جانباز داراب کشتکار: «بگذارید ایران تحریم باشد»
به گزارش نوید شاهد البرز، آنجا که سخن از مردان بیادعایی است که حماسه را با پوست و استخوان لمس کردهاند، نام داراب کشتکار چون نگینی بر تارک تاریخ دفاع مقدس میدرخشد. جانباز سرافرازی که نه با سخن که با تمام وجود روایتگر روزهایی است که انسانیت در سختترین شرایط آزموده شد.
از الموت تا خط مقدم
سال ۱۳۴۶ در منطقه الموت قزوین، در خانوادهای مذهبی و ساده زیست، کودکی پا به عرصه هستی نهاد که قرار بود روزی نامش در فهرست اسوههای صبر و مقاومت ثبت شود. داراب کشتکار، فرزند حرمتالله، دوران کودکی را در کنار پدری دامدار و مادری مؤمن سپری کرد. منطقهای که از نعمت حداقلترین امکانات رفاهی و آموزشی بیبهره بود، اما سرشار از ایمان و صداقت.
کشتکار درباره آن روزها میگوید: «در منطقه ما حتی مدرسه ابتدایی هم نبود. برای تحصیل مجبور بودیم به شمال برویم. تا مقطع سیکل خواندم و بعد به خاطر مشکلات مالی و معیشتی، ادامه تحصیل میسر نشد.»
در مسیر سربازی و حضور در جبهه
سال ۱۳۶۵، زمانی که آتش جنگ در اوج خود میسوخت، داراب کشتکار به سربازی اعزام شد. آموزش را در لشکرک تهران گذراند و سپس به لشکر ۸۱ زرهی باختران (کرمانشاه) پیوست. مقصد نهایی، قصر شیرین و تپههای گچی بود؛ جایی که نفس دشمن را از فاصله ۵۰۰ متری میشد احساس کرد.
«من در خط مقدم بودم و مسئولیت دوشکا را بر عهده داشتم. با دیدهبان در یک مسیر بودیم. شب قبل از اسارت، متوجه جابجایی نیروهای دشمن شدیم. اعلام کردیم اما صبح، عراقیها از چند مسیر تک کردند.»
عملیات مرصاد و پنج روزی که سرنوشت را تغییر داد
۳۱ تیرماه ۱۳۶۷، پنج روز قبل از عملیات غرورآفرین مرصاد، روزی که در حافظه تاریخ و خاطره داراب کشتکار برای همیشه ماندگار شد. دشمن بعثی با پشتیبانی زرهی سنگین، خط را شکست و با حرکتی گازانبری، نیروهای ایرانی را به محاصره درآورد.
«تانکهای دشمن از پشت سر ما رد شدند. ما همچنان در خط مقاومت میکردیم. دیدیم نیروهای پیاده دشمن هم دارند جلو میآیند. دوشکا را از سنگر بیرون آوردم و مستقیم توی نیروهای عراقی شلیک کردیم. اما محاصره کامل شده بود.»
اسارت؛ آغاز راهی بیبازگشت
آن روز حدود ۲۰ نفر از رزمندگان گردان ۳ از تیپ ۳ لشکر ۸۳ به اسارت درآمدند. ستوانعسگری، فرمانده گروهان، نیز در میان اسیران بود. اما آنچه در ادامه رخ داد، فصل تازهای از رنج و مقاومت را رقم زد.
کشتکار خاطرهای ماندگار از لحظه اسارت تعریف میکند: «یک ساعت طلایی رنگ داشتم. یکی از عراقیها آمد که ساعت را بگیرد. گفتم نمیدهم. رفت. بعداً همه وسایل ما را گونی کردند. لباسهایمان را کندند و فقط با یک زیرپوش ماندیم.»
دستمالی که هنوز زنده است
در میان آن همه بیرحمی، یک حرکت کوچک اما هوشمندانه از جانباز کشتکار به یادگار ماند. وقتی عراقیها میخواستند دست اسیران را با سیم و زنجیر ببندند، او دستمالی از جیب بیرون آورد و گفت: «بیا با این دستمال دستم را ببند.»
«دلیلش ساده بود. دستمال پارچهای شل میشد و میتوانستیم دستها را آزاد کنیم. اما آنهایی که با سیم بسته شده بودند، دستهایشان سیاه و کبود شد. همان دستمال را با خود به اسارت بردم و از اسارت هم آوردم. بعداً بردم کربلا، یک دوری هم به ضریح دادم. هنوز هم آن دستمال را دارم؛ برای خانوادهام گفتهام این دستمال خاطرات زیادی دارد.»
مفقودالاثرها؛ فراموششدگان جنگ
یکی از تلخترین بخشهای روایت کشتکار، وضعیت اسیرانی بود که به عنوان «مفقودالاثر» ثبت نشده بودند. او و همرزمانش ۲۶ ماه در شرایطی به سر بردند که نه صلیب سرخ جهانی به سراغشان آمد، نه خبری از مذاکرات تبادل اسرا بود.
«ما جزء مفقودالاثرها بودیم. نه صلیب سرخ ایران، نه صلیب سرخ جهانی و نه حتی صلیب سرخ عراق، هیچکدام به ما سر نمیزدند. هر لحظه احتمال داشت ما را بکشند. امیدی به آزادی نداشتیم. آنهایی که ثبتنام شده بودند، ماهی یک بار یا شش ماه یک بار بازدید میشدند. اما ما هیچکس را نداشتیم.»
نهروان؛ سولهای به وسعت جهنم
پس از انتقال به عراق، اسیران را به منطقه نهروان بردند. سولههای بزرگ آموزشی ارتش عراق، محل نگهداری ۳۰۶ اسیر در فضایی بود که گنجایش ۱۰۰ نفر را هم نداشت. گرمای طاقتفرسای تیرماه، کمبود آب، غذای ناچیز و ضرب و شتمهای وحشیانه، بخشی از رنجهای روزانه بود.
«یک نان میدادند به اسم «سنون» که مثل سنگ بود. با سنگ هم میزدی، خرد نمیشد. آب هم که میدادند آنقدر آلوده بود که روی لیوان، یک بند انگشت گل نشسته بود. تشنگی امانمان را بریده بود.»
ابتکاری که تشنگی را رفع کرد
کشتکار از شبی میگوید که تشنگی بر اسیران غلبه کرد و نگهبانان از باز کردن آب خودداری میکردند: «یک میله پرده قدیمی پیدا کردم. سرش را کردم توی فلکه آب و چرخاندم. آب باز شد. بچهها ده دوازده تا لیوان پر کردند و سیراب شدند. نگهبان آمد اما در آن جمعیت ۳۰۰ نفری، کسی لو نداد که چه کسی این کار را کرده.»
بیماری در اسارت؛ وقتی مرگ ارزانتر از آب بود
شرایط غیربهداشتی اردوگاهها، بیماریهای فراوانی به همراه داشت. اسهال خونی، عفونتهای پوستی، شپش و مشکلات کلیوی، مهمان ناخوانده اسیران بودند. کشتکار با اشاره به لکههای صورتش میگوید: «این لکهها مال گزیدگی پشههاست. میخاراندیم، عفونت میکرد. حمام نبود. گاهی دو سه هفته دست و صورت نمیشستیم. خیلی از بچهها اسهال خونی گرفتند و مردند. همانجا دفنشان کردند، بدون نام و نشان.»
تلویزیون و خبری که امید آفرید
پس از قبول قطعنامه ۵۹۸ از سوی ایران، روند مذاکرات برای تبادل اسرا آغاز شد. کشتکار آن روزها را خوب به یاد دارد: «یک روزنامهخوان داشتیم که عربی بلد بود. برایمان میخواند که مذاکرات ادامه دارد. یک روز صدام در تلویزیون گفت: «هر چیزی که آقای رفسنجانی بخواهد، ما قبول داریم.» آن جمله توی ذهنم ماند. اما باز هم امیدی نداشتیم. میگفتیم شاید ما جزء آخرینها باشیم.»
بازگشت؛ پس از ۳ سال
سرانجام در شب ۲۶ تیرماه ۱۳۷۲، خبر آزادی رسید. از ساعت ۱۲ شب تا ۸ صبح، مأموران صلیب سرخ آمدند و نام اسیران را ثبت کردند. برای اولین بار در ۳ سال، نام داراب کشتکار در فهرست رسمی ثبت شد.
«صبح ساعت ۸ از اردوگاه خارج شدیم. به هر نفر یک قرآن و یک بسته سیگار دادند. بچهها میخندیدند و میگفتند: توی اردوگاه میخواستیم قرآن بخوانیم ندادید، حالا میخواهیم چکار کنیم؟»
دیدار با خانواده پس از سالها بیخبری
خانواده کشتکار در تمام این سالها هیچ خبری از او نداشتند. نه نامش در فهرست اسرا بود، نه پیکری تا در زمره شهدا قرار گیرد. خبر بازگشت او را از رادیو شنیدند؛ وقتی که نامش در میان آزادگان اعلام شد.
«وقتی به مرز خسروی رسیدیم، بچههای سپاه تحویلمان گرفتند. دو روز در قرنطینه کرمانشاه بودیم. از آنجا به شهرهایمان اعزام شدیم. خانه که رسیدم، تازه فهمیدم خانواده ۳ سال چشم به راه بودهاند.»
اسارت؛ دانشگاهی که هرگز تعطیل نشد
شاید برای بسیاری، اسارت تنها رنج و شکنجه باشد. اما داراب کشتکار نگاه دیگری دارد: «اسارت برای من از یک دانشگاه هم بهتر بود. بگذارید ایران تحریم باشد. تحریم باعث میشود فکر و ذهن آدم بیشتر کار کند. ما در اسارت هیچ امکاناتی نداشتیم اما با همان پتوها نخ میکشیدیم، دستکش میبافتیم، با عراقیها معامله میکردیم و نون میگرفتیم. میلگردها را روی سیمان میسابیدیم، نوکش را تیز میکردیم، سوزن درست میکردیم. لباسهایمان را میدوختیم. گلدوزی میکردیم. اگر امکانات داشتیم، شاید خیلی چیزها را یاد نمیگرفتیم.»
در جمع اسیران؛ از خلبان تا پزشک
یکی از نکات جالب روایت کشتکار، حضور اقشار مختلف در میان اسیران بود: «ما خلبان داشتیم، دکتر داشتیم، پزشک متخصص ارتوپد داشتیم. یک دکتر اهل میرداماد تهران بود که همانجا طبابت میکرد. هرکس در حد توانش به دیگری کمک میکرد. آنجا آدم یاد میگرفت چطور در سختترین شرایط هم میتوان زنده ماند و به دیگران کمک کرد.»
دستاورد اسارت؛ صبر
وقتی از کشتکار میپرسیم مهمترین چیزی که از اسارت آموخته و در زندگی بعد از آن به کارش آمده چیست، بیدرنگ پاسخ میدهد: «صبر. همین صبر کردن. تحمل داشتن. اگر صبور نبودیم، خودمان را میفروختیم. همان کاری که بعضیها کردند. به خاطر یک نخ سیگار، به خاطر یک لقمه نان، خودشان را باختند. اما ما تحمل کردیم. صبر کردیم. و خدا هم صبرمان را داد.»
زندگی پس از اسارت
داراب کشتکار امروز در کارخانه سیمان آبیک مشغول به کار است و در بخش برق فعالیت میکند. سه فرزند دارد؛ دو پسر و یک دختر. دخترش ازدواج کرده و یکی از پسرانش دانشجو است. اما هنوز زخمهای اسارت بر تن و جانش باقی است.
«روحیه خوبی ندارم. شبها خوابهای بد میبینم. ذهنم آرام نیست. دندانهایم از بین رفته، چشمهایم کمسو شده، کلیههایم ناراحت است. اما باز هم خدا را شکر. تحمل کردیم و سربلند بیرون آمدیم.»
پیام برای نسل جوان
در پایان این گفتگو، جانباز داراب کشتکار پیامی برای نسل امروز دارد: «به جوانها میگویم قدر این امنیت را بدانند. ما در اسارت، آرزوی یک جرعه آب داشتیم، آرزوی یک نان خشک. امروز ایران در امنیت کامل است. دانشگاه هست، کار هست، امکانات هست. اما متأسفانه بعضیها قدر نمیدانند. امیدوارم نسل جوان ما راه شهدا و جانبازان را ادامه بدهند و ایران را همیشه سربلند نگه دارند.»
انتهای پیام/