وصیتی از دل خاکریز، با زبان ایمان و دلدادگی
به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی، سلمان ملکیپور (الف–ش)، در ششم فروردین ۱۳۴۰، در روستای عزیزکندی از توابع شهرستان هشترود چشم به جهان گشود. پدرش اسماعیل، کارگر، و مادرش شفا نام داشت. وی تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه در رشته ریاضی ادامه داد و موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. او بهعنوان سرباز ارتش در جبهههای نبرد حق علیه باطل حضور یافت و سرانجام در بیستویکم بهمن ۱۳۶۰، در منطقه تنگه چزابه، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سر، به شهادت رسید. پیکر مطهر این شهید والامقام در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شده است.

بسمهتعالی
برادر عزیزم؛
در راه اسلام، کشور و میهنمان، هر آنچه در توان داریم تقدیم میکنیم و از خداوند متعال میخواهیم عاقبتمان را به خیر گرداند و ما را از شرّ راه باطل و یزیدیان زمان محفوظ بدارد. هیچگونه ناراحتی در دل نیست؛ پس از سالها، امروز به آن وظیفهای که بر عهده داشتیم، یعنی حفظ و حراست از دین و سرزمینمان، عمل کردهایم و امید دارم که به یاری حق، این خدمت تا پیروزی نهایی ادامه یابد.
مدتهاست روزهای عاشورا و تاسوعا را در مسیر جابهجایی و مأموریت گذراندهایم. امسال نیز این ایام عزیز را پس از ساعتها راه، در اهواز و سپس در اردوگاه دشت آزادگان، حوالی حمیدیه و سوسنگرد، سپری کردیم. در پایان، پیروزی نیروهای حق علیه باطل را از درگاه خداوند مسئلت دارم.
برادر جان؛
نامه پر از مهر و محبتت را دریافت کردم؛ نامهای که برایم همچون طلوع خورشیدی تازه بود و دلم را روشن کرد. از احوال آقارضای عزیز چیزی ننوشته بودی؛ بهجای من صورت مهربانش را ببوس. من نیز همچنان مشغول خدمتم؛ خدمتی که وظیفه هر ایرانی است در روزهای سخت و بحرانی، عاشقانه به آن پایبند باشد، هرچند ما هنوز دین خود را به این سرزمین ادا نکردهایم.
سلام مرا از کلبهای ساده و خاکی بپذیر؛ کلبهای که دیوارهایش از خاک و چوب و گونی است، اما ستونهایش از ارادههای آهنین، سپرهای فولادین و جانهایی است که بر کف اخلاص نهاده شدهاند. از خدا میخواهم این اسلام و این ایستادگی را از ما بپذیرد و به شما قول میدهیم تا محو کامل دشمن، سلاح بر زمین نگذاریم.
مدتهاست ارتباطی نداشتهام؛ نزدیک به چهلوپنج روز. همان روزی که تلگراف و نامهات را دریافت کردم، از شدت شوق اشک ریختم. پس از آن، حمله آغاز شد و مرخصیها قطع گردید.
و اکنون، این چند کلمه را بهعنوان نیایش و وصیت، از دل برادری کوچک به درگاه پروردگار مینویسم:
خدایا،
به نام تو که آفریننده زمین و زمان هستی و هستی و نیستی ما از توست.
به ما نیروی ایمان و اراده عطا کن؛ دلی پر درد اما استوار، عزمی محکم و قدمی ثابت در راه حق و حقیقت.
جانمان را در مسیر «فی سبیلالله» و در خدمت خلقالله بپذیر.
مرا از غفلت، از هوای نفس و از بیخبری دور بدار و از چشمه جوشان رحمت و دریای مغفرتت سیرابم کن.
اگر از یاد عزیزانم غافل نشوم، امید دارم که تو نیز ما را فراموش نکنی؛ چرا که بهترین سرمایه، یاد و محبت است.
و آخرین سخن: همه رفتنی هستیم، اما خوشا به حال آنکه رفتنش عاشقانه باشد.
والسلام
شهید سلمان ملکپور ۲ بهمن ۱۳۶۰