌هایش متوجه شدیم که یکی از نیرو‌های رزمنده بسیجی است و در اصل آرپی چی زن هم بوده که هنوز اسلحه او در کنار جنازه مطهرش موجود بود در یکی از جیبهایش کاغذی را بیرون آوردیم که متوجه شدیم که وصیت‌نامه است و عجب...» قسمت بیستم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۱۹»

زیر باران گلوله، سنگر ساختیم

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «از همانجا به راحتی می‌توانستیم بعثی‌ها را با دوربین مشاهده کنیم تقریباً مدتی که راه رفتیم همانجا شروع کردیم به کندن سنگر و نزدیکی‌های صبح بود که به مقر خودمان برگشتیم...» قسمت نوزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه