چشمم که به جورابهایش افتاد، فهمیدم زینبم را پیدا کردهام
نخستین احتمالی که به ذهن طیبه حقدوست رسید، وقوع زلزله بود. نه صدای انفجاری شنیده بود و نه چیزی دیده بود که او را متوجه حادثهای غیرعادی کند. فقط درِ خانه یکبار لرزید؛ آنقدر خفیف که حتی با خودش فکر کرد شاید باد باعث تکان خوردن آن شده یا اصلاً اشتباه دیده است.
چند لحظه صبر کرد و گوش سپرد. همهچیز ظاهراً عادی بود؛ خانه همان خانه بود و سکوت همچنان برقرار. اما هنوز ذهنش از احتمال زلزله فاصله نگرفته بود که در بار دیگر به لرزه درآمد؛ این بار با شدتی بیشتر.
به سمت در رفت. تصور کرد شاید کسی پشت در ایستاده و محکم در میزند. در را که باز کرد، کسی را ندید.
همانجا نگرانی به جانش افتاد. حدود نیم ساعت پیش، دختر بزرگترش با او تماس گرفته و گفته بود: «تهران را زدند.» از جزئیات خبر چیزی نمیدانستند؛ فقط شنیده بودند جنگ شروع شده است.
حالا این احتمال در ذهنش شکل گرفته بود که شاید حادثه به میناب هم رسیده باشد.
چادرش را سر کرد، دختر سهسالهاش را بغل گرفت، گوشی تلفن را برداشت و از خانه خارج شد؛ بیآنکه بداند از همان لحظه، مسیر زندگیاش برای همیشه تغییر کرده است.

به گزارش نوید شاهد هرمزگان، طیبه حقدوست، مادر شهید «زینب مکیزاده» و دانشآموز مدرسه شجره طیبه، از ساعاتی میگوید که زندگیاش برای همیشه تغییر کرد؛ روزی که این مدرسه در حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی هدف قرار گرفت و زینب در جریان این حمله به شهادت رسید.
تا پیش از آن روز، هیچوقت چنین حادثهای را از نزدیک تجربه نکرده بودم. داخل خانه بودم و همین باعث شد حتی صدای انفجار را هم نشنوم. تنها چیزی که توجه من را جلب کرد، لرزیدن درِ خانه بود.
بار اول آنقدر خفیف بود که اصلاً به ذهنم نرسید ممکن است حملهای اتفاق افتاده باشد. با خودم گفتم شاید زلزله آمده یا حتی ممکن است در را اشتباه دیده باشم. چند لحظه صبر کردم و به اطراف گوش دادم، اما هیچ نشانهای از حادثه وجود نداشت.
هنوز داشتم با خودم فکر میکردم که چه اتفاقی افتاده، در برای بار دوم تکان خورد؛ این بار شدت لرزش خیلی بیشتر بود. احتمال دادم کسی پشت در باشد و با شدت در بزند. خودم را سریع به در رساندم و آن را باز کردم، اما پشت در هیچکس نبود.
همان لحظه حرف دختر بزرگترم یادم آمد. حدود نیم ساعت قبل با من تماس گرفته بود و گفته بود: «تهران را زدند.»
ما چیز بیشتری از ماجرا نمیدانستیم. نه میدانستیم کدام نقطه هدف قرار گرفته و نه از ابعاد اتفاق خبر داشتیم. تنها چیزی که فهمیده بودیم این بود که جنگ شروع شده است.
همانجا یک نگرانی به جانم افتاد؛ نکند این اتفاق به میناب هم رسیده باشد؟
دیگر معطل نکردم. چادر سر کردم، دختر سهسالهام را در آغوش گرفتم، گوشیام را برداشتم و از خانه بیرون آمدم.
وقتی گفتند درمانگاه را زدهاند، بیاختیار گفتم: وای، زینبم...
بیرون که آمدم، محله را در وضعیت عادی ندیدم. همسایهها از خانههایشان بیرون ریخته بودند؛ گریه، فریاد و اضطراب همهجا را گرفته بود و کسی نمیدانست دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.
در همان لحظات پسرم تماس گرفت. مدرسه او نزدیک محل حادثه بود و خودش ماجرا را از آنجا دیده بود.
صدایش میلرزید. گفت: «مامان، دارن میگن درمانگاه رو زدن.»
مدرسه زینب درست کنار درمانگاه بود. آنجا یک مجموعه فرهنگی و درمانی بود و ساختمانهای مختلف در کنار هم قرار داشتند.
نمیدانم چه شد که با شنیدن کلمه «درمانگاه»، ذهنم یکراست رفت سراغ زینب. حتی خودم هم دلیلش را نمیدانستم. فقط از دهانم پرید: «وای، زینبم...»
اولین کاری که بعد از قطع تماس کردم، زنگ زدن به پدر زینب بود. به او گفتم: «هر جا هستی، خودت رو برس. میگن درمانگاه رو زدن، ممکنه مدرسه هم آسیب دیده باشه.»
با وجود همه این نگرانیها، هنوز ذهنم حاضر نبود بدترین احتمال را بپذیرد. میگفتم شاید فقط شیشههای مدرسه شکسته باشد، شاید موج انفجار به ساختمان رسیده باشد یا بچهها ترسیده باشند.
اصلاً فکر نمیکردم خود مدرسه هدف قرار گرفته باشد.
فقط به همین امید زنده بودم که زینبم هنوز نفس میکشد
ساعتها گذشت و من هیچ خبر قطعی از زینب نداشتم. هر بار با کسی تماس میگرفتم، یا پاسخی نمیشنیدم یا حرفهایی میشنیدم که بیشتر شبیه تلاش برای آرام کردن من بود.
از یک طرف میگفتند موشک به محل اصابت کرده و از طرف دیگر خبر میرسید آوار روی ساختمان ریخته است. بعضیها هم میگفتند نیروهای امدادی بچهها را از زیر آوار بیرون میآورند.
من فقط منتظر یک جمله بودم: «زینب پیدا شد.»
بعدازظهر خبر شهادت یکی از بچهها به من رسید. همان لحظه دوباره سراغ دخترم را گرفتم و پرسیدم: «از زینب چه خبر؟»
جوابی که دادند، هنوز برای من معنای امید داشت: «هنوز پیداش نکردیم، شاید زیر آوار مونده باشه.»
همین «شاید» باعث شد به زنده بودنش فکر کنم.
با خودم گفتم مگر در زلزلهها کم دیدهایم که کسی بعد از ساعتها از زیر آوار زنده بیرون بیاید؟ پس چرا زینب نتواند یکی از همان بچهها باشد؟
تمام ذهنم را همین تصور پر کرده بود؛ زینب جایی زیر آوار مانده، زنده است و منتظر است ما پیدایش کنیم.
آن موقع هنوز نمیدانستم آواری که روی مدرسه ریخته، حاصل زلزله نیست. نمیدانستم موشک از چند سقف عبور کرده و بعد منفجر شده و چه بلایی سر ساختمان آورده است.
من فقط چیزی را میدانستم که به من گفته بودند: «هنوز پیداش نکردیم.»
برای یک مادر، وقتی هنوز خبر قطعی مرگ فرزندش را نشنیده، همین جمله میتواند تبدیل به تمام امید زندگیاش شود.
وقتی پدرش رنگ کفشهای زینب را پرسید، همهچیز را فهمیدم
شب که شد، دیگر چیزی برایم مهمتر از پیدا شدن زینب نبود. حتی افطار هم نتوانستم چیزی بخورم.
اطرافیانم میگفتند حداقل یک لقمه بخور، باید توان داشته باشی. اما من نمیتوانستم. با خودم میگفتم اگر زینب زیر آوار زنده باشد و گرسنه یا تشنه مانده باشد، چطور من میتوانم غذا بخورم؟
مدام در ذهنم تکرار میکردم: شاید دخترم تاریکی زیر آوار را تحمل میکند و من را صدا میزند.
میگفتم: «زینبم الان زیر آواره، شاید ترسیده، شاید صدام میزنه. من چطور غذا بخورم؟»
هنوز هیچکس نتوانسته بود به من بگوید زینب شهید شده است و من هم نمیخواستم خودم این حقیقت را بپذیرم. منتظر بودم تلفنم زنگ بخورد و کسی بگوید: «پیداش کردیم، زنده است.»
آن شب خانوادهام در محل حادثه بودند. من از خانه پیگیر بودم و هر بار صدای زنگ تلفن میآمد، قلبم فرو میریخت. فکر میکردم شاید بالاخره خبری از زینب رسیده باشد.
اما پاسخها همچنان یکی بود: «هنوز دارن میگردن.»
تا اینکه نزدیک سحر، پدر زینب تماس گرفت.
این بار به جای اینکه از جستوجو و آوار بگوید، درباره جزئیات ظاهر دخترم پرسید.
گفت: «کفش زینب چه رنگی بود؟»
بعد سراغ جورابش را گرفت و پرسید زیر مانتوی مدرسه چه لباسی پوشیده بود.
همانجا فهمیدم چرا این سؤالها را میپرسد.
دیگر مسئله فقط پیدا کردن زینب نبود؛ میخواستند بدانند پیکری که پیدا شده، متعلق به دختر من است یا نه.
با این حال، باز هم دلم زیر بار حقیقت نمیرفت. با خودم میگفتم شاید اشتباه کردهاند، شاید لباس یک دختر دیگر شبیه لباس زینب باشد، شاید هنوز دخترم جایی زنده باشد.
اما دیگر توان نشستن و انتظار کشیدن را نداشتم. نزدیک صبح به پدرش گفتم: «دیگه نمیتونم بشینم. اگر شما نتونستین زینب رو پیدا کنین، خودم میرم دنبالش.»
وقتی رسیدم، دیگر مدرسهای وجود نداشت
صبح یکشنبه خودم را به مدرسه رساندم. حدود ساعت هشت بود.
چیزی که مقابل چشمم قرار گرفت، تصویری نبود که بتوانم آن را «مدرسه» بنامم. ساختمان زیر آوار مانده بود؛ خاک و دود همهجا را گرفته بود و خانوادههایی که مثل من دنبال عزیزانشان میگشتند، در میان خرابهها رفتوآمد میکردند.
از همانجا تصمیم گرفتم منتظر دیگران نمانم.
هر کاوری که از محل خارج میکردند، میخواستم ببینم. جلو میرفتم و میگفتم: «من مادر یکی از این بچهها هستم، فقط اجازه بدین نگاه کنم.»
بیشتر پیکرهایی که میآوردند، کامل نبود. گاهی چیزی جز بخشی از بدن یک کودک باقی نمانده بود.
من پیش از آن حتی با دیدن یک پرنده زخمی ناراحت میشدم. اگر اتفاقی مورچهای زیر پایم له میشد، از خدا طلب بخشش میکردم. دیدن چنین صحنههایی برایم قابل تصور نبود.
اما آن روز انگار نیروی دیگری پیدا کرده بودم.
کاورها را یکی پس از دیگری کنار میزدم. دستهایم میلرزید و قلبم از ترس فرو میریخت، اما باز هم نگاه میکردم.
فقط یک احتمال در ذهنم بود: شاید این زینب باشد.
تا حدود دو، دو و نیم بعدازظهر همینطور ادامه دادم. پدر زینب در یک قسمت مدرسه دنبال نشانی از دخترمان بود و من در قسمت دیگری.
دیگر خسته و درمانده شده بودم. وسط همان ویرانهها نشستم و به آسمان نگاه کردم. دیگر اشکی برایم باقی نمانده بود.
آن لحظه گفتم: «خدایا، فهمیدم... فهمیدم زینبم شهید شده.»
بعد از خدا فقط یک چیز خواستم: «اگر زینب رو از من گرفتی، دخترم رو کامل به من برگردون. بذار برای آخرین بار صورتش رو ببینم. بذار خودم دخترم رو دفن کنم.»
بعد رو به زینب کردم و با او حرف زدم.
گفتم: «زینب جان، اگر شهید شدی، شهدا که زندهاند. اگر صدای مامانت رو میشنوی، کمکم کن. اگر بدنت جایی هست، خودت منو به سمتش ببر. مامان دیگه توان نداره.»
کربلا دوباره از خاک میناب بیرون آمد
هنوز یک گوشه دلم میگفت شاید اشتباهی در کار باشد؛ شاید جایی را ندیده باشیم.
برای همین دوباره به پدر زینب زنگ زدم و از او خواستم به سردخانه برگردد.
گفتم: «تو رو خدا یک بار دیگه برو. دیشب رفتی و گفتی زینب نیست. شاید به خاطر خستگی یا حال بدت، ندیدیش. یک بار دیگه بگرد.»
خودم هم همراه خواهرم و چند نفر از نزدیکان راهی سردخانه شدم.
دو سردخانه بود. از آخر شروع کردم. سراغ کاورهایی میرفتم که هنوز شناسایی نشده بودند و مشخصاتی روی آنها ثبت نشده بود.
صحنههایی دیدم که حتی تصورش هم برایم سخت بود.
از کربلا بارها شنیده بودم؛ از پیکرهای ارباًاربا، بدنهای سوخته و دستهای جداشده. اما آن روز دیگر فقط شنونده این روایتها نبودم. بخشی از آن مصیبت را جلوی چشم خودم میدیدم.
پیکر کودکانی را دیدم که بر اثر انفجار بهشدت آسیب دیده بودند. دست و پاهایی را دیدم که دیگر در کنار بدن نبود و بدنهایی را دیدم که سوختگی شدید، امکان شناساییشان را از بین برده بود.
هر بار کاوری را کنار میزدم، دلم میلرزید. اما باز ادامه میدادم.
بعد از مدتی، دیگر فقط نگرانی خودم برای زینب را نداشتم. به مادر و پدر آن بچهها فکر میکردم و با خودم میگفتم: «خدایا، اینها چطور میخوان بعد از این داغ زندگی کنن؟»
از سردخانه که بیرون آمدم، هنوز زینب را پیدا نکرده بودم.
نشستم و گریه کردم و گفتم: «خدایا، باز هم زینبم پیدا نشد.»
اما هنوز جستوجو تمام نشده بود.
چشمم که به جورابهایش افتاد، فهمیدم زینبم را پیدا کردهام
همان موقع گفتند یک سردخانه دیگر هم هست، راه افتادم سمتش، سه کاور کنار هم بود، رفتم سمت اولی و بعد هم دومی وقتی به سومی رسیدم، هنوز صورتش را نگاه نکرده بودم که چشمم به جورابهایش افتاد.
یک لحظه دلم آشوب شد و هری ریخت، با خودم گفتم این جورابها برایم آشناست اما باز هم دلم نمیخواست باور کنم، بعد لباسش را دیدم، پارچه مانتوی مدرسهاش با بقیه فرق داشت، خودم آن پارچه سبز روشن را انتخاب کرده بودم و داده بودم خیاط برایش بدوزد.
همانجا فهمیدم که زینب خودم پیدا شده ولی باز هم انگار دلم قبول نمیکرد، باز هم خودم را فریب میدادم. گفتم شاید شبیه لباس زینب باشد، بعد نگاهم افتاد به لباسی که زیر مانتویش پوشیده بود، دیگر هیچ شکی برایم نماند.
زینب بود، دختر خودم، آرام از جا بلند شدم؛ نگاهش کردم، حرارت انفجار صورتش را ذرهای تغییر داده بود، دستهایش هم سوخته بود، اما خودِ زینب بود، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم.
من آدمی نیستم که اهل جیغ و فریاد باشم حتی در سختترین روزهای زندگیام همیشه سعی کردم خودم را کنترل کنم اما آن لحظه اختیار از دستم رفت، فقط تو سرم میزدم و گریه میکردم.
تمام این مدت از خدا خواسته بودم زینب را سالم به من برگرداند، در ذهنم تصور کرده بودم وقتی پیدایش میکنم، مثل همیشه آرام خوابیده است.
اما وقتی چشمم به پیکرش افتاد، کاسه صبرم لبریز شد، نشستم کنار دخترم و سیر نگاهش کردم. با خودم گفتم: «بالاخره پیدایت کردم» بعد به پدرش زنگ زدم و با صدایی که هنوز از گریه میلرزید و از ته دلم بیرون میآمد، فقط گفتم: «من به مقصودم رسیدم.»
این دقیقا همان جملهای بود که گفتم، گفتم: «زینبم را پیدا کردم»، بعد از آن هرچه گذشت، فقط داغ بود و داغ.
اما یک چیز همیشه در دلم مانده بعضیها فکر میکردند آمریکا و اسرائیل برای مردم ما آزادی میآورند، آزادیشان همین بود که بچههای معصوم ما را از آغوشمان گرفتند.
آزادیشان این بود که مادرها را تا آخر عمر، چشمانتظار یک جفت جوراب، یک تکه لباس و یک پلاک سردخانه بگذارند.
انتهای متن/