روایت داغ مادری که فرزندش را از روی کفشهایش شناخت
حیاط خانه هنوز برای مادر بوی قدمهای فرزندش را میدهد؛ پسری ۱۰ ساله، پر جنبوجوش، عاشق فوتبال، شیفته رونالدو و مسی و دلبسته ایران. حالا از او، لباسهای ورزشی، توپ فوتبال، دفترهای مدرسه، آلبوم کارتهای فوتبالی و خاطراتی مانده که هر کدام، روایتگر بخشی از زندگی کوتاه اما ماندگارش هستند.
«مهدی سالاری»، دانشآموز شهید مدرسه شجره طیبه میناب، در روزی که برای رفتن به مدرسه از خانه خارج شد، هرگز به آغوش خانواده بازنگشت. مادرش اما هنوز آخرین نگاه، آخرین لبخند، آخرین اصرار برای پوشیدن کفشهای سفید و آخرین خداحافظی او را از یاد نبرده است.
سمیرا محمدی مادر شهید مهدی سالاری در گفتوگو با خبرنگار نوید شاهد هرمزگان، از آخرین ساعات حضور فرزندش در خانه، از انشای متفاوت «ایران، وطن من» که امروز برایش رنگی از سرنوشت گرفته، از روزهای تلخ جستوجوی پیکر مهدی و از رؤیاهایی میگوید که پس از شهادت فرزندش، مرهمی بر داغ بیپایان یک مادر شدهاند.

سمیرا محمدی، مادر دانشآموز شهید «مهدی سالاری»، در ابتدای گفتوگو با معرفی فرزندش، از روحیه شاد و پرانرژی او میگوید: مهدی پسری بسیار شاد، پر جنبوجوش و عاشق فوتبال بود. علاقه خاصی به کریستیانو رونالدو، لیونل مسی و بازیکنان تیم ملی قطر داشت و اسم همه بازیکنان را از حفظ بود
حدود دو سال بود که کارتهای فوتبالی (کیمدی) جمعآوری میکرد و برای خودش مجموعه بزرگی ساخته بود. این کارتها برایش ارزش زیادی داشت و هر بار با ذوق درباره آنها صحبت میکرد.
عصر جمعه بود. من و پدرش تصمیم گرفتیم برای افطار آش و حلیم بخریم. مهدی عاشق حلیم بود، به خصوص حلیمهای یکی از اهالی محله مغیری که امروز خودش و پسرش نیز در شمار شهدا هستند.
مهدی گفت: "مامان، میخواهم بروم دنبال پسرعمویم و یک آلبوم برای کارتهای کیمدی بخرم." پدرش هم مبلغی به کارت بانکی او واریز کرد تا آلبوم را بخرد.
وقتی میخواستیم از خانه خارج شویم، مدام به من میگفت: "مامان، برام دسر درست کن، دلم دسر میخواد." من هم قبول کردم.
حدود یک ساعت از رفتنش گذشته بود. آن عصر، حال عجیبی داشتم؛ دلم بیدلیل گرفته بود. وقتی کنار ماشین ایستاده بودم تا سوار شوم، رو به کوچه صدایش زدم و گفتم: "مهدی جان، کجایی؟ بیا با هم برویم آش و حلیم بخریم، همان حلیمی که خیلی دوست داری."
اما خبری از او نبود. حتی تا خانه برادرشوهرم هم رفتم و دوباره صدایش زدم. همسرم یادآوری کرد که مهدی برای خرید آلبوم رفته است. سوار ماشین شدیم و خریدهایمان را انجام دادیم.
وقتی برای خرید حلیم رفتیم، فروشنده بارها اطرافم را نگاه میکرد؛ انگار میخواست بپرسد چرا مهدی همراهتان نیست. مدام نگاه میکرد شاید پسرم پشت سرم باشد.
آخرین شب کنار پدر و مادر؛ شبی که پایان یک کودکی بود
وقتی به خانه برگشتیم، مهدی هم رسیده بود. سفره افطار را پهن کردم. حلیمش را با اشتیاق خورد، دسرش را هم خورد و بعد با ذوق گفت: "مامان، برای خودم آلبوم کیمدی خریدم."
آلبوم را مدام باز میکرد، ورق میزد و عکس بازیکنان فوتبال را که داخلش چیده بود، با خوشحالی نگاه میکرد.
هر سال در ماه رمضان دسری با خرما درست میکنم. آن شب گفت: "مامان، فردا حتماً از این دسر داخل کیفم بذار، میخوام تو مدرسه بخورم." به او گفتم حتماً این کار را میکنم.
آخر شب هرچه میگفتم بخواب، قبول نمیکرد. مدام بین اتاق خودش و جایی که من و پدرش بودیم رفتوآمد میکرد. خواهر و برادرش خوابیده بودند، اما او انگار دلش نمیآمد از کنارمان جدا شود.
همان شب گوشی را برداشت و گفت: "مامان، فردا وفات حضرت خدیجه(س) است؛ مدرسه تعطیل نیست؟"
گفتم: "نه عزیزم."
پرسید: "حضرت خدیجه چه نسبتی با پیامبر دارند؟"
برایش توضیح دادم که همسر پیامبر اسلام(ص) هستند.
بعد گفت: "پس چرا وفات پیامبر تعطیل بود، اما وفات حضرت خدیجه تعطیل نیست؟"
به او گفتم: "تعطیل نیست، حالا برو بخواب تا صبح برای مدرسه دیرت نشود."
در نهایت با اصرار پدرش خوابید.
صبحی که هیچکس نمیدانست این آخرین خداحافظی است
سریع برایش صبحانه آماده کردم و همان دسر خرمایی را که خواسته بود داخل ظرف غذایش گذاشتم. رفتم صدایش زدم که برای مدرسه آماده شود. متوجه شدم سرویس مدرسه زنگ نزده است. با راننده تماس گرفتم. گفت گوشیاش شارژ نداشته و نتوانسته تماس بگیرد و حالا نیم ساعت است که جلوی خانه منتظر مهدی مانده است.
مهدی با عجله لباس پوشید. کیفش را آماده کردم. کنار در خانه یک آینه قدی داریم. ایستاد و مدت زیادی موهایش را شانه میکرد. خواهرش که کلاس هفتم بود، با خنده گفت: "هنوز شانه کردنت تمام نشده؟"
مهدی ناراحت شد، با همان اخم همیشگی شانه را کنار انداخت. به او گفتم: "مامان جان، کفشهایت را بپوش، دیرت شده."
گفت: "این کفشها را نمیپوشم؛ کفش سفید ورزشیام را میخواهم."
گفتم: "امروز که ورزش نداری، فرداست."
اما اصرار کرد و همان کفشهای سفید را پوشید. وقتی آماده رفتن شد، وسط حیاط ایستاد و فقط به من نگاه میکرد. چند بار گفتم: "مامان، چرا اینطور نگاهم میکنی؟ چیزی شده؟ برو، دیرت شده."
اما هیچ جوابی نداد؛ فقط نگاهم میکرد. بعد چشمم به کفشهایش افتاد. بندهای کفشش را نبسته بود. گفتم: "چرا بند کفشهایت را نبستی؟"
باز هم چیزی نگفت. گفتم: "برو سوار ماشین شو پسرم، دیرت میشود."
آن، آخرین دیدار من با مهدی بود.
صبحی که دشمن، کودکان را نشانه گرفت
بعد از رفتن مهدی، چون روزه بودم دوباره خوابیدم. حدود ساعت ده و نیم صبح بیدار شدم. پسر کوچکم که آن زمان چهار ساله بود کنارم خوابیده بود. گوشی را برداشتم و دیدم پیامکی آمده است. شماره را نمیشناختم و متوجه نشدم که پیام از طرف معلم مهدی است. به آن توجهی نکردم و تماس هم نگرفتم.
حدود ده دقیقه بعد، صدای بسیار شدیدی از در خانه آمد؛ انگار کسی با لگد به آن کوبیده باشد. فکر کردم شاید بچههای همسایه باشند. چند لحظه بعد، همسرم تماس گرفت. با گریه گفت: "میگویند مدرسه مهدی را زدهاند."
همان لحظه دنیا روی سرم خراب شد. با عجله از خانه بیرون آمدم. ماشین را همسرم برده بود. سر خیابان فریاد میزدم که کسی مرا به مدرسه برساند. مردم میگفتند مدرسه را نزدهاند و جای دیگری هدف قرار گرفته است، اما من آرام نمیشدم.
وقتی به نزدیکی مدرسه رسیدیم، به خاطر ترافیک شدید حدود یک کیلومتر مانده به مدرسه پیاده شدم. حتی دمپایی هم به پا نداشتم. از روی سنگها و شیشههای شکسته دویدم تا خودم را به مدرسه برسانم. وقتی رسیدم، دیدم مدرسه کاملاً ویران شده است.
پدر و مادرها با گریه دنبال فرزندانشان میگشتند. کیفهای بچهها، گیرههای سر دخترها و توپهای فوتبال روی زمین پخش شده بود.
فقط میدویدم. یکی از افراد حاضر در آنجا گفت: "خواهر، ندو! روی شیشه راه میروی."
اما من فقط گفتم: "بگذار شیشه در سرم فرو برود؛ بچهام زیر آوار مانده است."
دیگر چیزی نفهمیدم. از هوش رفتم و مرا به خانه بردند.
امیدی که تا آخرین لحظه زنده بود
به من گفتند به بیمارستان بروم، چون تعداد زیادی از بچهها را به آنجا منتقل کردهاند. اما گفتم: "اگر مهدی زنده باشد، خودش به خانه برمیگردد. رفتن من به بیمارستان فایدهای ندارد."
به خانه برگشتم و فقط خاطراتش جلوی چشمانم جان میگرفت؛ تصویر مهدی که در حیاط با بچهها فوتبال بازی میکرد، میدوید، میخندید و از این طرف به آن طرف میپرید... انگار همه آن لحظهها دوباره مقابل چشمانم زنده شده بودند.
«ایران وطن من»؛ انشایی که رنگ حقیقت گرفت
از همان روز تلخ، زندگی من با خاطرات مهدی گره خورد. هر بار که میخواهم چیزی در خانه پیدا کنم، چشمم به وسایلش میافتد؛ لباسهای فوتبالش، کتوشلوارش، لباس بسیجیاش و همه چیزهایی که از او به یادگار مانده است.
یک روز سراغ کتابها و دفترهایی رفتم که آن روز با خودش به مدرسه نبرده بود. میان برگههای امتحانیاش، انشایی را پیدا کردم که هنوز هم هر بار میخوانمش، تمام وجودم میلرزد.
این انشا را مهدی در تاریخ ۲۹ دی ماه ۱۴۰۴ نوشته بود و معلمش هم آن را امضا کرده بود. هر بار که آن را میخوانم، با خودم میگویم انگار سرنوشت خودش را نوشته بود.
او متن انشای فرزندش را اینگونه روایت میکند:
موضوع انشا: ایران، وطن من
«یک روز آفتابی خوب از خواب بیدار شدم، صبحانه خوردم و با موتورم راهی پایگاه ارتش شدم. ناگهان موشکی به ساختمان محل زندگیمان برخورد کرد و خانه ما هم در همان ساختمان بود.
با آتشنشانی تماس گرفتم تا آتش را خاموش کنند. آتشنشانها آمدند و آتش را مهار کردند. در آن حادثه ۲۷ نفر زخمی و چهار نفر شهید شدند.
از همان روز تصمیم گرفتم انتقام بگیرم. هر روز آزمایشهای موشکی ادامه داشت تا اینکه روز موعود فرا رسید.
موشکم آماده شد. آن را به پایگاه ارتش بردم و روی آن نوشتم: "ایران، وطن من". بعد به بالای کوه دماوند رفتم و موشک را پرتاب کردم.
وقتی به خانه برگشتم و اخبار را نگاه کردم، گفتند بمب بزرگی به یکی از پایگاههای ارتش اسرائیل اصابت کرده و آن را نابود کرده است.
از آن روز به بعد، روی دیوارهای تهران نوشتم: "ایران، وطن من"، "محمدحسین فهمیده"، "درستکار" و "قاسم سلیمانی سربلند".»
وطن دوستی در نگاه یک کودک ده ساله
هر بار که به دستخط مهدی نگاه میکنم، هم دلم میگیرد و هم احساس افتخار میکنم. پسرم با اینکه فقط ۱۰ سال داشت، عشق عجیبی به ایران داشت.
انشاهای دیگری هم از او مانده است. وقتی آنها را میخوانم، باورم نمیشود نویسندهشان یک کودک ده ساله باشد. ادبیاتش خیلی خوب بود و همیشه درباره موضوعات دینی و تاریخی سؤال میپرسید.
کنجکاویهای کودکانه درباره امام رضا(ع)
مهدی درباره امام رضا(ع) خیلی کنجکاو بود. از من میپرسید: "امام رضا چطور به مشهد آمد؟"
برایش توضیح میدادم که به دعوت مأمون به خراسان آمدند.
بعد میپرسید: "پس چرا ایشان را شهید کردند؟"
وقتی برایش توضیح میدادم که مأمون از روی حسادت ایشان را مسموم کرد، با تعجب میگفت: "مگر میشود یک پسرعمو، پسرعموی خودش را بکشد؟"
این سؤالها نشان میداد چقدر ذهن پرسشگر و حساسی داشت.

مهدی همیشه بهترینها را انتخاب میکرد؛ آخرین انتخابش شهادت بود
مهدی پسری بسیار باهوش، کنجکاو، بازیگوش و سرشار از انرژی بود. عاشق فوتبال بود و کریستیانو رونالدو را خیلی دوست داشت. چهره بسیار زیبایی هم داشت.
گاهی اگر چیزی از من میخواست، آنقدر اصرار میکرد تا به خواستهاش برسد. هر وقت برای خرید توپ فوتبال یا وسیلهای ورزشی میرفتیم، همیشه بهترین و باکیفیتترین وسیله را انتخاب میکرد.
حالا که به گذشته نگاه میکنم، با خودم میگویم انگار در نهایت هم بهترین جایگاه دنیا را برای خودش انتخاب کرد؛ شهادت.
خوابی که بوی دیدار دوباره میداد
یک شب خواب دیدم داخل خانهای بسیار بزرگ هستم؛ خانهای که شاید صد برابر بزرگتر از خانه خودمان بود. تنها بودم. از خانه بیرون آمدم و در حیاط را باز کردم. کوچهای وسیع مقابلم بود.
دیدم مهدی از روبهرو به سمتم میآید. چیزی سفید رنگ در دستش بود. در همان خواب میدانستم که مهدی دیگر در این دنیا نیست و به شهادت رسیده است.
از او پرسیدم: "پسرم، این چیه که تو دستت گرفتی؟"
با لبخند گفت: "برای خودم پلیاستیشن ۵ گرفتم."
پرسیدم: "از کجا خریدی؟"
به پشت سرش اشاره کرد و گفت: "به من هدیه دادهاند."
بعد به او گفتم: "پسرعمویت آنجاست، برو با او بازی کن."
اما توجهی نکرد و فقط با نگاهش مرا دنبال میکرد. به سمتش رفتم، او را در آغوش گرفتم و صورتش را بوسیدم. همان لحظه از خواب بیدار شدم.
با اینکه بیدار شدن از آن خواب برایم سخت بود، اما از ته دل خوشحال بودم که در خواب توانستم یک بار دیگر پسرم را در آغوش بگیرم و ببوسم.
آرامشی که در یک رؤیا پیدا شد؛ فرزندم پیش حضرت مهدی(عج) است
شبی در گلزار شهدا بودم. همان شب خادمان حرم امام رضا(ع) آمده بودند و پرچمهای متبرک امام حسین(ع)، حضرت ابوالفضل(ع) و امام رضا(ع) را همراه داشتند.
کنار مزار مهدی خیلی گریه کردم و از خدا خواستم فقط یک بار اجازه بدهد پسرم را در خواب ببینم. نماز صبح را که خواندم، در قنوت و بعد از نماز، اهلبیت(ع) را قسم دادم که خواب مهدی را ببینم.
بعد از نماز خوابم برد. در خواب دیدم درست همان ساعتی است که کنار مزار مهدی میروم؛ همان لحظهای که خورشید تازه طلوع کرده بود.
کنار مزارش ایستاده بودم و صدایش میزدم. میگفتم: "مهدی جان، بیا تا با پرچمهای امام حسین(ع)، حضرت ابوالفضل(ع) و امام رضا(ع) تبرکت کنم."
در همان لحظه، صدایی از آسمان شنیدم که گفت: "فرزندت پیش حضرت مهدی(عج) است."
با شنیدن این جمله از خواب پریدم. دیگر نتوانستم بخوابم. فقط گریه میکردم. آن خواب را همان لحظه یادداشت کردم تا اگر دوباره خوابم برد، جزئیاتش را فراموش نکنم. بعد از آن خواب، دلم آرامتر شد. احساس کردم جای پسرم بسیار بهتر از این دنیاست.
خانهای که در هر گوشهاش خاطرهای از مهدی زنده است
حالا برای ما فقط خاطره مانده است؛ لباسها، کفشها، توپهای فوتبال، لباسهای ورزشی و قاب عکسهایی که فقط باید به آنها نگاه کنی و حسرت بخوری.
درست است که صحبت کردن با دیگران آدم را برای مدتی آرام میکند، اما شبها، وقتی میخواهی بخوابی، دوری فرزندت تازه خودش را نشان میدهد. تحمل داغ فرزند سخت است؛ آن هم وقتی کودکت را با چنین جنایتی و به آن شکل از تو گرفته باشند.
آخرین وداع؛ شناسایی از روی کفشها
بعد از حمله به مدرسه، تا دو روز هیچ خبری از پیکر مهدی نداشتیم. در تمام آن دو روز حتی وارد خانه هم نشدم. تو حیاط مینشستم و قرآن را روی سر و سینهام میگذاشتم، رو به آسمان نگاه میکردم و فقط یک دعا بر زبانم بود: "خدایا، مهدی را به من برگردان. من هنوز پسرم را ندیدهام."
فقط منتظر بودم خبری از او برسد.
وقتی پیکر مهدی پیدا شد، پدرش توان دیدنش را نداشت. دامادمان همراهمان بود. ابتدا به دامادمان گفته بودند اجازه نمیدهند صورت مهدی دیده شود، چون بر اثر حادثه آسیب زیادی دیده بود و فقط اعضای خانواده میتوانند حضور داشته باشند.
بعد گفتند کفشها و کیفش را برای مادرش ببرند. وقتی عکس کفشهایش را دیدم، همان لحظه شناختم و گفتم: "بله... این کفشهای مهدی من است."
بعد اجازه دادند صورتش را بشویم. وقتی صورتش را شستم، با وجود آثار دود و سوختگی، خودِ مهدی بود... پسرم را شناختم.
تنها دعایم این است که عاملان این جنایت به سزای عملشان برسند
هر روز که دلم میگیرد، گریه میکنم. هیچ مادری نمیتواند داغ فرزندش را فراموش کند.
تنها دعایی که همیشه بر زبانم جاری است، این است که عاملان این جنایت، پاسخ و تقاص کار خود را ببینند و به سزای اعمالشان برسند.
گفتگو از مهدی یوسفی