آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۴۱۷
۰۹:۱۰

۱۴۰۵/۰۶/۲۴
گفتگویی با جانباز «زکریا علیمرادی جغدری»

شهدا رفتند، اما ما جانبازان هنوز با عوارض زمان جنگ درگیریم

جانباز «زکریا علیمرادی جغدری» می‌گوید: از مسئولان می‌خواهم بیشتر به جانبازان توجه کنند و وضعیت آنها را درک کنند. شهدا رفتند، اما ما هنوز هستیم و با عوارض ناشی از زمان جنگ درگیریم. بدون استثنا، هر شب خواب جنگ را می‌بینم. انگار هنوز هم در حال جنگ هستیم.


سال‌های دفاع مقدس برای بسیاری از رزمندگان، تنها خاطره‌ای دور از میدان‌های نبرد نیست؛ بخشی از زندگی است که هنوز در ذهن و خاطراتشان جریان دارد. زکریا علیمرادی، جانباز ۲۵ درصد، از نوجوانی راهی جبهه شد؛ نوجوانی ۱۶ ساله که بدون اطلاع خانواده، پای در مسیر جبهه گذاشت و از قلاویزان مهران تا پنجوین و فکه، روزهای سخت و پرخطر جنگ را تجربه کرد. او در این گفت‌وگو از نخستین روزهای حضورش در بسیج و جبهه، خاطرات عملیات والفجر ۳ و ۴، نجات یک رزمنده مجروح و سرانجام مجروحیتی می‌گوید که سال‌ها بعد همچنان آثارش را با خود به همراه دارد.

ب

جانباز ۲۵ درصد «زکریا علیمرادی جغدری»، در گفت‌وگو با خبرنگار نوید شاهد هرمزگان، از روزهای حضورش در بسیج و اعزام به جبهه در نوجوانی می‌گوید: زکریا علیمرادی هستم، متولد سال ۱۳۴۵ در روستای سیاهو از دهستان دکو و اکنون ساکن بندرعباس می‌باشم. جانباز ۲۵ درصد هستم. حدود سال ۱۳۶۱ به نیروهای بسیج، البته بسیج ویژه، پیوستم. بسیج ویژه مثل یک کارمند بود و هر روز باید در محل خدمت حاضر می‌شدیم. بیشتر مأموریت‌هایم در مناطق مختلف بندرعباس، حاجی‌آباد، فین و رضوان بود.

در بسیج کارهای مختلفی انجام می‌دادیم و تأمین امنیت مردم در رأس امورمان قرار داشت. برای مثال با نیروهای انتظامی همکاری می‌کردیم و در برخورد با قاچاق نیز فعالیت داشتیم. بعد از مدتی، به درخواست خودم به جبهه اعزام شدم.

زمانی که به جبهه رفتم حدود ۱۶ سال داشتم. مثل خیلی از بچه‌هایی که سن و سال کمی داشتند و به صورت پنهانی راهی جبهه می‌شدند، برای رفتن به جبهه، حقیقت را به خانواده نگفتم.

اولین حضور در جبهه؛ قلاویزان مهران

وقتی به جبهه اعزام شدیم، ابتدا آموزش دیدیم و بعد به منطقه قلاویزان در مهران اعزام شدیم و در عملیات والفجر ۳ شرکت کردیم. آن زمان شهر مهران تقریباً خالی از سکنه بود و یک منطقه جنگی به حساب می‌آمد و فقط نیروهای نظامی در آنجا حضور داشتند.

آنجا رودخانه‌ای بود که امتداد خاکریز به آن وصل می‌شد. ما را کنار رودخانه پیاده کردند و گفتند کنار خاکریز بروید و سنگر بگیرید. من آن‌قدر خسته بودم که به سمت سنگر نرفتم و همان‌جا کنار رودخانه تا صبح خوابیدم.

صبح که داشتم نماز می‌خواندم، شنیدم کسی صدایم می‌کند و می‌گوید: «برادر، برادر.» نمی‌دانستم با من است یا شخص دیگری، برای همین اهمیت ندادم. بعد یک سنگ کنار پایم انداخت و فهمیدم با من کار دارد. نمازم که تمام شد، گفتم: «چی شده؟» گفت: «برادر، بیا این‌طرف خاکریز.»

آن موقع تازه متوجه شدم که از شب گذشته تا آن لحظه در طرف دیگر خاکریز قرار داشتم. البته فاصله‌ام با دشمن زیاد بود و تیر مستقیم به آنجا نمی‌رسید، اما اگر توپ یا خمپاره می‌زدند، احتمال هر اتفاقی وجود داشت. چند شبانه‌روز در آن منطقه زیر آتش سنگین بودیم تا اینکه عملیات والفجر ۳ به پایان رسید.

والفجر ۴؛ همراهی با حاج قاسم

برای عملیات والفجر ۴ به منطقه کردستان و به سمت پنجوین رفتیم. البته پیش از رسیدن به آن منطقه، مدتی در کامیاران بودیم. چون کامیاران پشت خط بود، معمولاً در آنجا به نیروها آموزش می‌دادند.

در آنجا آقای ناصر تغیان حضور داشت که احتمال می‌دهم شهید شده باشد. آقای اصغر صغیری و همچنین شهید حاج قاسم سلیمانی نیز آنجا بودند. من با شهید حاج قاسم سلیمانی برخورد زیادی داشتم، چون ایشان فرمانده لشکر ثارالله بودند.

یک بار داشتیم از کامیاران به سمت مریوان می‌رفتیم. در آنجا مقری داشتیم که قرار بود لشکر به آنجا اعزام شود. پیش از حرکت لشکر، فرماندهان برای سرکشی رفتند و من هم چون تیراندازی‌ام خوب بود، به عنوان محافظ همراهشان رفتم.

در مسیر دیدم یک جیپ به ما نزدیک شده و مرتب چراغ می‌دهد. من بالای خودرو و کنار اسلحه دوشکا بودم. به کاپوت ماشین زدم و گفتم: «یک ماشین پشت سرمان است و مرتب چراغ می‌دهد.»

وقتی ایستادیم، دیدیم شهید حاج قاسم سلیمانی است. ایشان به ما گفتند که جاده را اشتباه می‌رویم. مقر را به ما نشان دادند و همان‌جا با هم ناهار خوردیم و برگشتیم.

حدود یک هفته بعد، همراه کل نیروها به همان منطقه اعزام شدیم. یکی دو روز در مقر بودیم و شب عاشورا بود که عملیات والفجر ۴ آغاز شد.

وقتی ترس را مدیریت کردم

فکر می‌کنم دی‌ ماه بود، چون هوای کردستان بسیار سرد بود. عملیات والفجر ۴ در منطقه پنجوین آغاز شد و از نظر خودم، بهترین عملیاتی بود که در آن حضور داشتم.

راستش اینکه کسی بگوید «من نمی‌ترسم»، یک چیز دروغ است؛ چون ترس در نهاد انسان وجود دارد. مهم این است که انسان بتواند ترسش را مدیریت کند و بر آن غلبه کند. اگر ترس وجود نداشت، نسل انسان منقرض می‌شد و به اینجا نمی‌رسید.

من در طول مسیر می‌ترسیدم، اما زمانی که عملیات شروع شد، میدان مین پاکسازی شد و وارد مقر عراقی‌ها شدیم، دیگر آن ترس از بین رفت. انگار دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت و جز جنگیدن به چیز دیگری فکر نمی‌کردم. با هر سلاحی فقط می‌خواستم مبارزه کنم. به همین دلیل می‌گویم از نظر خودم، بهترین عملیاتی که انجام دادم، همین عملیات والفجر ۴ بود.

بیسکویت‌هایی که تیربار را از کار انداختند

یک خاطره‌ای که به یاد دارم مربوط به یکی از عملیات‌هاست. به ما بیسکویت و شکلات داده بودند. من بیسکویت‌ها را همراه با نوارهای تیربار داخل کوله گذاشتم. سر فشنگ‌ها تیز بود و باعث شده بود جلد بیسکویت‌ها پاره شود و خرده‌های بیسکویت روی نوارها بریزد.

وقتی نوار اول را داخل تیربار گذاشتم، از قسمتی که پوکه خارج می‌شد، همراه با پوکه خرده‌های بیسکویت هم بیرون می‌آمد و در نهایت اسلحه گیر کرد. البته مشکل اسلحه نداشتیم، چون لوله کمکی داشتیم و به‌ راحتی می‌توانستیم آن را عوض کنیم. بعد از آن دیگر از آن فشنگ‌ها استفاده نکردم.

آن زمان در میدان جنگ، شرایط طوری بود که گاهی به آرپی‌جی نیاز داشتیم و باید خیلی سریع از آن استفاده می‌کردیم. در آن لحظات، از هر چیزی که می‌توانستیم استفاده می‌کردیم.

عملیات شب شروع شد و تا ظهر روز بعد ادامه داشت. واقعاً خسته شده بودیم؛ به حدی که در همان شرایط و وسط آن وضعیت، ناگهان خوابمان می‌برد.

نجات یک مجروح از میان آتش

وقتی نیروی جایگزین آمد، ما باید به عقب برمی‌گشتیم. محوری که در آن بودیم روی یک تپه قرار داشت. آن لحظه فرمانده‌مان حضور نداشت و احتمال می‌دادیم که در همان عملیات شهید شده باشد.

داشتیم از یک سرازیری پایین می‌آمدیم که دیدیم جنگل آتش گرفته و همه‌جا پر از دود است. همان لحظه برای یک لحظه صدای ناله شنیدم. جلو رفتم و دیدم یک نفر بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شده و پایش قطع شده است.

موج انفجار لباسش را پاره کرده بود. پوتین پایش بود، اما بند نداشت؛ موج انفجار بند پوتین را سوزانده بود. با این حال، به هوش بود و متوجه شده بود که نیروهای ما در حال عقب‌نشینی هستند. به من گفت: «من را همراه خودت ببر.»

وزنش زیاد بود. به او گفتم: «می‌توانی اسلحه دستت بگیری؟» گفت: «آره.» او را روی دوشم گذاشتم و از تپه پایین آمدم.

پایین تپه یک خاکریز بود که آب رودخانه از وسط آن عبور می‌کرد. وقتی نزدیک خاکریز رسیدم، یکی از فرماندهان به نام شهید فرخی را دیدم. ایشان منتظر بود تا تمام نیروها از منطقه تخلیه شوند و بعد حرکت کنیم.

وقتی دید من یک مجروح را با خودم آورده‌ام، دوید و به کمکم آمد. با هم سوار نفربر شدیم و حرکت کردیم و به پشت خط رفتیم. بعد از آن هم ۴۵ روز به مرخصی رفتم.

از فکه تا مجروحیت

بعد از اینکه از جبهه به خانه آمدم، به سربازی رفتم. من را برای آموزش به ۰۵ کرمان اعزام کردند و بعد از دوره آموزشی، به عباس‌آباد بانه اعزام شدیم. زمستان بود و هوا به‌ شدت سرد بود.

زمستان که رو به پایان رفت و هوا کمی بهتر شد، به فکه اعزام شدم. ۱۳ ماه در فکه بودم. کسانی که در فکه بودند، حرف مرا بهتر می‌فهمند؛ آنجا یک قتلگاه تمام‌عیار بود. از یک طرف عقرب بود و از طرف دیگر مار، آن هم در گرمای سوزان کویر. روزگار سختی بود.

در قسمت مخابرات بودم و برای سنگرهای کمین سیم‌کشی می‌کردم. یک روز که کارم تمام شده بود، کنار خاکریز و کنار یک بشکه آب رفتم تا کمی آب به صورتم بزنم. از بس خمپاره می‌زدند و چند بار روی زمین خوابیده بودم، صورتم کاملاً خاکی شده بود.

همان لحظه یک خمپاره آمد. من پریدم داخل کانال، اما از شانس بدم خمپاره درست کنار کانال خورد. بعد از آن همه می‌گفتند: «تو آدم آهنی هستی که زنده ماندی.»

دست چپم را که دیدم، حتی نفهمیدم آن دست، دست خودم است. فقط با دست دیگرم، دست زخمی‌ام را گرفته بودم که نیفتد. بعد ناگهان در پایم درد شدیدی احساس کردم.

درد دستم را اصلاً حس نمی‌کردم، اما درد پایم خیلی شدید بود. همان لحظه فهمیدم این پا دیگر مثل روز اولش نمی‌شود. ترکش به سر زانویم خورده و از پشت پا خارج شده بود.

انتقال به بیمارستان و سال‌های ماندگاری درد

بعد از مجروحیت، سریع من را با آمبولانس به گردان بردند. یک پانسمان اولیه انجام دادند و مسکن دادند و بعد من را به اندیمشک فرستادند. دو یا سه روز در اندیمشک بودم. بعد با اتوبوسی که صندلی‌هایش را درآورده بودند و به جای صندلی، برانکارد گذاشته بودند، من را به تهران منتقل کردند.

مسیر جاده کوهستانی بود و درد شدیدی داشتم و خیلی اذیت شدم. وقتی به تهران رسیدیم، من را به بیمارستان شهربانی ارتش بردند.

به درخواست خودم، من را به فرودگاه بردند و از آنجا به بندرعباس فرستادند. خدا بیامرزد دکتر خبیر را؛ ایشان من را عمل کردند و یک پزشک هندی هم ترکش‌های داخل بدنم را خارج کرد.

هنوز هم یک ترکش در دست راستم باقی مانده که به عنوان یادگاری آن را نگه داشته‌ام.

درد آن دوران بسیار سنگین بود و تا سال‌ها بعد هم ادامه داشت. هنوز هم درد می‌کشم و درست نمی‌توانم راه بروم. گاهی اوقات در تمام پاهایم درد زیادی احساس می‌کنم و حتی نمی‌دانم این درد دقیقاً از کدام قسمت پا است. این موضوع واقعاً اذیتم می‌کند.

هر شب خواب جنگ را می‌بینم؛ انگار هنوز در حال جنگیم

از مسئولان می‌خواهم بیشتر به جانبازان توجه کنند و وضعیت آنها را درک کنند. شهدا رفتند، اما ما هنوز هستیم و با عوارض ناشی از زمان جنگ درگیریم.

بدون استثنا، هر شب خواب جنگ را می‌بینم. انگار هنوز هم در حال جنگ هستیم.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه