کد خبر : ۶۱۲۰۴۸
۱۱:۴۹

۱۴۰۴/۱۱/۲۷
خاطره‌‌ای از شهید «داداله پیری‌زاده»

روایت همسر شهید از لحظاتی که امید و شجاعت را نشان داد

همسر شهید تعریف می‌کند روزی که می‌خواست برود، قرآن را بالای سرش گرفتم و کاسه‌ای آب پشت سرش ریختم تا بدرقه‌ی راهش باشد. بغض گلویم را گرفته بود و اشک از چشمانم سرازیر می‌شد. اشک‌هایم را با دست پاک کردم تا مبادا برگردد و مرا گریان ببیند؛ می‌ترسیدم قدم‌هایش سست شود و از رفتن منصرف شود.


به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «داداله پیری‌زاده» یکم تیر ماه ۱۳۴۸، در روستای ایرر از توابع شهرستان بشاگرد به دنیا آمد. پدرش احمد (فوت ۱۳۷۴) و مادرش بی‌بی‌داد نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کشاورز بود. سال ۱۳۷۰ ازدواج و صاحب یک پسر و سه دختر شد. به عنوان بسیجی خدمت می‌کرد. هفتم تیر ماه ۱۳۹۱، در زادگاهش توسط اشرار و قاچاقچیان بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار وی در زادگاهش واقع است.

ی

روایت همسر شهید از قدم‌هایی که سست نشد

یاد روزهایی می‌افتم که زندگی مشترکمان را با شهید آغاز کردیم؛ چه‌قدر خوش‌برخورد و گشاده‌رو بود. با پدر و مادرش با مهربانی رفتار می‌کرد. هر وقت از سرِ کار برمی‌گشت، قبل از اینکه به خانه بیاید، حتماً سری به پدر و مادرش می‌زد. مشکلات همسایه‌ها و مردم روستا را خودش پیگیری و حل‌وفصل می‌کرد و همه از او راضی بودند.

روزی که می‌خواست برود، قرآن را بالای سرش گرفتم و کاسه‌ای آب پشت سرش ریختم تا بدرقه‌ی راهش باشد. بغض گلویم را گرفته بود و اشک از چشمانم سرازیر می‌شد. اشک‌هایم را با دست پاک کردم تا مبادا برگردد و مرا گریان ببیند؛ می‌ترسیدم قدم‌هایش سست شود و از رفتن منصرف شود.

مدتی از او بی‌خبر بودم. با اینکه پدر و مادرش کنارم بودند، اما احساس تنهایی می‌کردم. تا اینکه یک روز، وقتی در خانه نشسته بودم، یکی از همسایه‌ها که به شهر رفته بود، خبرش را آورد. باورم نمی‌شد؛ دست و پایم سست شد و بغض گلویم را فشرد. مدت‌ها منتظرش ماندم… سرانجام آمد. وقتی بالای سرش رسیدم و پارچه را کنار زدم، بغضم ترکید. دیگر تنها نبودم.

مزارش نزدیک خانه‌مان است. هر وقت دلم تنگ می‌شود، می‌توانم به دیدارش بروم، کنارش بنشینم و مثل روزهای گذشته با او حرف بزنم…

(به نقل از همسر شهید، خاتون میردادی)

انتهای پیام/


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه