آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۰۰۹۵
۱۲:۱۱

۱۴۰۴/۱۱/۰۵

پیر شدی رفیق!

هم‌رزم شهید «سید رضی موسوی» نقل می‌کند: « حاج قاسم به سید گفته بود: سید رضی! تو هم پیر شدی! دیگه به درد نمی‌خوری! تو هم باید شهید بشی.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، کتاب «سید رضی»، به قلم سید رضی نبوی‌چاشمی و سیده فریبا موسوی، براساس خاطراتی از سردار شهید «سید رضی موسوی»، فرمانده پشتیبانی سپاه قدس است. به مناسبت سالروز شهادت این شهید گران‌قدر، برشی از این کتاب، خاطره‌ای به نقل از رحمتی، هم‌رزم شهید برای علاقه‌مندان منتشر می‌شود.

پیر شدی رفیق!

برشی از کتاب:

در سال‌های اخیر سید در فراق حاج قاسم خیلی بی‌قراری می‌کرد. با ایشان صحبت میکردم اصلاً حال خوبی نداشت. می‌گفت: «پسرخاله! بعد از حاج قاسم دیگه دنیا برای من مفهومی نداره.»

پیراهن مشکی عزای سردار دائم بر تنش بود. وعده شهادت سردار، تنها روزنه امید وجودش بود. سردار گفته بود: «سید رضی! تو هم پیر شدی! دیگه به درد نمی‌خوری! تو هم باید شهید بشی.»

این خبر برای سید قوت قلب بود. بعد از شهادت ایشان این جمله‌ها از طریق رادیو و تلویزیون و سایر رسانه‌ها پخش شده است. مستند «۷۲ساعت» به روایت سید مستندی است که در آن، هفتاد و دو ساعت پایانی حیات دنیایی حاج قاسم را به روایت شهید موسوی می‌شنویم. گویا سید رضی مرثیه‌ای برای فراق حاج قاسم می‌خواند و خودش هم با اشک همراهی می‌کرد:

چله‌نشین عشق را، برتر از این چه حاجتی

کز در حضرتش رسد، رایحه شهادتی

«پیرشدی رفیق من» بعد به خنده زیر لب

گفت: «شهید می‌شوی» وه که عجب بشارتی!

دی شده یار با صفا، وعده چو داد‌ه‌ای وفا!

بال سفر گشوده‌ام، منتظر کرامتی

رخت عزاست بر تنم، منتقم غمت منم

ساکن زینبیه‌ام، دل‌شده زیارتی

کاش مرا صدا کنی، درد مرا دوا کنی

خسته عشق را دمی، تازه کند عیادتی

گفت مشو غمین بیا، چله‌نشین آشنا

نوبت اتصال شد، در اثر عنایتی

پیر و مراد عاشقان، جایزه شهادتم

خواند نماز رفتنم، شکر! عجب سعادتی

هفته قبل از شهادت با ایشان تماس داشتم. گفت: «کاری را دنبال کنید»!

گفتم: «چشم»!

ظهر روز دوشنبه به اتفاق عزیزان جایی رفتیم. نشسته بودیم که یک دفعه گوشی‌ام زنگ خورد. یکی از برادر‌ها بود. هنوز سلام کامل از دهانم خارج نشده بود که بی‌اختیار زد زیر گریه. یک‌ریز می‌گفت: «رفت! رفت»! وقتی گفت سید رضی شهید شد، گوشی را قطع کردم. نمی‌توانستم حرکتی کنم. میزبان همین‌طور صحبت می‌کرد و من در عالم خودم می‌گفتم: «الله‌اکبر! الله‌اکبر! بالاخره مزدش رو گرفت و رفت.»

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه