مادر شهید «صیدکریم شکری» میگوید: وقتی پسرم در دانشگاه تربیت معلم قبول شد، خیالم راحت بود که دیگر به جبهه نمیرود اما او همیشه برای جبهه رفتن مشتاق بود و بیاطلاع من به جبهه میرفت. وقتی خبر شهادتش را آوردند شوکه شدم و تا 7 سال بعد از شهادتش نتوانستم زندگی کنم و دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت.
«اقبال امیری» میگوید: در یگانهای ویژه فرا ناجا مشغول به کار بودم که در مانور عملیاتی از راپل سقوط کردم و یک بار دیگر هم در اغتشاشات سال 1375 نیز مجروح شدم.
جانباز «حبیب اله کامرانی» میگوید: در منطقه کامیاران و در تاریخ 24 تیرماه 1367 که ضد انقلاب وارد منطقه شده بود ما هم جزو گردان ضربت بودیم. منطقه را پاکسازی میکردیم که به کمین دشمن افتادیم و پنج تیر مستقیم به من اصابت کرد و من مجروح شدم.
آزاده جانباز «مرتضی کنجابی» میگوید:چهار ماه اول در خفقان کامل و شکنجه میشدیم بعد از آن که اوضاع یک مقدار آرام شد شروع کردیم به ساخت کاردستی که عراقیها مات مانده بودند که ما با دست خالی چطور این کار را انجام میدهیم.
مادر شهید «حسن غلامی» میگوید: پسرم میگفت؛ مادر اگه غذا را خوب خوردید و گفتید الحمدالله سیر شدیم اینجور نیست، باید حتما به فکر کسی که ندارد باشید و به او کمک کنید. میگفت؛ باید بروم. گفتم نرو، گفت نمیتوانم بمانم، برادرهایم در جبهه دارند کشته میشوند من چطور در خانه بمانم؟!
«محمد پریزن» میگوید: با فرماندهانم به اسارت عراقیها درآمدم. چند بار مرا شکنجه کردندکه اعتراف کنم آنها فرمانده هستند ولی این کار را نکردم و شکنجه را تحمل کردم.
«فرخنده منوچهرآبادی» میگوید: بهزاد درسش را رها کرد و به منطقه رفت. وقتی به مرخصی آمد، گفت: من این بار بروم شهید میشوم همه همرزمانم رفتند. وقتی بهزاد شهید شد باور نمیکردم.
«احمد پناهی» می گوید: زمانی که سوسنگرد محاصره شد ما سازماندهی و آموزش آنچنانی نداشتیم. دوران خیلی سختی بر ما گذشت حتی دیگر کار به جایی رسید که ما با دست خالی در کوچههای سوسنگرد با دشمن مقابله میکردیم.
پدر شهید والامقام «موسی گودرزی» در بیان خاطرات فرزندش میگوید: پسرم سنش کم بود و بسیج او را برای اعزام به جبهه نمیپذیرفت. مجبور شد شناسنامهاش را دستکاری کند که سنش برای رفتن به جبهه مناسب باشد.
«بهزاد مرادی» میگوید: 26 اسفندماه 1385 در پادگان مرزی خسروی ولد خشکه مجروح شدم، سرباز بودم و چیزی به پایان خدمتم نمانده بود که در حین انجام مأموریت، به مین جا مانده از جنگ تحمیلی برخورد کردیم و من پای چپم را از دست دادم.
«نسرین جهانشاهی» میگوید: من هیچوقت از دشمن نمیترسیدم همیشه هواپیماها را در آسمان نگاه میکردم و فکر نمی کردم روزی همین هواپیماهای به محل سکونت خودم حمله میکنند.
گفتگوی تصویری با جانباز و آزاده «بابا علی ابدالی عسگرآبادی»
«بابا علی ابدالی عسگرآبادی» میگوید: ما را به شهرک جلولا بردند 21 روز آنجا بودیم تا اسرا را جمع کردند و بعد ما را به زندان هارون الرشید بردند. شش ماه افسرها باید سلولهای هارون الرشید را طی کنند که سختترین سلول بود چون غذا و امکانات بهداشتی نداشتیم.
روایتی شنیدنی از جانباز کرمانشاهی «رحمت اله حیدری تجر»
جانباز کرمانشاهی «رحمت اله حیدری تجر» میگوید: تمام زندگیمان را به یکباره از دست دادیم. من هم از چند ناحیه مجروح شده بودم و در بیمارستان تحت درمان بودم. یادم میآید زمانی که بمباران شد مردم مثل برگ درخت روی زمین میافتادند و مجروح و شهید میشدند.
مادر شهید «اسداله بیات» می گوید: اخلاق پسرم خیلی خوب بود. وقتی من دیر به خانه می آمدم خودش غذا درست میکرد. اسداله برای من مثل فرشتهها بود. وقتی شهید شد یک چادر مشکی روی پیکرش انداختیم و یک تکه یخ هم گذاشتیم روی جگرش چون خودش وصیت کرده بود یخ بگذارید که اگر مادرم ناراحتی و گریه کرد من جگرم آتش نگیرد.
مادر شهید «داود صارمی» می گوید: پسرم قبل از شهادتش گفت زمانی که کسی فوت میکند لباس سیاه نپوش و بر مزارش شیون نکنید. بعد از شهادتش تا الان نه لباس سیاه پوشیدم و نه بر مزارش شیون کردم.
پدر شهید والامقام «حسینعلی فهامی» میگوید: پسرم کمک حال مردم بود. با وجود سن کم چند سال در جبهه جنگید و بعد از شهادت، هشت سال مفقودالاثر ماند. من خوشحالم که فرزندم در راه خدا به شهادت رسیده است.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی «غلامرضا کهریزی»
«غلامرضا کهریزی»، میگوید: نیروهای عراقی از دوطرف روبرو و پشت سر به ما حمله کردند و ما زمین گیر شدیم. خدمه توپچی نفربر زرهی بودم به فرمانده گفتم نیم ساعتی زیر تانک استراحت میکنم و برمیگردم که در همین حین سه خمپاره نزدیکم به زمین خورد و به شدت مجروح شدم.
مادر شهید «علی محمد صفایی» در بیان خاطرات فرزندش می گوید: روزی که پسرم به شهادت رسید من خواب بودم و در خواب دیدم که تانک عراقی به من حمله کرده است، هراسان از خواب پریدم و احساس کردم اتفاقی برای فرزندم افتاده است. بعد از چند روز خبر شهادتش را برای ما آوردند.
جانباز و آزاده«جلیل جعفری»، میگوید: بدترین خاطره و شکنجه در در دوران اسارتم خبر فوت امام خمینی (ره) در تاریخ 14 خرداد 1368 بود. کل اردوگاه با شنیدن این خبر ناراحت شدند و به این فکر میکردیم بعد از امام چه کسی مملکت را از چنگ دشمنان درمیآورد.