همیشه به حال شهدا غبطه میخورد
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید مهدی هادی» بیستم شهریور ۱۳۵۰ در شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش اسدالله و مادرش فاطمه نام داشت. دانشآموز سوم راهنمایی بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و سوم دیماه ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سینه، شهید شد. مزار وی در گلزار شهدای شهر ایوانکی از توابع زادگاهش واقع است.

حاجتش روا شد
سوم راهنمایی بود که عضو بسیج شد. میخواست برود جبهه. برای گذراندن آموزش به پادگان شهید کلاهدوز رفت. ده روز آنجا بود و برگشت. گفتم: «چرا زود اومدی؟»
گفت: «به من گیر دادن که سِنت کمه.» این مسئله خیلی در روحیه او اثر گذاشته بود.
شش ماه گذشت. هر شب سوره واقعه و دو رکعت نماز میخواند تا اینکه حاجتش برآورده شد و به جبهه رفت.
(به نقل از مادر شهید)
زرق و برق دنیا
روزی که به مرخصی آمد، ما تازه به خانه جدید اثاثکشی کرده بودیم. به همسرم گفت: «داداش بهرام! نکنه این زرق و برق دنیا و زندگی جدید، شما رو فریب بده و جبهه رو خالی بذارین. الان جبهه نیاز به نیرو داره.»
(به نقل از خواهر شهید، مریم هادی)
به امید دیدار در آخرت
هروقت دلتنگ او میشوم نامههایش را میخوانم. در یکی از نامهها نوشته بود: «اینجا که هستم فارغ از هر مسئله دنیاییام، کیفم کوکه. به امید دیدار در عالم آخرت!»
(به نقل از خواهر شهید، مریم هادی)
غبطه به حال شهدا
به حال شهدا غبطه میخورد. وقتی از آنها یاد میکرد، میگفت: «خوشا به حالشون که رفتن و ما جا موندیم. میشه یک روز شهادت نصیب ما هم بشه!»
(به نقل از خواهر شهید، مریم هادی)
هنوز هم دنبال نگاهش هستم
آخرین باری که به مرخصی آمد، از همه حلالیت طلبید. به همه سفارش میکرد که از اسلام دفاع کنند. آمد خانه ما تا از من خداحافظی کند و به جبهه برود. چشمهایش را به من دوخت. نگاهش در نگاه من گره خورد. طوری با من صحبت میکرد که احساس کردم آخرین وداع است. هنوز هم من در خواب، در فیلمها و عکسهایش دنبال همان نگاه معصومانه و نافذ هستم.
(به نقل از خواهر شهید، مریم هادی)
یا حسین از نهادش بلند شد
مأموریت ما تمام شده بود. میبایست به پشت خط اعزام میشدیم. مهدی روی خاکریز قدم میزد. حالت خاصی داشت و میگفت: «مأموریت دارم سلاحم رو به نفر بعدی تحویل بدم.»
تعجب کردم که چرا مهدی آن روز آن همه بیقراری میکرد. در همان لحظه صدای زوزه خمپارهای را شنیدم. وقتی برگشتم، دیدم مهدی روی زمین افتاده. به طرفش دویدم. سر او را روی زانویم گذاشتم. سه مرتبه یا حسین گفت و شهید شد.
(به نقل از همرزم شهید، حاج اسماعیل وادونی)
هدیه از طرف مهدی
یک برگ به من داد و گفت: «این رو بگیر و پیگیری کن!»
در همان حال از خواب بیدار شدم. با خودم گفتم: «این چه خوابی بود که دیدم؟»
چند روزی گذشت. دیدم اسمم برای سفر حج درآمده است. برگهای که مهدی به من داده بود، برگه ثبت نام مکهام بود.
(به نقل از خواهر شهید، مریم هادی)
انتهای متن/