خاطرات شهدا - صفحه 5

خاطرات شهدا
خاطرات شهید «ابراهیم رستمی» از زبان فرمانده شهید «جواد بی آزار»

فراتر از ایثار

«جواد بی آزار» می‌گوید: آرامش موقتی ایجاد شد. چشم هایم را باز کردم تا با دقت اطرافم را نگاه کنم، که چه اتفاقی افتاده است؟ تازه فهمیدم از چه خطر بزرگی جان سالم به در برده‌ام. حاج ابراهیم کنارم بود، گفت: خدا رحم کرد. گفتم: حاجی این چه کاری بود که کردی؟ در حالی که گرد و خاک لباسش را می‌تکاند؛ با نجابت همیشگی خود سرش را پایین انداخت و گفت: حاج آقا ببخشید! شما حواستان نبود؛ متوجه شدم که یکی از بمب‌ها دقیقا نزدیک به شما در حال فرود آمدن است، آن قدر فاصله اش با زمین کم بود که فرصت نکردم با داد و فریاد شما رو خبر کنم، مجبور شدم شما رو به سمت دهانه‌ی پل هل بدهم.
خاطرات شهید «ابراهیم رستمی» از زبان همرزم شهید «مصطفی باباکرمی»

سه راهی مرگ

بهار سال ۱۳۶۵ در سه راهی نمک بودیم یا همان سه راهی مرگ بودیم. منطقه زیر آتش سنگین دشمن بود. هوای تاریک منطقه، هر چند لحظه یک بار با منور عراقی‌ها روشن می‌شد و بچه‌ها مجبور می‌شدند چند گلوله به طرف منور‌ها شلیک کنند تا به این وسیله با سقوط منور‌ها بتوانند در تاریکی کارشان را انجام بدهند. مایلر‌ها خاک می‌آوردند و بولدوزر‌ها با چند تیغه خاک‌ها را صاف می‌کردند و سکو می‌زدند.
روایتی خواندنی از «اکبر ایاز» همرزم شهید «ابراهیم رستمی»

زمزمه‌ی قرآن

«اکبر ایاز» همرزم شهید می‌گوید: در تاریکی شب، لحظه‌ای که صدای تیراندازی عراقی‌ها قطع می‌شد، گوش می‌کردیم تا شاید صدای ابراهیم را بشنویم. خوب گوش کردم، در دور دست صدای زمزمه‌ی قرآن می‌آمد. به آقای طاهری گفتم: صبر کن، انگار صدای حاج ابراهیم میاد! آقای طاهری هم دقت کرد و گفت: آره؛ اما از کجا؟ معلوم نیست صدای حاجی باشه.
برگی از خاطرات؛

شهید «مهدی شالباف» دوراندیش بود

«وی دوراندیش بود و با تفکر قبلی کارهایش را آغاز می‌کرد. برادرم به مطالعه کتاب‌های مذهبی بسیار علاقه داشت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مهدی شالباف» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

بوسه بر دست و پای مادر، اشک را مهمان چشمانش می‌کرد

خواهر شهید «علی‌اصغر فراتی» نقل می‌کند: «دست و پای مادر را می‌بوسید. مادر می‌خندید و از گوشه چشمش اشک بود که روی گونه‌هایش می‌غلتید. گفت: حلالم کن! می‌خوام برم جبهه! مادر گفت: نه علی‌اصغرجان! نه!»
قسمت نخست خاطرات شهید «عباسعلی رنگریز»

فاصله من با «عباسعلی» تنها به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود

همسر شهید «عباسعلی رنگریز» نقل می‌کند: «فاصله من با او فقط به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود. نزدیک‌تر رفتم. بالای سر عباسعلی نشستم. گفتم: این قرار ما نبود عباس!»
خاطرات همرزمان به مناسبت سالروز شهادت «بابا محمد رستمی رهورد»

بابارستمی مردی شبیه هیچ‌کس

شهید بابارستمی با همه گروه‌های سنی، بسیار صمیمی در عین حال در هنگام کار‌ها بسیار جدی بود.
برگی از خاطرات؛

شهیدی که در خط مقدم مجروح شد اما عقب برنگشت

«در عملیات والفجر ۸، از ناحیه بازو مجروح شد، اما عقب برنگشت و شجاعانه به مبارزه خود ادامه داد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «داود قاسمی‌میزوجی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

پدرم همیشه در کار‌های خیر پیشقدم بود

«پدرم همیشه در کار‌های خیر پیشقدم بود، در جمع‌آوری کمک‌های مردمی اعم از نقدی و غیرنقدی جهت ارسال به جبهه‌ها تلاش می‌کرد و با فراهم کردن کامیون‌هایی این کمک‌ها را به دست رزمنده‌ها می‌رساند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید مفقودالاثر «حکمعلی باقری» است که در آستانه بزرگداشت روز پدر تقدیم حضورتان می‌شود.
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

عید به دیدار خانواده شهدا بروم تا احساس غریبی نکنند

«برایم سخت است در کنار خانواده‌ام به مهمانی بروم در حالی که پدران و مادران زیادی چشم انتظار فرزندان‌شان هستند کودکان زیادی هستند که پدران‌شان شهید شده و در حسرت دیدارش به سر می‌برند. کوچک‌ترین کاری که از دستم برمی‌آید این است که روز‌های عید به دیدارشان بروم تا احساس غریبی نکنند ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی برجی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

باید از این نظام راضی باشی

«بدون مقدمه محمدعلی را خطاب قرار داد و گفت آقای برجی شما که با ورودت به سپاه به پول، ماشین و خانه رسیده‌ای باید هم از این نظام راضی باشی این ما هستیم که سرمان بی‌کلاه مانده است ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی برجی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهید رئیس‌جمهور «رجایی»؛

بیست تومانی مرا برداشت و رفت

«بعد از اینکه پیاده شدیم، من بیست تومان از جیبم درآوردم و به راننده گفتم کرایه دو نفر حساب کنید. ولی دوستم نگذاشت و بیست تومانی را از من گرفت و از جیبش یک تومان درآورد و به راننده داد. ولی فراموش کرد بیست تومانی مرا پس بدهد ...» ادامه این خاطره از شهید رئیس‌جمهور «محمدعلی رجایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

حاجات خود را از شهدا بخواهید

«می‌گفتند حاجات خود را از شهدا بخواهید که آنها پیش خدا خیلی مقام دارند. یک بار شنیدم که استاد می‌فرمود: در آن لحظاتی که ۱۸ گلوله به بدنم اصابت کرد و تجربه نزدیک به مرگ پیدا کردم شهیدی را دیدم که به من گفت شهدای دفاع مقدس کاری کردند که ظهور امام زمان (عج) دویست و پنجاه سال جلو افتاد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «جانباز شهید محمود رفیعی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگی از خاطرات همسر شهید «قاسمی‌میزوجی»:

همسرم، ساختمان نیمه‌کاره را رها کرد و راهی جبهه شد

شهید «داود قاسمی‌میزوجی»، مشغول تکمیل ساختمان نیمه‌کاره خانه شخصی خود بود؛ اما به محض شنیدن نیاز جبهه، همه چیز را رها کرد و با شور و اشتیاقی وصف‌ناپذیر راهی خط مقدم جبهه شد.

فیلم | روایتی از برنامه شبی با شهدا

ویژه برنامه شبی با شهدا در مسجد امیرالمومنین(ع) با حضور مردم شهیدپرور به ویژه خانواده‌های شهدا و ایثارگران برگزار شد.
برگی از خاطرات؛

از نماز تا قرآن خواندن شهید «مهدی شالباف» در مسیر مسافرت

«مهدی گفت نگه دارید نماز بخوانیم. گفتم: پسرم برای نماز می‌رسیم خانه. گفت شاید نرسیدیم! آمد پایین و نمازش را خواند و در ماشین هم در حال خواندن قرآن بود ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مهدی شالباف» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
خاطره‌ای از شهید «عباس حبیبی نامقی» به مناسبت سالروز ولادتش منتشر می‌شود

سیراب شدن در رؤیا/ مهمانی آب در مسجد

وقتی خوابیدم خواب دیدم داخل مسجد بزرگی هستم و یک هیئت عزاداری مشغول عزاداری است و عده‌ی کثیری هم زنجیر می‌زنند و من همانطور که آنها را نگاه می‌کردم با تعجب دیدم عباس بلند شده و به عزاداران آب می‌دهد، تا مرا دید یک لیوان آب هم برای من ریخت و به من داد. بعد از اینکه از خواب بیدار شدم اصلا تشنه نبودم و تا آن زمان آبی به آن سردی و گوارایی ننوشیده بودم.

«ابوالفضل»؛ ثمره توسل و ایمان مادر

مادر شهید «ابوالفضل علائیان» نقل می‌کند: « شش سالی بود که بچه‌دار نمی‌شدیم. به ائمه متوسل می‌شدم. هر مجلس روضه‌ای می‌رفتم، خدا را به آن امام قسم می‌دادم. یک روز سیدی که شال سبز به کمرش بسته بود، درِ خانه‌مان آمد. اعتقادی که به سید داشتم، نذرم را به او دادم و خواستم برای حاجتم دعا کند.»
نوید شاهد قزوین گزارش می‌دهد؛

انار، حافظ و قاب عکس شهدایی که روایت می‌کنند

شب یلدا برای تک تک مردم شب خاطره‌هاست؛ شبی که قصه‌ها از دل گذشته بیرون می‌آیند و خنده‌ها گرمای خانه‌ها را بیشتر می‌کنند. اما برای برخی از فرزندان شهدا، یلدا شب بازگویی خاطراتی است که هرگز خود در آن حاضر نبوده‌اند؛ روایت پدرانی که یا هرگز دیده نشدند، یا فقط در قاب عکس‌ها باقی ماندند و یا سال‌هاست رفته‌اند و هنوز بازنگشته‌اند.
خاطرات مادر شهید رجبعلی رنجوری

خواب گل لاله نشانه‌ای برای شهادت بود

جسته گریخته خاطراتی از پسرش را به یاد می‌آورد. گاه از دوران کودکی، گاه بزرگسالی: از چهار سالگی می‌خواست نماز یاد بگیرد و کم‌کم اهل مسجد و هیئت شد. اوایل انقلاب که راهنمایی درس می‌خواند، روزی از طرف مدرسه، کفن پوش به تظاهرات رفتند. هنوز کفنش را نگه داشته‌ام. اخلاقش با بقیه فرق داشت. وقتی خانه نبودم و برمی‌گشتم، می‌دیدم خانه را مرتب کرده و چای گذاشته است. نم چشمانش را با چادرش می‌گیرد تا ادامه دهد: وقتی جبهه بود همیشه برایم نامه می‌نوشت که به تشییع جنازه شهدا برو. از جبهه که می‌آمد، خواب‌هایمان را برای هم تعریف می‌کردیم. قبل از شهادتش خواب دیدم خودش در حرم امام‌رضا (ع) نامه‌ای به من داد که پایینش مهر قرمز خورده بود و بعد از دادن نامه هم، از جلوی چشمم محو شد.
طراحی و تولید: ایران سامانه