خاطرات - صفحه 66

خاطرات

یادگار میمک

من بر اساس دستور احمد به همراه جواد صمیمی سوار کبرا شدیم و با هم با یک بالگرد شناسایی یک گروه سبک تشکیل دادیم و به مأموریت رفتیم. من همین‌طور که پرواز می‌کردم دیدم دور موتور کم شد وبه 92 درصد رسید.

فيوز بالگردهاي جنگي

سه شب از پيروزي انقلاب اسلامي مي‌گذشت. من، احمد و تعدادي از همكاران در منزل يكي از دوستان جمع بوديم و در مورد مسائل مختلف روز، بررسي كارها و چگونگي عمل به وظيفه صحبت مي‌كرديم.

فرمانده هوانيروز

به محض پيروزي انقلاب اسلامي، تعدادي از پادگان‌ها و مراكز نظامي بدون فرمانده ماندند.

عروس زاگرس

ايلام سرزمين مردمان خونگرم و صميمي است كه عشق علي(ع) وجودشان را لبريز كرده و بزرگ‌ترين و صادق‌ترين گواه كارشان، سوگند به نام علي(ع) است.
خاطره ای از شهید احمد کشوری

شناسايي ستارگان

در سال 1355 و بعد از آن، كه صنعت چاپ و تكثير اين‌قدر پيشرفت نكرده بود، كار تكثير جزوات با دستگاهي به نام «استنسيل» صورت مي‌گرفت كه بايد مطالب را روي يك كاغذ مخصوص با قلمي ويژه پياده‌ كرد، سپس با چرخاندن دسته دستگاه، آن متن را تكثير كرد.

شمردن بالگردها

از آنجا كه عراق به ‌طور ناگهاني به ايران حمله كرده بود، در آغاز جنگ در مناطق مرزي استان ايلام نيروي نظامي و تدافعي كافي مستقر نبود،‌ از اين‌رو ايران آمادگي نظامي و تجهيزاتي كافي براي مقابله نداشت.

مردم یاری

آن روز عملیات جانانه ای انجام داده و نیروهای عراقی را در اطراف ایلام تار و مار کرده بودیم. من به عنوان خلبان رسکیو پرواز می کردم که ناگهان شهید احمد کشوری اعلام وضعیت اضطراری نموده و در نقطه ای فرود آمد. بلافاصله خود را به محل فرود رساندم ، ولی قبل از آنکه به زمین بنشینم، احمد اعلام کرد که دچار نقص فنی شده و بهتر است من بروم و یک تیم فنی با خود بیاورم.

خاطره ای ناب از شهید احمد کشوری، محاصره

ماموریت داشتیم که در منطقه آبدانان ، اطلاعاتی از وضعیت دشمن بدست آوریم. برای آنکه در آن منطقه دچار مشکل نشویم، یک راهنمای بومی در هلیکوپتر نشست . او فقط یک چشم داشت ، ولی خیلی راحت ما را راهنمایی می کرد.

اولین یورش

ولوله ی عجیبی در پادگان بود و هر کس می خواست به نحوی کاری انجام بدهد و شتاب زایدالوصفی در فعالیت های پرسنل مشاهده می شد.

میمک

وقتی در ایلام بودیم ، ماموریت ما بکاو بکش بود، یعنی خودمان بلند می شدیم ، عراقی ها را پیدا می کردیم و آنها را مورد هدف قرار می دادیم و بعد بر می گشتیم. در همین ایام، تیپ 2 اسلام آباد غرب که به تیپ الله اکبر معروف بود ، در آن منطقه مستقر شد و فرماندهی آنها را هم سرهنگ سهرابی به عهده داشت.

بازی دراز

زمینه ی عملیات بازی دراز آماده شده بود، طوری که خود عراق هم به این مسئله پی برده بود و برای پدافند از آن منطقه ی مهم و سوق الجیشی ، نیروهای زیادی را به آنجا سرازیر کرده بود.

خاطره ای از شهید شیرودی با عنوان مهمترین هدف

ساعت 9:00 شب بود که شهید شیرودی مرا به گوشه ای برد و گفت : پایخان یکی از فرماندهان بلند پایه سپاه در پشت کوههای بازی دراز زخمی شده و به شدت خونریزی می کند و تنها وسیله ای که می تواند او را نجات دهد، هلیکوپتر است. حاضری با هم به آن منطقه پرواز کنیم؟

پرواز در پرواز

هنوز دو، سه ماه از پیروزی انقلاب نگذشته بود که مشکلات کردستان آغاز شد و ما به عنوان نیروهای حفاظتی پایگاهی ، وارد محل شدیم. یکی از ماموریت های من ، استقرار در پادگان مریوان بود. فرمانده پادگان مریوان سرگرد غضنفر آذرفر بود. او هم زمان با فرماندهی پادگان، فرمانده گردان 112، تیپ 3، لشکر 28 نیز بود و در آن منطقه با قدرت از پادگان دفاع می کرد.

تعقیب هوایی

وقتی جنگ شروع شد، ما در معیت شهید شیرودی به سمت سرپل ذهاب حرکت کردیم. در آنجا « تیپ شاهین» مستقر بود که بعدها به نام « تیپ ابوذر » تغییر نام یافت. این پادگان در فاصله 30 کیلومتری بیرون شهر سرپل ذهاب قرار داشت و عراق در همان روزهای اول وارد شهر سرپل شده بود.

سقوط

چهل روز بود که در سقز بودیم ، ولی بدی هوا اجازهی پرواز به ما نمی داد. ماموریت ما اعزام به «پدعارفیان» بود که در اطراف شهر مائوت عراق قرار داشت و قرار بود پنج فروند هلیکوپتر نفربر را به آن منطقه منتقل کنیم که توسط آن هلیکوپترها، نیروهای خودی جا به جا شوند و به مناطق صعب العبور آذوقه و مهمات برسانند. از این که به خاطر بدی آب و هوا بی تحرک بودیم، خیلی ناراحت بودم، ولی پرواز با هلیکوپتر مستلزم آن بود که هوا برای پرواز مساعد باشد.

اولین نماز

در نزدیکی خرمشهر مستقر بودیم که خبر آزادی خرمشهر پخش شد؛ تصمیم گرفتیم وارد شهر شویم. در طول مسیر، رزمندگان ارتش وسپاه همه جا را با شعار و پلاکاردهای تبریک مزین کرده بودند.
حضور در خانه شهيد محسن فرامرزي و گفت‌وگو با خانواده شهيد

مزد دل كندن از تمامي تعلقات چيزي جز شهادت نيست

درست روزي كه قرار شد به منزل شهيد محسن فرامرزي برويم، مرقومه مقام معظم رهبري در پاسخ به نامه محمدرضا فرامرزي فرزند شهيد به دست خانواده‌شان رسيده بود.
خاطراتي از سرهنگ خلبان هوانیروز غلامرضا علیزاده نیلی

نماز صاحب‌الزمان (عج)

در طول جنگ تحمیلی، بارها در عملیات‌های غرب و جنوب کشور حرکت کردم؛ حین اجرای مأموریت‌ها، چندین‌بار مورد هدف گلوله‌های دشمن قرار گرفتم

قاب عکس

یک امر طبیعی شده بود. قبل از شروع هر عملیاتی، رزمندگان اسلام خلوص نیتی پیدا کرده و دست به دامان خدا و ائمه اطهار می‌زدند تا شهادت را نصیب آن‌ها کند.

ستون پنجمی‌ها

روزهای اول جنگ می‌گفتند عراق با «خمسه خمسه» فلان نقطه را زده است. فکر می‌کردیم، آن‌ها دارای نوعی سلاح منحصربه‌فرد و جدید در دنیا هستند که نامش خمسه خمسه است. پادگان اهواز را دقیقاً و نقطه‌به‌نقطه زیر آتش سنگین این‌گونه سلاح‌ها قرار داده و هرچند لحظه یک‌بار، دنیا را روی سرمان خراب می‌کردند.
طراحی و تولید: ایران سامانه