خاطرات شهید - صفحه 75

آخرین اخبار:
خاطرات شهید
خاطره ای از زینب رشیدزاده؛ همسر شهید

شهید سعید محمودی به روایت همسر شهید

آخرين شب كه در بيمارستان سردشت كشيك بود، بچه هايش را بوسيد و خداحافظي كرد و سر خدمتش رفت اما دوباره بازگشت و به ما نگاهي كرد او اين عمل را تا سه بار تكرار كرد و بار سوم دیگر رفت. او رفت و دیگر برنگشت.

داستان خلبان شدن شهید عباس بابایی

شهید بابایی در سال 1349 برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می بایست هر دانشجوی تازه وارد به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می شد.

دنیا از منظر شهید محمد مشایخی رودباری

آدم دنیا طلب مثل سطل آشغال سیار است و ما همانهایی هستیم که از عالم بالا آمده ایم و باید به آنجا برگردیم تا به جوار حضرت حق برسیم، چون جایگاه اصلی ما آنجاست.

زندگی نامه و خاطرات شهید مجید اسدی

شهید مجید اسدی با آغاز جنگ تحمیلی جزو اولین نفراتی بود که از طریق بسیج عازم جبهه شد و در عملیات شکست حصر آبادان شرکت کرد.
خاطرات

خاطرات شهید بزرگوار سید باقر شیروانی

او در دعاهایش حتی نام کسانی که همیشه او را آزار می دادند را بر زبان می آورد و برایشان سلامتی آرزو میکرد.
دست نوشته شهید احمدرضا احدی

خاطرات درس و مدرسه در جبهه

امروز بچه های ضربت به عکس روزهای پیش که عصرها در جلوی چادرهایشان جمع می شدند و تعریف می کردند و می خندیدند، هر کدام گوشه ای کز کرده بودند و گاهی آرام صحبتی میان دو نفر رد و بدل می شد و ... آن گاه سرهایشان تکان می خورد.
یادنامه ی شهید عباس بابایی

کارگری می کرد و دستمزدش را به من می داد

پانزده ساله بودم، که عباس پدرم را واداشت تا مرا به خانه بخت بفرستد. گرچه در ابتدا تمایلی به ازدواج نداشتم؛ ولی عباس پیوسته مرا تشویق می کرد و می گفت: «من این آقا را می شناسم، مرد با تقوا و با فضیلتی است.

کت و شلوار عروسی یا لباس پاسداری؟!/ روایت عروسی شهید احمد سلیمانی

گفتم: تو یک دست کت و شلوار پیدا نکردی بپوشی؟» لبخند ملیحی زد و گفت: «چکار کنم علی آقا، پاسدارم دیگه!»

او همیشه لباس رزم بر تن داشت!

فرودگاه مهرآباد تهران که بمباران شد، درنگ نکرد، فوری آماده ی رفتن به جنگ شد. نیاز به لباس رزم نداشت، چرا که آن را همیشه بر تن داشت. از آغاز نهضت مبارزه با طاغوت، تا لحظه ی شهادت! نه فقط در میدان رزم، که در همه جا و همه حال!

خاطرات پرتقالی (14)؛ روحیه دادن از نوع جنگی!

ادامه ی عملیات کربلای 5 بود. نفسم داشت از جراحت شیمیایی، بند می آمد. جراحت آن قدر بود که دیگر فکر می کردم، امیدی به زنده ماندنم نیست. توی همین فکر و خیال بودم که یکهو، چشمم افتاد به آقای کابلی که داشت از کنارم رد می شد.
خاطرات شهید سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی

صدام هنوز مرا نشناخته

حاج مصطفی در طی دوران هشت ساله دفاع مقدس، با ایمانی راسخ و قلبی سرشار از عشق به اسلام و حضرت امام (ره) به دفاع از دین خدا و حریم کشور اسلامی می پرداخت. او سراسر وجودش برای انقلاب اسلامی می تپید.
دست نوشته شهید احمدرضا احدی

رنگ مظلومیت

به اهواز که رسیدیم، چهره ی خشن جنگ بیشتر هویدا شد. مردم در حال فرار بودند. به هر نقطه ای از شهر نگاه می کردی، خانواده ای را می دیدی که بخش بسیار اندکی از خانه اش را به دوش می کشد.
اعزام به جبهه شهید علی عربنژاد به روایت مادر؛

مادرجان! من باید بروم/ شهیدی که تاب ماندن را نداشت

دو ساعت با او صحبت کردم و در نهایت به من گفت: آیا من یک لیوان آب هم نمی توانم بدست رزمندگان بدهم، مادرجان! من باید بروم....
سالروز شهادت سردار فاتح گیلانی

۱۳ بار جانبازی در مسیر شهادت/خاطرات سردار فاتح ماووت «شهید مهدی خوش سیرت»

سردار شهید «مهدی خوش سیرت، فرمانده تیپ و معاون لشکر ۱۶ قدس گیلان بود که در ششم تیر 1366 پس از ۱۳بار جانبازی در ارتفاعات ماووت به شهادت رسید.

«نورعلی» از نورعلی می گوید

کتاب «نورعلی» حاوی خاطرات شهید «نورعلی شوشتری» به قلم «علیرضا اشرفی‌نسب» منتشر شد.

خاطره ای ازشهید والامقام مرتضی آخری

بخشی ازخاطره ی شهید والامقام مرتضی آخری اززبان همسرش

جایگاه و منزلت بسیج از نگاه شهید عباس بابایی

یک روز عده ای از برادران بسیجی با دو فرزند هواپیمای c-130 به پایگاه آمده و در سالن مشغول استراحت بودند. من به قصد دیدن یکی از اقوامم می خواستم به داخل سالن بروم که شهید بابایی را با لباس بسیجی و یک سینی پر از چای در دست دیدم.
خاطره ای از شهید شهید مهدی زنگی آبادی؛

شهیدی که قبل از شهادت با قبر آشنا شد

فردی که تعقیبشان کرده بود ، بعد از شهادت رسول گفت :«« آن شب صدای رسول را شنیدم که می گفت :«« می خواهم خودم را با قبر آشنا کنم."

خاطرات کوتاه شهید محمد حسین یوسف الهی

اینجا برای شما خوب است و دشت‌های داغ جبهه‌های جنوب برای من، حسین، پسر غلامحسین آفریده شده برای جنگ و تا جنگ هست؛ و من زنده ام، توی جبهه‌ها می‌مانم.
روایت مادر شهید محمود قلي‌زاده از جنازه فرزندش؛

14 سال انتظار برای چند تکه استخوان

وقتی باقی مانده ی جسدش را دیدم ، چند تکه استخوان بود، دستهایم را به سمت آسمان بلند کردم و خدا را با تمام وجود شکر کردم.
طراحی و تولید: ایران سامانه