آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۱۸۴۴
۱۳:۲۶

۱۴۰۴/۱۱/۲۵
در گفت‌و‌گو با نوید شاهد قزوین مطرح شد؛

روایتی از مبارزه در کارگاه خیاطی؛ روایت روز‌های انقلاب از زبان جانباز «مصطفی نجفی»

جانباز ۷۰ درصد «مصطفی نجفی»، در بخشی از خاطرات خود به روز‌های انقلاب و فعالیت‌های مخفیانه‌اش در قزوین پرداخت. وی از پایگاه‌گیری در کارگاه خیاطی پسر عمویش شهید «هادی نجفی»، نحوه پخش اعلامیت‌های امام (ره) و درگیری با ماموران ساواک گفت.


روایتی از مبارزه در خیاطی؛ روایت روز‌های انقلاب از زبان جانباز «مصطفی نجفی»

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، در تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی، روایت مردان و زنانی که از دل سخت‌ترین محرومیت‌ها برخاستند تا برای آرمان‌هایشان جانفشانی کنند، همیشه شنیدنی و الهام‌بخش است. یکی از این قهرمانان گمنام، مصطفی نجفی، جانباز ۷۰ درصد و رزمنده دیرین سپاه پاسداران است. وی که روزگاری در روستا، پدرش مباشر ارباب بود و مکتب‌خانه داشت، خود طعم تلخ یتیمی، فقر و کارگری از خیاطی و کفاشی تا سیمان‌کاری را از نزدیک چشید.

اما زندگی‌اش تنها به تأمین نان ختم نشد. روحیه حقیقت‌جوی، ایشان را به صفوف راهپیمایی‌های انقلاب کشاند و خیاطی کوچک پسرعمویش، شهید هادی نجفی، به پایگاهی برای توزیع اعلامیت‌های امام و سازماندهی اعتراضات تبدیل شد. در ادامه، در گفتگویی صمیمی، با این جانباز همراه می‌شویم تا از روز‌های پرالتهاب انقلاب در قزوین، شجاعت‌های شبانه و خاطرات شنیدنی‌اش از روز‌هایی بگوید که جز ایمان و اراده، سرمایه‌ای نداشت. این روایت، بخش اول از زندگی پر فراز و نشیب این جانباز سرافراز است.

تولد در سایه محرومیت

نوید شاهد استان قزوین: خودتان را کامل معرفی بفرمایید.

جانباز مصطفی نجفی: من مصطفی نجفی، جانباز ۷۰ درصد و عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هستم. من در روستای شیرازک، از توابع تاکستان، در روز اول فروردین ماه سال ۱۳۳۳ به دنیا آمدم. روستای کوچکی با خانه‌های گلی و کوچه‌های خاکی بود. همان‌جا بزرگ شدم و خاطرات کودکی‌ام، به آن روستا برمی‌گردد.

نوید شاهد استان قزوین: شغل پدرتان چه بود؟

جانبازمصطفی نجفی: پدرم را در آن زمان به عنوان «ملا» می‌شناختند. یعنی مباشر ارباب‌ها بود. در آن سال‌ها، رسم چنین بود که ارباب‌ها برای رسیدگی به املاک و امور روستا، یک نفر را به عنوان مباشر انتخاب می‌کردند. پدرم این کار را می‌کرد. علاوه بر آن، مکتب‌خانه‌ای هم داشت و به بچه‌های روستا قرآن و درس می‌داد. پدرم مرد باسوادی بود و کتاب‌های زیادی داشت. زندگی ساده‌ای داشتیم. نهایت دارایی‌مان همان خانه کوچک گلی و چند رأس دام بود که به سختی روزگار می‌گذراندیم.

نوید شاهد استان قزوین: چند خواهر و برادر هستید؟

جانباز مصطفی نجفی: من تنها پسر خانواده هستم. چهار خواهر دارم. البته فقط یکی از خواهر‌ها با من پدر و مادر مشترک دارند. بقیه از مادر یکی و از پدر جدا هستند.

نوید شاهد استان قزوین: خاطره‌ای از دوران کودکی یا به دنیا آمدن‌تان برایتان تعریف کرده‌اند؟

جانباز نجفی: (کمی مکث می‌کند) نه، آن‌طور که در خانواده‌ها رسم است برایم تعریف نکرده‌اند. ولی یک خاطره از حدود ۵-۶ سالگی‌ام دارم که خودم خوب به یاد دارم. یک بیماری سخت گرفتم که دکتر‌ها از من قطع امید کردند. من را به بیمارستان بوعلی قزوین بردند. حدود ۱۲ روز آن‌جا بستری بودم. همه جوره دکتر‌ها تلاش کردند، اما فایده‌ای نداشت. آخر سر گفتند: «ما جوابش می‌کنیم. ببریدش خانه. امیدی به زنده ماندنش نیست.

پدر و مادرم خیلی ناراحت بودند. من تنها پسر بودم. مرا به روستا برگرداندند. پدرم شب و روز راز و نیاز می‌کرد. مادرم گریه می‌کرد. یک چیزی بگویم شاید جالب باشد: پدر من پیرمردی بود که دوباره ازدواج کرده بود و من از آن ازدواج به دنیا آمده بودم. برای همین، من برایش خیلی عزیز بودم. دکتر‌ها گفته بودند فقط به فرزندتان، آب و آبگوشت بدهید. هیچ چیز دیگر، حتی نان هم ندهید. چند ماه این طور گذشت. من ضعیف شده بودم، راه رفتن یادم رفته بود. وقتی می‌خواستم راه بروم، دیوار را می‌گرفتم و قدم برمی‌داشتم. کم‌کم یک تکه نان به من دادند و حال من رو به بهبود رفت. کم‌کم خوب شدم. این خاطره را از بچگی‌ام یادم هست.

بازی‌های کودکانه در کوچه‌های خاکی

نوید شاهد استان قزوین: از همان ۵-۶ سالگی برایمان بگویید. چه بازی‌هایی می‌کردید؟ دوستانتان چه کسانی بودند؟

جانباز مصطفی نجفی: در محله ما، مدرسه‌ای نبود. پدرم مکتب‌خانه داشت و ما همان‌جا پیش پدرمان درس می‌خواندیم. قرآن و کمی خواندن و نوشتن یاد می‌گرفتیم. بازی‌هایمان خیلی ساده بود. «الک دولک» بازی می‌کردیم. «طناب‌بازی» می‌کردیم. یک طناب می‌گرفتیم و دو گروه می‌شدیم و می‌کشیدیم. «لی‌لی» می‌کردیم. بپر بپر. همان بازی‌های ساده قدیمی. تا اینکه «سپاه دانش» به روستای ما آمد. آن زمان به معلم‌هایی که از شهر می‌آمدند و در روستا‌ها درس می‌دادند، سپاه دانش می‌گفتند. ایشان در خانه کدخدا مستقر شد. یادم هست بچه‌ها را صدا زدند و اسم چند نفر را نوشتند. من مانده بودم که چرا اسم من را ننوشتند. می‌رفتم پشت در خانه کدخدا و از لای درز در نگاه می‌کردم تا ببینم چه کار می‌کنند.

آن معلم، آدم بسیار خوبی بود. اسمش محمد دهنوی‌فر بود. هنوز اسمش یادم هست. یک روز مردم به من گفتند: «تو هم نمی‌خواهی بروی مدرسه؟ همه بچه‌ها رفتند.» گفتم: «نه، نمی‌روم.»، اما دلم می‌خواست بروم. می‌ترسیدم پدرم ناراحت شود. تا اینکه یک روز، همان آقای دهنوی‌فر خانه ما آمد. با پدرم نشست و صحبت کرد. فهمید که پدرم آدم باسوادی است. بعد از آن صحبت‌ها، پدرم راضی شد که من به مدرسه بروم. من هم رفتم و تا کلاس پنجم را در همان روستا درس خواندم. بعد از آن، پدرم فوت کرد و ماجرا‌های دیگری پیش آمد.

نوجوانی در جستجوی نان از دست دادن پدر و کوچ به شهر

نوید شاهد استان قزوین: گفتید پدرتان فوت کرد. چه سالی بود و چه شد؟

جانباز مصطفی نجفی: پدرم که فوت کرد، اوضاع خیلی بد شد. گفتم که وضع مالی‌مان خوب نبود. پدر که نبود، دیگر هیچ چیز نداشتیم. مادرم مجبور شد به شهر بیاید و ازدواج کند. آن مرد هم روستایی خودمان بود، آدم بسیار خوبی به نام «حسن عمو». خدا بیامرزدش. ایشان من را بزرگ کرد و زحمت زیادی کشید. خیلی مرد خوبی بود. آمدیم قزوین. اما من طاقت نیاوردم. یک نکته را بگویم، شاید بعضی‌ها خوش‌شان نیاید ولی من می‌گویم. ما از گرسنگی از روستا به شهر آمدیم. واقعاً گرسنگی. آن قدر وضع بد بود که ناچار شدیم شهر بیاییم. من که در شهر دلم برای روستا تنگ شد. رفتم پیش یک بنده خدا در همان روستای خودمان و نوکریش را کردم. قرار شد یک سال کار کنم و ۷۵ تومان بگیرم. ۷۵ تومان! آن زمان پول، همین‌ها بود. یک سال تمام کار کردم. آخر سال که شد، آن آمد به من پول نداد. هیچی نگفت و پولم را نداد. من هم شهر برگشتم. دیگر آن‌جا نماندم.

شغل‌های مختلف در کوچه‌بازار قزوین

نوید شاهد استان قزوین: این اولین سالی بود که شاغل شدید و قرار بود پول دربیاورید؟

جانباز مصطفی نجفی: بله، اولین بار بود. اما نشد که نشد.

نوید شاهد استان قزوین: بعد از آن چه کردید؟

جانباز مصطفی نجفی: آمدم شهر و دنبال کار گشتم. رفتم شاگرد خیاطی شدم. چند مدت کار کردم. بعد به عنوان شاگرد کفاشی و سپس در انبار‌های بزرگ مشغول به کار شدم. بعد در بقالی، کارخانه کشمش و کارخانه قند کار کردم. تا اینکه یک بنده‌خدایی به من گفت بیا بنایی برویم. آن موقع ۹ سالم بود. بنایی رفتم. سیمان‌کاری را یاد گرفتم. کم‌کم ماهر شدم و یک سیمانکار شدم. تا قبل از انقلاب، همین کار را می‌کردم. سیمان‌کاری می‌کردم و نان حلال می‌خوردم.

نوید شاهد استان قزوین: با این همه کار، فرصت درس خواندن نداشتید؟

جانباز مصطفی نجفی: نه، دیگر درس نخواندم تا بعد از انقلاب که وارد سپاه شدم، ادامه تحصیل دادم. همان موقع که جنگ بود و به جبهه می‌رفتم، درس هم می‌خواندم. کم‌کم تا فوق دیپلم خواندم و مدرک گرفتم.

در جستجوی آزادی روز‌های پرخاطره انقلاب

نوید شاهد استان قزوین: به دوران انقلاب رسیدیم. از آن روز‌ها برایمان بگویید.

جانباز مصطفی نجفی: (نگاهی به دور دست‌ها می‌اندازد) خاطرات زیاد است. یکی را انتخاب کنم. همان روزی که تانک‌ها آمدند. در صف نفت قزوین بودیم. آن موقع صف نفت معروف بود. در مسجد نبی (ص) بودیم و ابوترابی سخنرانی می‌کرد. یک دفعه اعلام کردند که تانک‌های ارتش دارند می‌آیند و حمله می‌کنند.

یادم هست بچه‌ها پیراهن‌هایشان را درآورده بودند و آماده بودند. اگر گاز اشک‌آور می‌زدند، پیراهن را خیس می‌کردند و جلوی صورت می‌گرفتند. از بالا هم هلیکوپتر‌ها می‌آمدند و تیرباران می‌کردند. ما سریع به سمت مسجدالنبی (ص) دویدیم. روحانیون را از در پشتی بردیم و به آن طرف هدایت‌شان کردیم خودمان به سمت بازار رفتیم. از بازار به خیابان مولوی آمدیم. می‌خواستیم از مولوی رد شویم، اما نمی‌شد. کلانتری آن‌جا بود و تیراندازی می‌کردند. ما سینه‌خیز از آن‌جا رد شدیم. با پسرعمویم، شهید هادی نجفی، از کوچه‌پس‌کوچه‌ها رفتیم. از مولوی سمت کوچه رفتیم، از آن‌جا سمت نواب رفتیم. خلاصه خیلی چرخیدیم تا به هادی‌آباد رسیدیم. یک خیاطی آن‌جا بود، داخل رفتیم. بالاخره خانه خودمان در نوروزیان رسیدیم.

فعالیت‌های انقلابی در خیاطی

نوید شاهد استان قزوین: در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردید؟

جانباز مصطفی نجفی: دائم در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردیم و کار ما همین بود. یک گروه بودیم که پایگاه‌مان خیاطی پسرعمویم، شهید هادی نجفی، بود. آن‌جا جمع می‌شدیم. شهید سلیمان سلیمانی بود، شهید احمد حیدری بود، شهید الهیاری بود. اینها همه در جنگ شهید شدند. خاطرم است که اعلامیه‌های امام را از روحانیت می‌گرفتیم. به عنوان مثال از حاج‌آقا واعظی‌فرد، پدر شهید واعظی‌فرد، که خودش هم روستایی خودمان بود. اعلامیه‌ها را در خیاطی می‌آوردیم. بعد لای شکم‌مان می‌گذاشتیم، در پیرهن‌مان، قایم می‌کردیم و می‌رفتیم در خانه‌ها پخش می‌کردیم.

یک نفر به اسم محمدحسین، ساواکی بود. ما را می‌شناخت. یک روز اعلامیه‌ها را آورده بودیم و آماده می‌شدیم برویم. یکدفعه داخل خیاطی آمد. دو نفر هم با خودش آورده بود. گفت: «آقای نجفی! شنیدم اعلامیه پخش می‌کنی.» ما جا خوردیم. اما هادی عصبانی شد. گفت: «کی من؟ مرد حسابی! بیا من رو بگرد! چرا دو جور حرف می‌زنی؟ چرا پشت سر ما حرف می‌زنی؟ ما چه کار داریم به اعلامیه؟ من خیاطی دارم، دوستانم اینجا نشستن.» آن ساواکی نگاهی کرد و گفت: «باشد، حواستان باشد.» و رفت. بعد از رفتنش، به هادی گفتم: «چکار کردی؟ خطرناک بود.» گفت: «اگر این طور نمی‌گفتم، می‌آمدند ما رو می‌گشتند و گیر می‌افتادیم».

راهپیمایی‌های طولانی

نوید شاهد استان قزوین: راهپیمایی‌ها را چطور می‌رفتید؟

جانباز مصطفی نجفی: خانه ما در نوروزیان بود. آن زمان نوروزیان تا دروازه راکوش بیابان بود. ما صبح زود از آن‌جا سه چهار نفر پیاده داخل شهر می‌آمدیم. راهپیمایی می‌کردیم. ظهر دوباره خانه برمی‌گشتیم. بعد از ظهر دوباره راهپیمایی می‌رفتیم. شب خانه برمی‌گشتیم. هر روز همین بود. آنهایی که با من بودند، غیر از شهید هادی نجفی، سلیمان سلیمانی، استاد بشیر و احمد نجفی هم بود. چند نفر دیگر هم بودند که اسم‌هایشان یادم رفته. اما همه بچه‌های محله بودیم. بعد از پیروزی انقلاب، در کمیته بودیم. می‌رفتیم جا‌های حساس را بازرسی می‌کردیم. شب‌ها در پمپ‌بنزین‌ها نگهبانی می‌دادیم. تا اینکه سپاه پاسداران تشکیل شد و ما عضو سپاه شدیم.

ماجرای دزدان روستا

نوید شاهد استان قزوین: خاطره جالبی از آن روز‌ها دارید؟

جانباز مصطفی نجفی: بله. یک شب خبر آوردند که در راه روستای ما دزد آمده و مردم را غارت می‌کند. من و شهید هادی نجفی و شهید سلیمان سلیمانی به کمیته رفتیم، دو تا اسلحه و یک سرنیزه گرفتیم. من ماشین (یک شورلت) داشتم، ساعت ۱۲ شب سوار شدیم و به سمت روستای شیرازک رفتیم. بین راه، یک قنات بود. من از قنات رد شدم. یکدفعه دیدم ماشینی پشت سرم دارد می‌آید. گفتم: «آماده باشید، دزد‌ها دارند می‌آیند.» هادی و سلیمان پیاده شدند و رفتند پشت خاکریزی سنگر گرفتند.

من رفتم جلو، دم موتورآب. ماشین را برگرداندم و پیاده شدم. به ذهنم رسید چکار کنم. گفتم وضو می‌گیرم و می‌ایستم نماز بخوانم. شاید بتوانم وقت بخرم؛ لذا وضو گرفتم و مشغول نماز شدم. ماشین دزد‌ها رسید و ایستاد. چهار نفر بودند. دیدند من دارم نماز می‌خوانم. یکی‌شان آمد جلو و گفت: «چکار می‌کنی؟ ماشینت خراب شده؟» گفتم: «نه، می‌خوام نماز بخوانم.» گفت: «الان نماز؟!» من مشغول نماز بودم. سرنیزه هم دستم بود. با خودش گفت: «اینجا از این بهتر پیدا نمی‌شود. این را لخت می‌کنیم و ماشینش را می‌گیریم». همین که خواست نزدیک شود، از آن طرف سلیمان فریاد زد: «ایست!» دزد برگشت. باز سلیمان گفت: «ایست!» دزد گفت: «اُ...» (به ترکی). هادی فریاد زد: «نترسید! ما پاسدار هستیم.» همین که این را گفت، دزد‌ها پریدند توی ماشین‌شان و فرار کردند. من هم سریع سوار ماشین شدم. هادی و سلیمان دو تا تیر انداختند. آن زمان تیر که می‌زدیم، باید پوکه را پیدا می‌کردیم و تحویل می‌دادیم. ما رفتیم دنبال دزدها. کمی رفتیم، دیدیم جلو راه را گرفته‌اند. برگشتیم. هادی و سلیمان دنبال پوکه‌ها می‌گشتند. هوا سرد بود، شب بود. چراغ انداختیم، پیدا نکردیم. خلاصه برگشتیم. فردا صبح، هادی با موتور رفته بود در آن سرما، پوکه‌ها را پیدا کرده بود. بعد از آن، دیگر در آن دور و بر دزدی پیدا نشد. این خاطره‌ای از آن روز‌ها بود.


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه