تاریخ شفاهی - صفحه 10

آخرین اخبار:
تاریخ شفاهی
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی «سید خلیل حسینی»

من تا آخرین قطره خونم پای حفظ آب و خاکم می‌ایستم

جانباز کرمانشاهی «سید خلیل حسینی» می‌گوید: وظیفه هر انسانی است که از آب و خاک خود دفاع کند و من تا آخرین قطره خونم پای حفظ میهنم می‌ایستم.
جانباز و آزاده «جهاندار فرهادی خوشینانی»

بدون شکنجه مریض می‌شدیم

«جهاندار فرهادی خوشینانی» می گوید: در آخرین عملیات عراقی‌ها هلیبرد کردند و منطقه را خالی کردند که ما هم اسیر شدیم. ابتدا ما را پشت خط خودشان انتقال دادند و بعد تکریت بردند با شکنجه های غیر قابل تصویر دو سال در اسارت بودیم. روزی که اسرا شلاق نمی خوردند همه مریض بودند.
جانباز و آزاده کرمانشاهی «بهزاد ملکی ده کبودی»

شکنجه‌ها از زندان تکریت شروع شد

«بهزاد ملکی ده کبودی» می گوید: تقریبا خدمتم تمام شده بود که دوستانم می خواستند به جبهه اعزام شوند که من داوطلبانه با آنها راهی شدم 24 ساعت در منطقه سومار ماندیم عراقی‌ها هلیبرد کردند ما اسیر شدیم ابتدا ما را به شهرک جلولا بردند دو شب آنجا ماندیم بعد به تکریت رفتیم سه‌ری که صدام ساکن آنجا بود شکنجه ها از اینجا آغاز شد.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

فرمانده پسرم به او گفته بود شهید می شوی

مادر شهید «سعید حیدری» می گوید: با اینکه پسرم سنش خیلی کم بود ولی مورد علاقه فرماندهان خود قرار داشت و یکی از فرماندهان او گفته بود که تو به زودی شهید می شوی.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

خوش اخلاقی خصوصیت بارز پسرم بود

پدر شهید «حمزه قبادی» در بیان خاطرات فرزندش می گوید: حمزه با افراد زیادی دوست بود و همه می گویند؛ خوش اخلاقی خصوصیت بارز او بود. من نگرانی از بابت روابط او نداشتم.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پسرم شرمنده‌ام که برایت زن نگرفتم

مادر شهید «قدرت اله لطفی» با اشاره به اینکه یاد و خاطره تمام احوالات فرزندم از زمانی که خدا او را به ما داد تا دوران کودکی، تا زمان اعزام به جبهه را به خاطر دارم و هرگز از یادم نرفته است، خطاب به فرزند شهیدش گفت: مادر، قدرت‌جان گفتی وقتی برگشتم برایم نامزدی کنید، شرمنده‌ام که برایت زن نگرفتم، عزیزم ببخش به قربانت شوم.
روایتی شنیدنی از جانباز و آزاده کرمانشاهی «سعد اله الفتی»

اسارت در خانقین

«سعد اله الفتی» می گوید: ابتدا در بسیج به مدت 18 ماه فعالیت داشتم تا اینکه به جبهه های جنگ رفتم. آخرین بار 45 روز در مرز خسروی ماندم و از کشور دفاع می کردم که در عملیات خانقین عراق به همراه 200 نفر از رزمندگان مجروح شدم و به اسارت بعثی ها درآمدم.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی «پرویز جمهور»

حفظ آب و خاک وطن برایم مهم بود

«پرویز جمهور» می گوید: از دوران مدرسه در پایگاه های بسیج حضور داشتم و فعالیت می کردم. به جبهه جنگ نیز رفتم و من برای رضای خدا و حفظ آب و خاک وطن با دشمن جنگیدم.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی «ناصر خزایی»

ایثار و شهادت دو کلمه مقدس هستند

«ناصر خزایی» می گوید: ایثار و شهادت دو کلمه مقدس هستند، ما باید خود را بشناسیم و وقتی خود را شناختیم خدا را شناخته‌ایم. جانباز بودن مقدس است. اگر شهدا نبودند راه شهدا گم می‌شد، جانبازان راه شهدا را ادامه می دهند.
تاریخ شفاهی همسران شهدا؛

همسرم برای رفتن به جبهه بی قرار بود

همسر شهید «غلامرضا بهاری» می گوید؛ همسرم خیلی فرد مومن و بااخلاقی بود. بعد از ازدواج و تولد پسرم با وجود اینکه چند سال از جنگ گذشته بود اصرار به رفتن داشت و برای جبهه بیقراری میکرد. چند نوبت ما را گذاشت و به جبهه رفت تا آخر به آرزویش شهادت رسید.
گفتگوی تصویری با همسر شهید «محمد باقر مرادی»

گریه دوستش خبر شهادت را داد

«لیلا جهانی» می‌گوید: محمد برای مأموریت رفته بود به من گفت اول مهر برای ثبت نام فرزندمان خودم برگردم. دو روز بعد یکی از دوستانش درب منزل ما آمد، خیلی ناراحت بود و اشک در چشمانش شک کردم، درخواست شناسنامه کرد و گفت: می‌خواهند دفترچه اتکا بدهند باید شناسنامه محمد را ببرم.
گفتگوی تصویری با همسر شهید «مراد بری ور»

حین درگیری با منافقین در ارتفاعات شاهو به شهادت رسید

«توران عیسائیان» می گوید: سال 1365 همسرم وارد سپاه پاسداران شد و همیشه در منطقه جنگی خوزستان حضور داشت و فعالیت می کرد تا اینکه بازنشست می شود اما مجددا از طرف سپاه دعوت به همکاری شد او را به پاوه اعزام کردند و نهایتا حین درگیری با منافقین در ارتفاعات شاهو سقوط می کند و به شهادت می رسد.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

شهیدی که دستمزد کارش را به فقرا می‌داد

مادر شهید «غلامحسین اسدی» می گوید: یکی از بستگان ما خیلی نیازمند بود و غلام‌حسین چون آن موقع پول چندانی نداشت از پدرش خواست تا به آن فامیل کمک کند و وقتی پدرش به او گفت خودت به آن فرد کمک کن غلام‌حسین گفت من الان پول چندانی ندارم که بتوانم به او کمک کنم. این مادر شهید گفت: غلام‌حسین برای اینکه بتواند به آن فامیلمان که محتاج بود کمک کند از پدرش خواست که در کارهایش به او کمک کند و در مقابل پدرش به او دستمزد بدهد و پدرش نیز پذیرفت و غلام‌حسین پولی را که پدرش به‌عنوان دستمزد کار کردنش به او پرداخت می‌کرد را به آن فامیل می‌داد.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

شرمنده مادران چند شهیدی هستم

مادر شهید «جمشید صالحی فریدن» می گوید: با اینکه فرزند جوانم را از دست دادم ولیکن از روی مادران چند شهیدی شرمنده ام. آنها چند فرزند خود را برای انقلاب فدا کرده‌اند اما من تنها یک فرزندم را در راه انقلاب داده ام. ای کاش فرزندان دیگری هم داشتم که برای انقلاب و ایران فدا کنم و آنها هم به شهادت برسند.
تاریخ شفاهی همسران شهدا؛

همسرم بعد از شهادت، برای اولین بار به زیارت امام رضا (ع) رفت

همسر شهید «یداله مهدوی» می گوید: پیکر همسرم بعد از شهادت اشتباهی به جای یک شهید دیگر به مشهد برده می شود. آنجا متوجه می‌شوند که شهید مربوط به ازنا است و بعد از طواف در حرم امام رضا«ع» پیکرش را به ازنا بازگرداندند. قسمت همسرم این بود که بعد از شهادتش برای اولین بار به زیارت امام رضا «ع» برود.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

آخرین حرف پسرم این بود: «از شهادت من ناراحت نباش»

مادر شهید «حسین خدایی» می گوید: پسرم غواص بود. هر 50 روز که در آب در حال ماموریت بود به مرخصی می آمد. بار آخر که می خواست برود لحظه خداحافظی به من گفت؛ مادر از شهادت من ناراحت نباش. من در خشکی یا در آب یا در آسمان بالاخره می‌میرم اما شهادت بالاترین مرگ است. پس حق نداری بعد از من ناراحت باشی. الان هم که به گلزار شهدا می روم آرامش می گیرم.
تاریخ شفاهی همسران شهدا؛

پسرم بعد از چهلم شهادت پدرش به دنیا آمد

همسر شهید «مصطفی حیدری» می گوید؛ عمر زندگی من با شهید خیلی کوتاه بود. اکثر مواقع هم جبهه بود. تا اینکه باردار شدم و ماههای آخر بارداری بود که ایشان به شهادت رسید. پسرم بعد از مراسم چهلم پدرش به دنیا آمد وهمسرم هیچگاه موفق به دیدن فرزندش نشد.
تاریخ شفاهی همسران شهدا؛

خبر شهادت همسرم با آخرین نامه خودش آمد

همسر شهید «صفرعلی پازیار» می گوید: بار آخرکه به جبهه رفت به او گفتم برایم نامه بنویس. به شوخی گفت من میروم اینبار شهید میشوم. چند روز که گذشت نامه ای از همسرم بدستم رسید، مشغولخواندن نامه بودم که سپاه خبر شهادتش را برایم آورد.
گفتگوی تصویری با مادر سهید «بهرام فیض عباسی»

فرزندم را در راه خدا تقدیم کردم

«مریم سیف الله پور» می گوید: فرزندم را در راه خدا تقدیم کردم و امیدوارم که انقلابمان پایدار و دشمنانمان نابود شوند.
گفتگوی تصویری با مادر شهید «بهرام جانجانی»

آموزش قرآن به بچه‌ها را وظیفه خود می‌دانست

خانم «زمرد کلهر» می‌گوید: فرزندم سن و سالی نداشت من را به منزل اقوام می برد و تعدادی از بچه ها را جمع می‌کرد و به خانه می آورد و به آنها آموزش قرآن می داد.
طراحی و تولید: ایران سامانه