«تنها سلاحشان خودکار و مدادشان بود»؛ روایت پدر یکی از شهدای شجره طیبه میناب

به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «زهرا انصاریفر» یکی از دانشآموزان مدرسه شجره طیبه میناب بود که روز ۹ اسفندماه ۱۴۰۴، در جریان حمله جنایتکارانه آمریکا و رژیم صهیونیستی به این مدرسه، همراه با جمعی از دانشآموزان و معلمان به شهادت رسید. پدر او، امیر انصاریفر، از لحظهای میگوید که برای انجام کاری از میناب خارج شده بود و در مسیر، خبر آغاز جنگ و حمله به مدرسه را شنید؛ خبری که در ابتدا عمق فاجعه را نمیدانست، اما خیلی زود او را به سمت مدرسه شجره طیبه کشاند؛ جایی که دختر هشتسالهاش «زهرا گلی» آخرین لحظات زندگیاش را در آن سپری کرده بود. آنچه در ادامه میخوانید، روایت پدر شهید زهرا انصاریفر از آن شب تلخ، خاطرات دخترش و نامهای است که از او به یادگار مانده است.
خداحافظیای که دیگر تکرار نشد؛ آخرین دیدار پدر با زهرا
امیر انصاریفر، پدر شهید «زهرا انصاریفر» روایت خود از آن شب را اینگونه آغاز میکند: شب قبل از روز واقعه میخواستم برای انجام کاری به اصفهان بروم و آن شب کمی کسالت داشتم و سرما خورده بودم. زهرای ما میگفت: «بابا، اول برو داروخانه دارو بگیر یا برو دکتر، سرم و سوزن بزن، بعد برو.»
وی ادامه میدهد: من رفتم دکتر، سرم زدم و آمدم خانه. همان شب، تقریباً ساعت هشت و نیم، ۹ شب بود که با زهرا، مادرش و دختر کوچکترم خداحافظی کردم و برای انجام کاری به اصفهان رفتم.
تماسهایی که خبر از یک اتفاق بزرگ میداد؛ «شجره طیبه رو زدند»
انصاریفر میگوید: نزدیک اصفهان بودم، ساعتهای ۸ و نیم بود که یکی از دوستان تماس گرفت و گفت: «کجایی؟» گفتم: «دارم میرم اصفهان.» گفت: «زود برگرد، اون منطقهای که میخوای بری نرو. جنگ شروع شده و تهران و بیت رهبری رو زدن.»
سریع تماس را قطع کردم و به مادر زهرا زنگ زدم. بعد به یکی از دوستان پاسدار زنگ زدم و گفتم: «جنگ شروع شده؟» که ایشان گفتند: «آره.»
من مجبور بودم به آن کاری که به من مأموریت داده شده بود بروم و انجامش بدهم. هنوز به آنجا نرسیده بودم که یکی از بچهها زنگ زد و گفت: «میناب رو زدن.»
گفتم: «کجای میناب؟» که تماس قطع شد. به این دوست پاسدارم زنگ زدم و گفتم: «کجایی؟» میگفت: «میناب رو زدن.» داشت میدوید. گفتم: «کجا رو زدن؟» گفت: «مدرسه.»
گفتم: «کدوم مدرسه؟» گفت: «شجره طیبه رو زدن.»
فقط میگفتم زهرا رو پیدا کن
انصاریفر ادامه میدهد: نمیفهمید دختر من آنجاست. گفتم: « دخترمو پیدا کن. دختر من اونجاست، من دورم. زهرا گلی رو پیدا کن.» فقط میگفتم: «زهرا رو پیدا کن.»
زنگ زدم به برادرم، زنگ زدم به رفیقهایم و گفتم: «دخترم زهرا رو پیدا کنید.» نمیفهمیدم عمق فاجعه چقدر است. فکر میکردم که کنار مدرسه را زدهاند؛ یک جوری که هنوز امیدی هست.
کسی جوابم را نمیداد. به برادرم زنگ میزدم، جواب نمیداد؛ یعنی از ۱۰ تماسی که میگرفتم، یکی جواب میدادند و میگفتند: «خبرت میکنیم.»
من بلافاصله، از لحظهای که خبردار شدم مدرسه را زدهاند، به سمت میناب حرکت کردم. در راه مدام تماس میگرفتند و میگفتند: «چند تا تو کلاس گیر کردن.» هی به خودم امید میدادم. ساعت ۲ شب رسیدم میناب.
خواهر سه سالهاش گفت بابایی زهرا تو کلاس گیر کرده برو زهرا رو بیار
انصاریفر روایت میکند: مادرش گفت: «قبل اینکه بری مدرسه، بیا خونه.» رفتم خانه. کل فامیلمان و همسایههایمان، همه در حیاط خانه نشسته بودند. داخل حیاط خانه رفتم. مادرش به من گفت: «برو زهرا رو بیار.» گفتم: «باشه.»
میخواستم از در حیاط بیرون بروم که خواهر کوچکتر زهرا، فاطمه، که سه سالش است، آمد پیشم و گفت: «بابایی، میگن که زهرا تو کلاس گیر کرده، هیچکس نمیتونه درِ کلاس رو باز کنه. برو درِ کلاس رو باز کن، زهرا رو بیار.»
گفتم: «باشه بابا.»
از خانه ما تا مدرسه پنج دقیقه راه بیشتر نبود. زمانی که رفتم، هنوز نمیفهمیدم چه خبر است. از در حیاط که وارد شدم، دیدم بیل مکانیکی و لودر و جمعیت دارند کار میکنند. آن لحظه همه چیز را فهمیدم.
آواری که امید یک پدر را فرو ریخت
انصاریفر میگوید: گفتم: «زهرای من که از ساعت ۱۱ ظهر تا الان، دو و نیم شب، پیدا نشده. از خدا میخوام، چون به مادرش و خواهرش گفتم که زهرا رو میارم، یه تیکه از بدنش پیدا بشه.»
رفتم و کمک دادم. نیروهای امدادی، بسیجیها و مردم عادی آوار را بلند میکردند. یک ساعت و نیم آنجا بودم و تحملش برایم سخت بود. جنازه بیرون میآوردند. یک پلاستیک بیشتر نمیشد؛ بدنهایشان تکهتکه شده بود. کیف یا همان کیسههای جسد را که میآوردند، خیلی برایشان بزرگ بود. پلاستیک توی پلاستیک میکردند و میبردند.
بعد از یک ساعت و نیم دیگر نتوانستم. آنجا افتادم. من را به خانه آوردند. به مادرش گفتم: «زهرا گلی پرپر شده. فدای امام زمانش.»
تنها سلاحی که این بچهها داشتند، خودکار و مدادشان بود
این بچهها، بچههایی که مظلومانه شهید شدند، بیشترشان روزه بودند و تنها سلاحی که داشتند، همین خودکار و مدادشان بود.
آن شب زهرای ما پیدا نشد. روز بعد، ساعت یازده و نیم، ۱۲ ظهر، یعنی بعد از گذشت ۲۴ ساعت، زهرا گلی ما پیدا نشد.

دختری که همه او را «زهرا گلی» صدا میزدند
پدرش میگوید: زهرا خیلی بیحد و اندازه مهربان بود. این زهرا گلی که ما میگوییم، از تولد زهرا، در محلهمان و در فامیلمان، همه به او میگفتند «زهرا گلی». کسی نمیگفت زهرا انصاریفر یا زهرا دختر امیر؛ میگفتند «زهرا گلی».
خانهای کوچک در کنار مزار شهید گمنام
دو هفته پیش از شهادتش، زهرا همراه خانواده یکی از دوستان پدر به روستای پالو رفت؛ جایی که مزار یک شهید گمنام قرار داشت. آنجا، زهرا گلی و محمدصدرا زارعپور، دیگر دانشآموز شهید مدرسه شجره طیبه میناب، کنار مزار شهید گمنام بازی میکردند.
انصاریفر خاطره آن روز را اینگونه روایت میکند: یه خاطرهای که از زهرا دارم، دو هفته قبل از شهادتشون، ما با خانواده یکی از دوستانم خانوادگی به روستای پالو رفتیم. اونجا یه شهید گمنامی هست و زهرا گلی و محمدصدرا زارعپور که الان شهید شدند، رفتن کنار مزار شهید گمنام بازی کردن.
عود یا شمعهایی که نصفه خاموش شده بود رو پیدا میکردند و روشن میکردند. کنار مزار شهید گمنام، برای درست کردنش آجر آورده بودن. بچهها اینا رو گذاشته بودن روی همدیگه و این آجرها رو یه خورده بالا آورده بودن.
عموی محمدصدرا گفت: «چیکار دارید میکنید شما؟» گفتن: «ما داریم خونه برای خودمون درست میکنیم.»
اون روز نتونستن آجرها رو کامل بالا بیارن. میگفتن: «هفته بعد ما رو بیارید تا ما خونمونو کامل کنیم.»
پدر شهید با اشاره به سرنوشت تلخ این دو کودک میگوید: الان بعد از اون جنایت وحشتناک، حمله به مدرسه میناب و شهادت بچهها، هم محمدصدرا و هم زهرا گلی، خونشونو کنار مزار شهید گمنام کامل کردن.
دعای یک پدر شهید برای نیروهای مسلح
انصاریفر در ادامه سخنانش از نیروهای مسلح و مسئولان قدردانی میکند و میگوید: نیروهای مسلح که ماشاءالله، خدا را شکر، تا اینجای کار پیروز هستند و پیروز نهایی ۱۰۰ درصد ایران قهرمان است. خدا خیرشون بده، دستشون درد نکنه. واقعاً دارن زحمت میکشند و من به عنوان یه پدر شهید، هر لحظه دعا میکنم که نیروهای مسلح ما قوی و با قدرت جلوی این آمریکا و اسرائیل جنایتکار ایستادگی کنند.
او درباره مسئولان نیز میگوید: مسئولین هم تا اینجای کار، خدا را شکر، همراهمون بودن. حالا کم و کاستی هم بوده، ولی بازم دستشون درد نکنه، چون ما درک میکنیم کار واقعاً بزرگی است، کار عظیمی دارن انجام میدن و خدا خیرشون بده.
نامهای که از میان وسایل سوخته زهرا پیدا شد
اما شاید ماندگارترین یادگار زهرا برای خانواده، نامهای باشد که چند روز پس از شهادتش از میان وسایل او پیدا شد؛ نامهای که دختر هشتساله در یکی از ساعتهای کلاس مدرسه برای خدا نوشته بود.
پدر شهید میگوید: دخترم زهرا، یک ساعت قبل از شهادتش یک نامه نوشته بود. زنگ اول مدرسهشون قرآن داشت و زنگ دوم هدیههای آسمان داشتند. زهرا، زنگی که هدیههای آسمان داشت، یه نامه نوشته بود. بعد از ۴ روز هلال احمر کیف زهرا گلی ما رو آورد. کیف سوخته و خاکی شده بود. وسط برگههای دفتر پاره شده و خونی زهرا، یه برگهای بود که نامه را آنجا گذاشته بود.
روی آن برگه، زهرا خطاب به خدا نوشته بود:
نامه به خدای مهربانم
سلام خدای خوب مهربانم، ممنونم که به ما نعمتهای فراوان و پدر و مادر خوب و سالم دادهای. خدای مهربان همیشه شکرگزارم که همهجا با من هستی و ممنونم که کمک کردی که به کلاس دوم بروم و درس یاد بگیرم. خدای خوبم تشکر میکنم که به این دنیای زیبا آمدم. خدای مهربان، نعمتهای تو همیشه برای من عزیز هستند.
این نامهایه که زهرا برای ما گذاشته؛ پیغامی است از یک دختر ۸ ساله کلاس دومی که اینقدر قشنگ اومده تو 7 خط، خدای خودش و نعمتهاشو شکر کرده.
انصاریفر در پایان میگوید: منی که ۳۰ سالمه و ادعای انقلابی، مذهبی بودن میکنم، نمیتونم همچین نامهای بنویسم و بازم خدا را شکر میکنم که زهرا همچین پیغامی برای ما گذاشته و ما انشاءالله بتونیم مثل زهرا شکرگزار خدایمان باشیم.

انتهای متن/