اگه سرم بره، نمازم ترک نمیشه!
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید حسن چاوشی» سوم فروردین ۱۳۴۳ در روستای دهسلطان از توابع شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش مرتضی(فوت ۱۳۵۲) و مادرش کبرا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. کارمند صنایع دفاع بود. ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. چهارم بهمنماه ۱۳۶۶ در ماووت عراق بر اثر اصابت ترکش به پا و صورت، شهید شد. مزارش در گلزار شهدای روستای کهنآباد از توابع شهرستان زادگاهش واقع است.

شرایط سخت زندگی و کودکی حسن
«حالا که یک پسر به اسم حسین داریم، خوبه که اسم این بچـه رو حسن بگذاریم.»
پدر حسن در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید، این جمله را گفت. مادر هم با لبخند، رضایت خود را از این انتخاب نشان داد.
سالهای دهه چهل، مردم شهرها از فقر مالی شدیدی رنج میبرند، روستاها که جای خود دارد. کار مردم روستا اگر آبی باشد، کشاورزی و دامپروری است. زندگی به سختی میگذرد. خانواده چاوشی هم با فقر و بیکاری دست و پنجه نرم میکنند. سه سال پیش در سال ۱۳۴۳ خدا چهارمین فرزند خانواده را به آنها داد.
پدر و مادر برای تأمین خرجی خانه، با دل و جان کار میکنند. کار در حمام روستای کهنآباد، پنبهچینی سر مزارع مردم و هر کاری که از دستشان بر بیاید. بالاخره دوره سختی است و باید قوت یک خانواده پرجمعیت تأمین شود.
پدر و مادر مجبورند برای کار در کوره حمام، پسر خردسالشان را هم همراه خود ببرند. یک روز پدر و مادر سخت مشغول کار هستند.
صدای جیغ و داد مادر حسن است. بالای بلندی کنار حمام ایستاده، سراسیمه پایین را نگاه میکند. مردم اطراف خیلی سریع خود را به کنار گود میرسانند. حسن کوچولو بیحال و شاید هم بیجان پایین گودال افتاده است. مادر بیقراری میکند. فوراً بچه را بالا میآورند. هنوز زنده است ولی پایش شکسته و دهانش آسیب جدی دیده. با هر سختی شکستهبند محلی را به روستا میآورند. دهان طفل کج شده است. تا اینکه دهانش خوب شود و پای شکستهاش جوش بخورد، عمر مادر هم نصف شده است.
(به نقل از مادر شهید)
حیا و عفت
ـ حسن! چرا هرشب اینقدر دیر به پشت بام مییای؟ مگه خودت نگفته بودی که دلت میخواد همیشه سرشب بخوابی؟
مادر با نگرانی حرف دلش را میزند. از وقتی که پشهبند و ملحفهها را به پشتبام بردهاند، غیر از شب اول، بقیه شبها حسن تا دیروقت پایین میماند. حسن کمی این پا و آن پا میکند. دلش نمیخواهد که مادر از او ناراحت باشد.
ـ پسرم! با توام، چرا سرت رو پایین انداختی و جواب نمیدی؟
با این جمله مادر، حسن با خودش میگوید: «باید مادر رو از نگرانی در بیارم. تازه او که نامحرم نیست.»
با شرم و خجالت به مادرش نگاه میکند و میگوید: «مادرجان! فکر میکنم اگه سر شب بیام پشت بام هنوز دخترهای همسایه که خونهشون از پشتبام ما دیده میشه توی حیاطشون هستن، نمیخوام چشمم به اونها بیفته. بهخاطر همین تصمیم گرفتم که صبر کنم تا همسایهها بخوابن و بعدش بیام بالا.»
(به نقل از مادر شهید)
نمازم ترک نمیشه
«حسن آقا! حالا چی میشه نماز صبح رو نخونی؟ آسمون که به زمین نمییاد. بعداً که رسیدیم هرچی دلت خواست قضاش رو به جا بیار!»
این را یکی از همکاران با لحن نصیحتگونه میگوید.
حسن به روی خودش نمیآورد و میرود روی صندلیاش مینشیند. مرتب به ساعتش نگاه میکند و نگران است.
اتوبوس به سرعت به طرف تهران در حرکت است. خیلی از همکاران در مسیر، منتظر آن هستند. هوا دارد کمکم روشن میشود. از گرمسار تا پارچین تهران فاصله زیادی است. بعضی کارمندان قبل از رسیدن سرویس، وقت داشتند نماز صبحشان را بخوانند. آنهایی که در ایستگاههای اول سوار شدند، فرصتی برای نماز نداشتند. به دلیل منتظر بودن افراد دیگر در مسیر، راننده برای نماز توقف نمیکند. حسن همیشه چند ورق روزنامه همراهش است. وضو هم که گرفته. در یکی از ایستگاهها، راننده مجبور است برای چند دقیقه منتظر یکی دو همکار شود. حسن خیلی سریع بیرون میرود. روزنامه را پهن میکند و نمازش را میخواند. وقتی سوار میشود، یکی دو نفر با خندههای تمسخرآمیز او را نگاه میکنند. چهره حسن برافروخته شده. سرش را بالا میگیرد و میگوید: «این رو بهتون بگم و راحتتون کنم. اگه سرم بره، نمازم ترک نمیشه.»
(به نقل از همسر شهید)
دستهای حناگرفته و بیجان حسن
ـ بچهها! اونجا رو ببینین، مثل اینکه چیزی زیر برفهاست.
یکی از نیروهای ایران، با اشاره به یک نقطه، این جمله را میگوید. همه به آن نقطه خیره میشوند.
چند روزی از عملیات بیتالمقدس دو میگذرد. عملیاتی که در منطقه عمومی ماووت و سلیمانیه عراق انجام شده است. هنوز تعدادی از نیروهای ایران برنگشتهاند. گروههای جستوجو برای پیدا کردن آنها به ارتفاعات منطقه اعزام شدهاند. ناگهان به نشانههایی از نیروهای خودی برمیخورند.
به آن محل میروند و به سرعت برفها را کنار میزنند. دستهای حنا بسته رزمندهای که زیر برفها مانده، اولین چیزی است که نمایان میشود. با دیدن آنها به یاد شب قبل از عملیات میافتم و ظرف حنای حسن که توی عملیات گردان دور میزند. مشخص است که پس از مجروح شدن مدتی زنده بوده است. ترکش در پا و زمینگیر شدن در برف و یخ امکان حرکت را از او گرفته است.
کارت شناساییاش را از جیبش بیرون میآورند: «حسن چاووشی اعزامی از گرمسار.»
(به نقل از مادر و برادر شهید، حسین چاوشی)
انتهای متن/