آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۱۸۸۲
۱۰:۳۷

۱۴۰۴/۱۱/۲۷

علی خیلی ضدشاه بود / ناگفته‌هایی از فعالیت‌های انقلابی شهید طاهری در آستانه ۲۲ بهمن

«علی از چهارده سالگی حرف‌های بزرگی می‌زد.» این را مادر شهید علی طاهری می‌گوید و از روزهایی یاد می‌کند که فرزندش، بی‌آنکه مادر بداند، در صف مبارزان انقلابی قرار داشت. پخش اعلامیه‌های امام، تکثیر نوارهای سخنرانی، شرکت در تظاهرات خیابانی، آتش زدن مشروب‌فروشی، کمک به مجروحان انقلاب در شب‌های حکومت نظامی و فرارهای شبانه از دست ساواک، بخشی از فعالیت‌های این دانشجوی شهید در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی بود. در آستانه ۲۲ بهمن، روایت مادر این شهید والامقام را بخوانید.


به گزارش نوید شاهد البرز، در آستانه چهل و پنجمین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، روایت مادرانی که فرزندانشان را در راه آرمان‌های انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی تقدیم کرده‌اند، همچون چراغی فروزان، مسیر را برای نسل‌های آینده روشن می‌کند. مادر شهید علی طاهری، از روزهایی می‌گوید که انقلاب تازه در حال شکل‌گیری بود و فرزندش، نوجوانی پانزده ساله، در صف مبارزان علیه رژیم ستم‌شاهی قرار داشت. او از شبی می‌گوید که علی، با وجود حکومت نظامی، از دیوار باغ پرید تا به مجروحان تظاهرات کمک کند و از روزی که فهمید آن دانشجویانی که در چهارراه جمهوری شعار «مرگ بر شاه» می‌دادند، یکی از آنان فرزندش علی بود.

 علی خیلی ضدشاه بود / ناگفته‌هایی از فعالیت‌های انقلابی شهید طاهری در آستانه ۲۲ بهمن

 از همدان تا تهران؛ قصه مادری که خود درس نخواند اما فرزندی عالم پرورد

سال‌ها پیش، در شهر همدان، در خانواده‌ای مذهبی و زحمتکش، دختری چشم به جهان گشود که سرنوشت او را به مقام مادر شهیدی رساند که نامش در تاریخ این مرز و بوم جاودانه ماند. سکینه طهماسبی نیکو، همان دختر همدانی، در یک سالگی به تهران آمد و در محله نازی‌آباد رشد یافت. پدرش صاحب کارخانه نخ‌تابی بود و با دسترنج خود، خانواده را اداره می‌کرد؛ اما تقدیر چنین رقم خورد که سکینه در شش سالگی پدر خود را از دست داد. مادرش با چرخ خیاطی پایی، به تنهایی بار زندگی را بر دوش کشید. سکینه کوچک از نزدیک شاهد زحمات بی‌وقفه مادر بود؛ مادری که هم نقش پدر را ایفا می‌کرد و هم مادر.

او با حسرت از روزهایی سخن می‌گوید که نتوانست به تحصیل بپردازد: «در آن زمان امکان تحصیل برای دختران فراهم نبود. دایی من مانع رفتن من به مدرسه شد. در آن دوره می‌گفتند دختر نباید درس بخواند. به همین دلیل نتوانستم تحصیل کنم و در چهارده سالگی ازدواج کردم.»

اما این مادر، اگرچه خود توفیق تحصیل نیافت، فرزندی تربیت کرد که اهل مطالعه، کتاب و علم بود. علی، سومین فرزند خانواده، در تیرماه متولد شد و از همان کودکی، نوری در چهره داشت که مادرش را مجذوب خود ساخته بود: «از کودکی با سایر کودکان تفاوت داشت. چهره‌اش نورانی بود. علی واقعاً شخصیت ویژه‌ای داشت

 نوجوانی که فهمیده بود

علی از همان دوران کودکی با دیگر کودکان تمایز داشت. مادرش در این باره می‌گوید: «بسیار فهیم و عاقل بود. باور کنید این کودک تا این حد درک بالایی داشت. حدود پنج یا شش سال داشت که با هم به بیرون می‌رفتیم. او مراقب بود از وسط خیابان عبور نکنیم. اگر من بی‌توجه می‌شدم، می‌گفت: مادر، برویم کنار، ماشین می‌آید. واقعاً کودک فهمیده و دلسوزی بود

در تحصیل نیز همواره شاگرد اول بود. به مدرسه دولتی می‌رفت اما چنان باهوش بود که مدیر مدرسه، مادرش را فرا خواند و گفت: «پسرت هوش سرشاری دارد، می‌خواهیم او را به مدرسه ملی بفرستیم.» مادر که نگران هزینه‌ها بود، اظهار داشت: «در آن زمان مدارس ملی شهریه دریافت می‌کردند و من توان پرداخت آن را ندارم.» اما مدیر تأکید کرد: «نگران نباشید، هزینه‌ها از طرف مدرسه تأمین می‌شود

علی سه سال در مدرسه دولتی تحصیل کرد و سپس به مدرسه ملی رفت. در آنجا نیز مدیر و معلمان از عملکرد او رضایت کامل داشتند. تا کلاس پنجم را به اتمام رساند و در سه ماه تابستان، کلاس ششم را نیز با موفقیت پشت سر گذاشت. سپس به دبیرستان جاویدان در چهارراه جمهوری راه یافت. در آنجا نیز به دلیل نمرات عالی، از دریافت شهریه معاف شد. آنقدر شاگرد زرنگ بود که مورد علاقه همگان قرار داشت.

 

 نقطه عطف؛ روزی که مادر فهمید علی انقلابی است

با آغاز انقلاب، علی دانشجوی دانشگاه امیرکبیر بود. اما مادرش تا یک روز خاص، از فعالیت‌های انقلابی او بی‌اطلاع بود. روزی که دختر کوچکش را برای معالجه به مطب دکتری در چهارراه جمهوری برده بود، صحنه‌ای مشاهده کرد که تا همیشه در خاطرش ماندگار شد.

مادر شهید با شور و شوق خاصی آن روز را چنین روایت می‌کند: «پیش از پیروزی انقلاب، زمانی که علی به دانشگاه می‌رفت، روزی دختر کوچکم را که بیمار بود به مطب دکتر عقیقی در چهارراه جمهوری بردم. در آنجا گروهی از دانشجویان را دیدم که با قرار دادن روزنامه جلوی صورت خود، شعار می‌دادند. نمی‌دانستم چه می‌گویند. سریع عبور کردم و کودکم را به مطب بردم

پس از بازگشت به خانه در کرج، وقتی علی را دید، ماجرا را برایش تعریف کرد: «علی، امروز جمعیتی از جوانان را در چهارراه جمهوری مشاهده کردم که شعار می‌دادند. به نظر می‌رسید «مرگ بر شاه» می‌گویند، اما روزنامه جلوی صورتشان گرفته بودند

علی پرسید: «نظر تو درباره کارشان چه بود؟» مادر پاسخ داد: «به نظر من نباید چنین حرف‌هایی بزنندو در آن لحظه بود که علی لبخندی زد و گفت: «یکی از آن جوانان من بودم، مادرمادر شهید با بغض می‌گوید: «باورم نمی‌شد. می‌دانستم ساواک چگونه مردم را آزار می‌دهد. بسیار نگران شدم

 

 انقلابی از نوجوانی

علی از چهارده، پانزده سالگی اندیشه‌های بلندی در سر می‌پروراند. مادرش می‌گوید: «بسیار مخالف رژیم شاه بود.» اما فعالیت‌های انقلابی او تنها به شرکت در تظاهرات محدود نمی‌شد. او از همان نوجوانی، شیفته مطالعه بود.

مادر شهید در این باره می‌گوید: «علی از دوران کودکی، وقتی سایر کودکان در تعطیلات تابستان در کوچه و خیابان به بازی مشغول می‌شدند، او به کتابخانه می‌رفت و مطالعه می‌کرد. کتابخانه شخصی بزرگی داشت. گاه یک شب تمام را به مطالعه یک کتاب اختصاص می‌داد و تا صبح بیدار می‌ماند

این مطالعه عمیق، باعث شده بود علی نگاهی فراتر از سطح معمولی داشته باشد. او نه صرفاً یک دانشجوی عادی که مبارزی آگاه بود. مادرش در این زمینه می‌گوید: «بسیار کتاب می‌خواند. گاهی به آشپزخانه می‌آمد، دست مرا می‌گرفت و می‌گفت: مادرجان، بیا این چند خط را برایت بخوانم. مرا به اتاقش می‌برد و از کتاب‌های دکتر علی شریعتی و شهید مطهری برایم می‌خواند. به ویژه شهادت‌نامه دکتر شریعتی را بسیار دوست داشت

مادر شهید معتقد است علی از همان زمان می‌خواسته او را برای روزی آماده کند که خبر شهادتش را بشنود: «هنوز جنگ تحمیلی آغاز نشده بود، اما گویا می‌خواست مرا برای شهادتش آماده سازد

 

 شبی که علی از دیوار باغ پرید

یکی از به‌یادماندنی‌ترین خاطرات مادر شهید از روزهای انقلاب، به شبی مربوط می‌شود که در کرج حکومت نظامی برقرار بود و تظاهراتی خونین رخ داده بود. مادر شهید با ذکر جزئیات دقیق، آن شب را چنین توصیف می‌کند: «یک شب در کرج تظاهرات برپا شد و متأسفانه چند نفر به شهادت رسیدند. آن شب علی خواب به چشمش نیامد. در آن زمان، محل کنونی که ما در آن سکونت داریم، همه باغ بود و خانه ما به باغ راه داشت. نیمه‌های شب برای نماز به در اتاقش رفتم، اما متوجه شدم بیدار نشده است. پس از اتمام نماز، بار دیگر به سراغش رفتم. مشاهده کردم در اتاق قفل است. نگران شدم. سپس متوجه شدم پنجره اتاقش باز است. فهمیدم از دیوار باغ عبور کرده و رفته است. بعداً متوجه شدم به بیمارستان رفته تا برای مجروحان خون اهدا کند

در آن شب هراس‌انگیز که حکومت نظامی برقرار بود و هر لحظه خطر دستگیری و اعدام وجود داشت، علی جان خود را به خطر انداخت تا به مجروحان یاری رساند. مادر تا صبح در اضطراب به سر می‌برد: «حکومت نظامی بود و من سخت نگران بودم. تصور می‌کردم علی را از دست داده‌ام. نزدیک طلوع آفتاب، زنگ خانه به صدا درآمد. پشت در پرسیدم کيست؟ گفت: منم مادر. در را گشودم و علی را دیدم. بسیار خوشحال شدم. لبخند از لبانش محو نمی‌شد. گفت به بیمارستان رفته بود تا خون اهدا کند

 

 آتش زدن مشروب‌فروشی؛ ماجرایی که علی هرگز برای مادرش تعریف نکرد

علی هرگز برای مادرش بازگو نکرد که در جریان تظاهرات، چه خطرات بزرگی را پشت سر نهاده است. مادر بعدها از زبان دیگران آگاه شد: «شبی که مشروب‌فروشی را به آتش کشید، وارد ساختمان شد و آن را آتش زد. هنگام فرار، کرکره فلزی بر روی پایش فرو افتاد و پای او مجروح شد. علی همواره کفش‌های کتانی بلند می‌پوشید تا بتواند سریع فرار کند. آن شب با همان پای زخمی خود را به خانه رساند. بعدها به برادرش گفت که مشروب‌فروشی را آتش زده و اگر ساواک او را دستگیر می‌کرد، به شدت شکنجه می‌شد

در آن شب‌ها، علی و دوستانش نوارهای سخنرانی حضرت امام خمینی (ره) را که از نجف و پاریس مخابره می‌شد، تکثیر و در شهرهای گوناگون پخش می‌کردند. مادر شهید می‌گوید: «ساواک در تعقیبش بود و خود او نیز هراس داشت. گاه تا ساعت سه یا چهار بامداد از کوه‌های اطراف خود را به خانه می‌رساند. وقتی بازمی‌گشت، کفش‌هایش خون‌آلود بود. هر چه اصرار می‌کردم، چیزی نمی‌گفت

 فرار از دست ساواک؛ درسی از شجاعت و درایت

علی یک بار در دانشگاه، پس از آنکه تظاهرات دانشجویی را رهبری کرد، مورد تعقیب ساواک قرار گرفت. مادرش ماجرا را این گونه شرح می‌دهد: «در دانشگاه تظاهرات برپا کرده بود و ساواک در پی‌اش بود. در حال فرار، ناگهان زنی انقلابی او را به خانه خود پناه داد. شلوارش پاره شده بود. آن زن شلوارش را دوخت و تا شب او را پنهان کرد. نیمه‌های شب، او را از پشت بام به خانه دیگری گریزاند. علی به خانه عمه‌اش رفت. عمه‌اش می‌دانست که اگر علی دیر کند، به خانه آنها خواهد آمد. هنگامی که در را گشودند، با علی مواجه شدند که لباس‌هایش خاک‌آلوده و پاره بود. راستش، علی انقلابی شگفت‌انگیز بود 

 روز پیروزی؛ روزی که علی خود را به بهشت‌زهرا رساند

شب ورود تاریخی امام خمینی (ره) به ایران، یکی از خاطره‌انگیزترین شب‌های زندگی مادر شهید است. او با شوق فراوان آن روزها را به یاد می‌آورد: «پس از پیروزی انقلاب، علی بسیار شادمان بود. به ویژه روزی که امام خمینی به ایران آمد. شب پیش از آن، به خانه مادرم در نازی‌آباد رفتیم تا صبح زود خود را به بهشت‌زهرا برسانیم. پیاده به راه افتادیم. علی که دید ما کند حرکت می‌کنیم، گفت شما با این سرعت، امام برمی‌گردد. او سریع رفت. وقتی ما به درب بهشت‌زهرا رسیدیم، گفتند امام را با هلیکوپتر بازگردانده‌اند. اما علی خود را به مراسم رسانده بود

مادر شهید با حسرت ادامه می‌دهد: «من دیگر توان پیاده‌روی نداشتم. پدرشان گفت شما بنشینید، من می‌روم ماشین را می‌آورم. خیابان مملو از جمعیت بود. نشستیم تا خلوت شد و پدر با ماشین بازگشت. پیوسته از پنجره به دنبال علی می‌گشتم. علی را ندیدیم اما برادر کوچکترش را سوار کردیم. نیم ساعت بعد علی آمد. خسته بود اما شادمان

 جنگ آغاز شد و علی خوشحال!

یک سال و نیم پس از پیروزی انقلاب، جنگ تحمیلی آغاز شد. واکنش علی به شروع جنگ، برای مادرش شگفت‌آور بود: «پس از انقلاب که جنگ شروع شد، علی بسیار خوشحال بود. علت را پرسیدم، گفت باید با آمریکا مبارزه کرد. به من توصیه کرد مقداری سیب‌زمینی ذخیره کنم. وقتی این کار را انجام دادیم، خندید. پرسیدم چرا می‌خندی؟ گفت نگران نباش، هیچ اتفاقی نمی‌افتد، نه قحطی می‌شود و نه مشکلی پیش می‌آیدمادر می‌دانست که علی سرانجام به جبهه خواهد رفت. حتی پیش‌بینی می‌کرد که به شهادت برسد.

 

 از دانشگاه تا جهاد؛ فعالیت‌های انقلابی و جهادی علی پس از پیروزی

علی پس از پیروزی انقلاب، دامنه فعالیت‌های خود را گسترش داد. او به عضویت جهاد سازندگی درآمد و نزدیک به یک سال در آن نهاد فعالیت کرد. مادرش در این باره می‌گوید: «در جهاد سازندگی به جبهه‌ها کمک‌رسانی می‌کرد. در امور تدارکاتی و پل‌سازی فعال بود

اما فعالیت‌های علی تنها به جبهه محدود نمی‌شد. او در شهر نیز حضور مؤثری داشت. مادرش با افتخار بیان می‌کند: «ماهی یک بار به خانه می‌آمد. دوستانش می‌گفتند از کرج تا ساوه، همه علی را می‌شناسند. به کارخانه‌ها می‌رفت و حقوق کارگران را از کارفرمایان مطالبه می‌کرد. قرآن می‌خواند و تفسیر آن را برای کارگران تشریح می‌کرد. کارگران را دسته‌دسته به دیدار امام می‌برد. خود او اما هرگز خود را نمایان نمی‌ساخت

این تواضع و فروتنی، از ویژگی‌های برجسته علی بود. مادرش می‌گوید: «در عکس‌های جبهه، هرگز خود را نشان نمی‌داد. بسیار متواضع بود

 

 طبس؛ روایتی از ایثار در زلزله

علی تنها به فکر کارگران نبود. در هر جا که نیازمندی بود، حضور می‌یافت. مادرش در این باره می‌گوید: «هجده سال داشت که زلزله طبس رخ داد و به آنجا شتافت. دوستانش برایم تعریف می‌کردند که با وانت هندوانه می‌آورد. هر هندوانه‌ای که سفید بود برای خودشان نگه می‌داشت و هندوانه‌های رسیده را به آسیب‌دیدگان زلزله می‌بخشید. دوستانش این خاطرات را برایم بازگو می‌کردند

 

 کمک به جنگ‌زدگان؛ شهرک رام‌هرمز

علی پنج یا شش بار به جبهه رفت. یک بار در منطقه آبادان حضور یافت و سپس دوستانش او را به شهرک رام‌هرمز بردند. در آنجا، جنگ‌زدگان را زیر پوشش خود گرفت. مادرش از زبان دوستان علی نقل می‌کند: «دوستانش می‌گفتند علی بسیار فعال بود. او را به شهرک رام‌هرمز بردند تا به جنگ‌زدگان رسیدگی کند. برای آنها چادر برپا کرد، برای کودکان اسباب‌بازی و سرسره برد. همه او را دوست داشتند

پسرعمویش که برای کمک به آنجا رفت، مشاهده کرد همه می‌گویند باید از علی طاهری پرسید. وقتی علی آمد، یکدیگر را در آغوش گرفتند. در زمستان سرد، اگر کسی درخواست پتوی اضافی می‌کرد، علی می‌گفت: «آیا تو از آن مادر که دو کودک دارد و با یک پتو خوابیده، برتری؟» و پتوی اضافی نمی‌داد.

پسرعمویش سه ماه در آنجا ماند و هنگام بازگشت، نخست به خانه مادر علی رفت و گفت: «عمه، تبریک می‌گویم. علی آن‌چنان فداکاری می‌کند که یک شهرک را آباد کرده است. بیمارستان صحرایی برپا کرده تا زنان بتوانند در آنجا زایمان کنند

 آخرین دیدار؛ وداعی تلخ و به‌یادماندنی

علی هفت، هشت ماه در شهرک رام‌هرمز ماند و مادرش در این مدت او را ندید. خود او نیز از کودکان خواهرش نگهداری می‌کرد تا به مدرسه بروند. سرانجام علی به خانه آمد. مادرش می‌گوید: «برای خانه‌مان پرده تور ساده خریده بودیم. علی که آمد، با دیدن پرده‌ها گفت: مادرجان، پرده‌ها را عوض کرده‌ای؟ گفتم قیمتش بسیار ارزان بود. گفت همان مبلغ را اگر به کودکان شهرک می‌دادی، چند جفت دمپایی برایشان تهیه می‌شد. چرا چنین کردی؟»

این آخرین دیدار بود. علی به خواهرش گفته بود: «من می‌روم. آرام‌آرام به مادر بفهمان. نگران نشود

 

 شبی که مادر بوی شهادت را احساس کرد

مادر خبر شهادت علی را سه روز پیش از انتقال پیکر او دریافت. شبی جمعه بود و برف باریده بود. مادر به امامزاده محمد رفته بود. چند شهید آورده بودند. قبری بلندقامت دید و با خود گفت: «اگر علی هم شهید شود، با آن قامت بلند، چنین قبری خواهد داشت

به خانه که بازگشت، به نماز ایستاد. ناگهان عطر و بوی گلاب در خانه پیچید. چنان شدید بود که پس از نماز به پدرش گفت: «آیا بویی حس نمی‌کنی؟» پاسخ داد: «نه، چه بویی؟» مادر اصرار کرد و پدر نیز پس از حضور در آن فضا تأیید کرد. مادر همان شب گفت: «علی شهید شده استسه روز بعد، خبر شهادت علی را آوردند.

 

 شهادت؛ روزی که علی به معراج رفت

علی در عملیات فتح‌المبین، هنگام خاکریز زدن با بلدوزر به شهادت رسید. دوستش جلال که همراهش بود، چنین تعریف کرد: «شب عملیات، علی خواست غسل شهادت کند. آب در دسترس نبود. با یک آفتابه آب غسل کرد. تمام شب بیدار ماند و به تانک‌ها سوخت رساند. صبح که عملیات آغاز شد، به رزمندگان می‌گفت فرار نکنید، بمانیدجلال ادامه داد: «علی آن روز هفت خاکریز زد. دندانش درد می‌کرد و کسالت داشت. به من گفت بسیار تشنه‌ام، برو آب پیدا کن. آب نیافتم، یک پرتقال برایش بردم. وقتی بازگشتم، دیدم شهید شده استتیر به قلبش اصابت کرده بود. پس از سوخت‌رسانی، سوار بلدوزر شده بود تا بار دیگر خاکریز بزند که هدف تیر قرار گرفت و به شهادت رسید.

 پیکری که سه روز ماند و نپوسید

پیکر علی سه روز زیر آفتاب خوزستان، در منطقه‌ای که عراقی‌ها پیشروی کرده بودند، باقی ماند. دوستانش سرانجام پیکر او را یافتند. مادرش می‌گوید: «هنگام تدفین، همه فریاد می‌زدند علی نمرده، لبخند بر لب دارد. چشمانش گشوده بود و لبخند بر لبانش نقش بسته بود. پیکرش معطر بود. با همان لباس خونین، بدون غسل، به خاک سپرده شد

 خوابی که مادر را آرام کرد

مادر شهید پس از شهادت علی، بسیار می‌گریست. اما یک شب علی به خوابش آمد. مادر تعریف می‌کند: «شبی علی را در خواب دیدم. وضو گرفت و گفت: مادر، چرا این‌قدر اشک می‌ریزی؟ مگر نخوانده‌ای که شهدا زنده‌اند؟ من زنده‌ام و نزد تو هستم. از آن شب به بعد، آرامش یافتم

مادر شهید علی طاهری، امروز با قلبی سرشار از صبر و ایمان، به راهی که فرزندش برگزید، افتخار می‌کند. او که خود در نوجوانی از تحصیل محروم ماند، فرزندی تربیت کرد که اهل علم و مطالعه بود و در راه دفاع از میهن و آرمان‌های انقلاب، جان خویش را فدا ساخت.

 

 پیام مادر برای نسل جوان

مادر شهید در پایان این گفت‌وگو، پیامی برای نسل جوان دارد: «به جوانان می‌گویم خداوند به احترام پنج تن آل عبا، همگان را به راه راست هدایت کند. خداوند نگهدارشان باشد. دینداری به دو رکعت نماز خلاصه نمی‌شود. باید به تمام دستورهای الهی گردن نهاد. چگونه ممکن است من نماز و روزه را بپذیرم اما شهادت فرزندم را نپذیرم؟ من از امام حسین(ع) که برتر نیستم. ایشان طفل شیرخواره خویش را در راه خدا فدا کرد

و برای امام زمان(عج) چنین دعا می‌کند: «آقا، زودتر تشریف بیاور. من لیاقت دیدار ندارم، اما امیدوارم نسل جوان بتوانند شما را زیارت کنند

گفت‌وگو از اباذری


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه