آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۲۰۱۷
۰۸:۳۴

۱۴۰۴/۱۱/۲۷
زندگی نامه شهید «فرهاد آستان کوچکسرایی»

تا آن‌جا که می‌توانید، به دیگران خوبی کنید

آرزوی فرهاد، همواره این بود که بتواند دست خانواده و دوستان را بگیرد. اگر کاری از دستش بر می‌آمد، انجام می‌داد. همیشه می‌گفت: تا آن‌جا که می‌توانید، به دیگران خوبی کنید تا دیگران به شما خوبی کنند. محبت، محبت می‌آورد.


به گزارش نوید شاهد مازندران،«فرهاد آستان کوچکسرایی» فرزند حسن در ظهر روز هفتم آذر ۱۳۳۴ از مادری به نام شهربانو مشهدبان در قائم شهرمتولد شد. او فرزند اول خانواده بود و چهار برادر و یک خواهر داشت. پدر فرهاد، کارگر و مادرش خانه‌دار بود. فرهاد از همان کودکی نسبت به انجام مسائل دینی مشتاق بود. پدرش در این ارتباط می‌گوید:

«هر وقت به مسجد می‌رفتم، او گریه می‌کرد و می‌گفت، آقاجان من هم می‌خواهم بیایم. می‌خواهم ببینم مردم چگونه نماز می‌خوانند؛ چگونه دعا می‌کنند.»

تا آن‌جا که می‌توانید، به دیگران خوبی کنید

آرزوی فرهاد، همواره این بود که بتواند دست خانواده و دوستان را بگیرد. اگر کاری از دستش بر می‌آمد، انجام می‌داد. همیشه می‌گفت: «تا آن‌جا که می‌توانید، به دیگران خوبی کنید تا دیگران به شما خوبی کنند. محبت، محبت می‌آورد.»

قبل انقلاب به‌عنوان کارگر اپراتور در واحد تعمیرات و نگهداری، به استخدام کارخانه شیر پاستوریزه تهران درآمد. خانه‌اش در تهران، در یک زیرزمین بود. او سختی‌ها را تحمل می‌کرد و اعتقاد داشت: «دنیا محل گذر است و آدم باید آن دنیایش خوب باشد.» بعد از پیروزی انقلاب، از طرف کارخانه، به جهاد سازندگی شاهرود اعزام شد؛ در دوران سربازی، محرومیت آن ناحیه را دیده بود و همیشه می‌گفت: «مردم آن‌جا از امکانات رفاهی محرومند و خیلی فقیر. این شاه فقط به فکر جیب خودش بود و هیچ کاری برای مردم نکرد.»

به مدت دو ماه با جهاد شاهرود همکاری داشت و به مردم خدمت می‌کرد. در همین ایام، در سال ۱۳۵۸، دومین فرزندش متولد شد. خدمت در ستاد مبارزه با مواد مخدر و همچنین مسئولیت آرد و نان تهران از جمله فعالیت‌های دیگر شهید آستان تا قبل از عضویت در سپاه بود. در بیست و پنجم مرداد ۱۳۵۹، به عضویت سپاه درآمد و در یگان حفاظت از شخصیت‌های کشور، به خدمت پرداخت. فر‌ها محافظ امام خمینی (ره)، دکتر بهشتی و سایر مسئولین ارشد مملکت بود. با شروع جنگ عازم جبهه‌ها شد. نخست‌وزیر وقت به او می‌گفت: «ما به تو احتیاج داریم؛ اینقدر به جبهه نرو!» او در جواب می‌گفت: «رفقای من رفتند؛ من چه چیزی از آنها کم‌تر دارم؟!»

سی و یکم بهمن ماه ۱۳۶۴، به قائم‌شهر آمد و از پدر و مادرش خداحافظی کرد تا پنجمین حضور خود را در جبهه‌های نبرد تجربه کند. به منطقه عملیاتی والفجر‌۸ اعزام شد و در بیست و ششم بهمن ماه ۱۳۶۴، در حالی که جانشینی فرمانده گردان مسلم این لشکر را بر عهده داشت در جاده فاو ـ بصره به شهادت رسید.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه