سيدحميد فرمانده بود ولي قبل از عمليات براي شناسايي، خودش ميرفت و طوري برنامهريزي ميكرد كه گردان كمترين تلفات را داشته باشد. میگفت: «اين رزمندگان امانت مردم هستند در دست ما و خدا كند كمتر تلفات داشته باشيم.»
در بین نیروهایش که فرماندهی عملیات نیز بر عهده ایشان بود، با تشویق و با سخنان دلنشین از ائمه اطهار، به نیروها قوت بخشیدند، طوری که سایر گروهان های درگیر به جمع گروهان ایشان پیوسته و رهسپار عملیات بدون مرز در منطقه سقز شدند.
یکبار حسین رادر خواب دید م به من گفت :حا ج یو نس و قتی شهید شد پو تین در پا یش نبو د و با کفش د مپا یی بو دمد تی بعد که حاج یو نس ز نگی آبادی به شهادت رسید ما برای مراسم چهلم ایشا ن به زنگی آباد ر فتیم از مادر حاج یو نس که قمرنام دارد و الان به رحمت خداوند رفته پرسید م که وقتی جنازه حاج یو نس را د ید ید پو تین در پا یش بود ایشان گفتند :نه کفش دمپا یی در پایش بو د و من فهمیدم شهدا از احوال هم با خبرند .
در برپایی مجالس عزاداری امام حسین علیه السلام و نمازهای جماعت و مراسم مسجد صاحب الزمان خرمشهر سر از پا نمی شناخت و به همین جرم چندین بار توسط شهربانی دستگیر و مورد مواخذه قرار گرفت.
عليرضا موحد دانش فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا، زماني اولين پلاك با كد «سيد الشهدا» را به نام خود به گردن انداخت كه هنوز اين يگان خط شكن يك «تيپ» بود.او پايه هاي اين يگان را مستحكم ساخت و پيش از آن كه اين تيپ به لشكري شناخته شده تبديل گردد از فرماندهي كناره گرفت و مدت كوتاهي بعد به شهادت رسيد.
روز موافقت با مأموريت بنده جهت اعزام به تيپ زرهي 5 رمضان
شهيد نادر راوند در سن 13 سالگي و در دوران مقطع تحصيلي راهنمايي وبا شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران به نداي امام (ره ) لبيك گفته آماده جنگ شد با اينكه در سن كودكي و نوجواني بسر مي برد ليكن داراي همتي بلند وغيرت اسلامي بوده كه جنگ و جبهه را بر تحصيل و دنيا و لذت هاي دنيوي ترجيح داده وبه همين دليل نتوانست آرام بگيرد
آن شب کنارم نشست و مرا بوسید. نگاهش چیزی را می گفت که برای من غریب بود یا دوست داشتم که غریب باشد. آخر من مادر بودم! چیزی نگذشت که از بام نگاه ما پرید و رفت.
که تیر مستقیم توسط یک درجه دار عراقی سینه او را می شکافد ایشان فرمودند همین قاتل را هنگامی که وارد یکی از خانه ها شده بودند آن خانه را زیر رگبار خمپاره و گلوله گرفته و انتقام خون برادرمان را از ایشان گرفتیم
مي خواستم خبر فوت پسرش را بدهم، ولي گريه امانم را بريد. گفتم: من تحمل دادن خبرهاي تلخ را ندارم ، تا آمدم حرف بزنم، مهدي گفت : يک چيز ديگر هم بگو ... بگو پشت مهدي از اين خبر شكست ولي خم به ابرو نياورد تا دشمن دل شاد نشود !
روزی یكی از بعثی ها قصد اذیت و آزار یك نوجوان بسیجی را داشت. حسین پیراینده با شجاعت و ایثار تمام او را از چنگال آ نها نجات داد و به همین علت به شدت شكنجه شد. در حین شكنجه، بعثی ها خواستند او را وادار به اهانت علیه امام خمینی کنند.