آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۱۹۶۰
۱۲:۰۲

۱۴۰۴/۱۱/۲۶

دل کوچک، اراده‌ای بزرگ

مادر شهید «حسن عرب‌سرهنگی» نقل می‌کند: «گفتم: مادر! اینجا صبح‌ها به زور از خواب بیدارت می‌کنم، اون‌وقت می‌خوای بری جبهه بجنگی؟ هنوز کوچکی. اگه یک وقت خوابت ببره، بعثی‌ها میان اسیرت می‌کنن. گفت: نه! من زرنگم.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید حسن عرب‌سرهنگی» دهم فروردین ۱۳۴۵ در شهر ایوان‌کی از توابع شهرستان گرمسار دیده به جهان گشود. پدرش علی‌آقا و مادرش کبرا نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. کشاورزی می‌کرد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن‌ماه ۱۳۶۴ در‌ام‌الرصاص عراق به شهادت رسید. پیکر وی مدت‌ها در منطقه برجا ماند و پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

دل کوچک، اراده‌ای بزرگ

تلاش برای حضور در جبهه

به او لباس ندادند و گفتند: «به چهارده ساله‌ها لباس نمی‌دیم.» برادر بزرگترش که از منطقه آمد، برایش یک دست لباس نظامی جور کرد. موقع اعزام خودش را قاطی بقیه کرد و رفت.

(به نقل از مادر شهید)

اراده‌ای بزرگ

گفتم: «مادر! اینجا صبح‌ها به زور از خواب بیدارت می‌کنم، اون‌وقت می‌خوای بری جبهه بجنگی؟ هنوز کوچکی. اگه یک وقت خوابت ببره، بعثی‌ها میان اسیرت می‌کنن.»

گفت: «نه! من زرنگم. اگه رضایت‌نامه را انگشت نزنید، شب که خوابید انگشت‌تان را روی ورقه می‌زنم.» ما هم که اصرار او را دیدیم دلش را نشکستیم.

(به نقل از مادر شهید)

دل پر از آرزو، وداعی شیرین و تلخ

سپرده بود به من خبر ندهند تا مبادا ناراحت شوم. گفتم: «کی از تهران رسیدی؟»

گفت: «پیش داداش داشتیم خربزه می‌فروختیم که خبر دادن امروز اعزامه. من هم سریع خودم رو رسوندم گرمسار.»

ساکش را برایش بسته بودم. پر کردم از خوراکی و لباس. وقتی به دستش دادم، گفت: «راضی به زحمت نبودم!» من و پدرش رویش را بوسیدیم و اتوبوس حرکت کرد.

(به نقل از مادر شهید)

شب شهادت در نزدیکی فاو

روی یک سکو نزدیک مسجد فاو نشسته بود. شمشیر در دستش بود. دست چپش تیر خورده بود. گفتم: «مادر! مگه منتظر حمله نبودی؟ حمله شده بیا بریم!»

گفت: «مادر! منتظر حمله بعدی هستیم.» از خواب پریدم. به بچه‌هایم گفتم: «حسن شهید شده.» بعد‌ها فهمیدم که حسنم همان شب در نزدیکی فاو شهید شده است.

(به نقل از مادر شهید)

آخرین وعده

آخرین باری که آمد، مادرم خیلی اصرار کرد. شاید می‌خواست او را پایبند زندگی کند تا دیگر جبهه نرود. وقتی اصرار مادر را دید، گفت: «باشه، این دفعه اگه سالم برگشتم، برایم برید خواستگاری.»، اما دیگر برنگشت.

(به نقل از برادر شهید، محمد عرب‌سرهنگی)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه