آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۹۶۳۸
۱۰:۳۴

۱۴۰۴/۱۰/۲۹

«حسن» در بخشندگی اول بود

مادر شهید «حسن خادمیان‌وامرزانی» نقل می‌کند: «بچه‌های‌مان قدونیم قد بودند. بین‌شان از کلاس اول تا پنجم می‌توانستی پیدا کنی. حسن اول بود؛ هم در کلاس، هم در بخشندگی.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید حسن خادمیان‌وامرزانی» سوم خرداد ۱۳۴۲ در روستای وامرزان از توابع شهرستان دامغان دیده به جهان گشود. پدرش صفرعلی، کشاورز بود و مادرش سیما نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. او نیز کشاورز بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و سوم دی‌ماه ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر و صورت، شهید شد. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

«حسن» در بخشندگی اول بود

آن مرد نورانی

میان چارچوب در ایستادم و زیرچشمی نگاهی به مهمان‌مان انداختم. هرچه فکر کردم، نتوانستم آن مرد غریبه را بشناسم. سرش پایین بود و تسبیح می‌چرخاند. تند و سریع آدم‌هایی را که تا آن روز دیده بودم، در ذهنم مرور کردم. یک دفعه صدای همسرم مرا کشاند به چارچوب در: «یاالله! دست پخت حاج خانم هم رسید؛ نان شیرمال محلی.»

بلند شد که بشقاب را از من بگیرد، چادرم را به دندان گرفتم و زیر لب پرسیدم: «حاجی! این آقا کیه این وقت شب با خودتون آوردین خونه؟»

همسرم که سعی داشت هرطوری شده نگذارد مهمان از کنجکاوی من سر درآورد، گفت: «حاج خانم! ببینین آقا چی می‌گن.»

مرد یک دانه تسبیح دیگر انداخت و گفت: «بله! می‌گفتم شما صاحب اولادی می‌شین که از او بهری زیادی می‌برین. ان‌شاءالله که از برکاتش استفاده می‌کنین.» بشقاب را دادم و گفتم: «حاجی! اگه کاری داشتین، توی مطبخ هستم.» برگشتم سر دیگچه؛ اما هنوز حرف مرد غریبه در گوشم بود.

کمی بعد همسرم آمد داخل آشپزخانه و گفت: «حاج خانم! سفره رو برای خودمون پهنش کن.» گرد زغال‌ها را از جلوی صورتم کنار زدم. هنوز دهانم را باز نکرده بودم که ادامه داد: «می خواستم برای آقا آب بیارم تا وضو بگیره که گفت: «من از آب چاه وضو می‌گیرم و توی بیابون‌ها نماز می‌خونم.» بعد هم رفت بیرون. رفتم دنبالش ولی هرچی گشتم انگار آب شده و رفته بود توی زمین.»

غذا را چشیدم و گفتم: «به! تا حالا این‌طوری نشده، ولی حاجی شما فکر می‌کنین معنی اون حرفش چی بود؟» حاج آقا انگار با خودش حرف می‌زد: «نفهمیدم کی بود. این چه اومدن و رفتنی بود؟! معنی اون حرفش چی بود...؟»

(به نقل از مادر شهید)

حسن در بخشندگی اول بود

بچه‌های‌مان قدونیم قد بودند. بین‌شان از کلاس اول تا پنجم می‌توانستی پیدا کنی. حسن اول بود؛ هم در کلاس، هم در بخشندگی. یک روز داشتم خیاطی می‌کردم، یک مشمع سیاه دست گرفته بود، آورد پیشم و گفت: «این‌ها رو بدوزین.» عینکم را بالاتر بردم. داخل مشمع پر بود از کاغذ ریز. خندیدم و دوباره سوزن را در پارچه فرو بردم. بلندتر گفت: «چرا شوخی می‌گیرین؟»

گفتم: «حسن‌جان! پارچه بیار، چشم!»

درحالی که کاغذ‌ها را روی هم مرتب می‌کرد، گفت: «فکر کنین اینم پارچه است. این طرف کاغذ‌ها رو بدوزین.» بدون اینکه نگاه کنم، گفتم: «حالا این طرف کاغذ‌ها رو هم بدوزم، اون‌وقت چی می‌شه؟»

تند جواب داد: «دفتر.»

از پشت عینک خیره نگاهش کردم و گفتم: «مگه خودت دفتر...» حرفم را ادامه داد: «بله، خودم دفتر دارم؛ ولی من کلاس اولم و می‌تونم توی این جور دفتر‌ها هم بنویسم. داداش‌هام کلاس‌های بالاترن و می‌خوام دفتر‌های خودم رو بدم به اون‌ها.»

(به نقل از مادر شهید)

آدرم با هرچیزی سیر میشه!

از در آشپزخانه که آمدم بیرون، باتعجب گفتم: «حسن! این چه وضعیه؟»

همچنان که سرفه می‌کرد، گفت: «عجله دارم.»

به پشتش زدم و گفتم: «باز هنوز از راه نرسیده، ماست خوری راه انداختی؟ نمی‌گی لباس‌های مدرسه‌ات کثیف بشه؟»

گفت: «مواظبم، شما هم بفرمایین.»

آرام‌تر گفتم: «مادرجان! صبح تا حالا سر اجاقم که تو حالا نون و ماست بخوری؟» درحالی که با نان کاسه ماست را تمیز می‌کرد، به ساعت نگاهی کرد و بریده بریده گفت: «آدم با هرچیزی سیر می‌شه؛ چه ماست باشه، چه پلومرغ، ولی آدم هروقت مسجد بره معلوم نیست به نماز برسه. مخصوصاً حالا که داره دیر می‌شه.»

(به نقل از مادرشهید)

میشه نماز شبت را بی‌خیال بشی!

با صدای جیغ همسرم از رختخواب پریدم بیرون. از بچه شیرخوارمان هم خبری نبود. سریع از اتاق رفتم بیرون. همسرم بچه را در آغوش گرفته بود. یک گوشه هال ایستاده بود و با ترس به آشپزخانه نگاه می‌کرد. گفتم: «چیزی توی آشپزخونه بود؟»

با لکنت زبان گفت: «مثل این که دزد اومده.»

چوب بلندی برداشتم و آهسته رفتم داخل آشپزخانه. چیزی دیده نمی‌شد. کورسوی نوری از پنجره افتاده بود داخل. تنها سایه‌ای از اشیا دیده می‌شد. گفتم: «بیا بیرون!»

از پشت یخچال آمد بیرون و گفت: «نزن! منم.»

چوب را پایین آوردم و چراغ را روشن کردم. گفت: «ببخشین داداش! مثل این که خانمت خیلی ترسیده.»

درحالی که با قاشق، تندتند آب قند را به هم می‌زدم، گفتم: «حسن‌جان! حالا نمی‌شه شب‌هایی که مهمونی، نماز شبت رو بی‌خیال بشی؟»

درحالی که سجاده‌اش را تا می‌کرد، گفت: «ببخشین! هرچی فکر کردم دنج‌تر از اینجا پیدا نکردم.»

(به نقل از برادر شهید، حسینعلی خادمیان‌وامرزانی)

هیچ‌کس از درد حسن باخبر نشد!

همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. عباس و حسن هم بودند. هنوز چند کیلومتر به سمنان مانده بود. تا آن روز حرف‌های زیادی درمورد تصادف شنیده بودم، اما تا خودم ندیدم، نمی‌دانستم یک لحظه میان زمین و هوا ماندن چه حالی دارد. ناله عباس بلند بود. حسن چیزی نمی‌گفت. درحالی که دودستی پایم را فشارمی دادم، گفتم: «حسن! طوریت نشده؟»

گفت: «داداش! به داد عباس برس.»‌

می‌خواستم بگویم: «پس چرا می‌لرزی؟» ناله عباس بلندتر شد. پایم را کشیدم و خودم را به او رساندم. سریع دست به کار شدم. جلوی خون را با تکه‌ای از پارچه گرفتم. با کمک چند نفر از اهالی همان روستا عباس را سوار موتور کردیم. حسن همچنان می‌لرزید. خواستم حرفی بزنم، گفت: «داداش! عباس خیلی حالش بده؛ برین تا دیر نشده.»

موتور راه افتاد. خانواده خبردار شدند. همه پی مداوای عباس بودند. یکی دنبال دارو رفته بود. یکی باند و وسایل دیگر آورده بود، دکتر و پرستار‌ها هم درحال معاینه و گچ گرفتن بودند. آن روز هیچ‌کس نفهمید حسن از زخم عمیق دستش چه دردی می‌کشد.

(به نقل از برادر شهید، حسینعلی خادمیان‌وامرزانی)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه