خاطرات شهید - صفحه 38

آخرین اخبار:
خاطرات شهید

صوت/ مصاحبه با مهدی پاک طینت همرزم شهید احمد رضا احدی

احمدرضا که نوجواني و جوانی خويش را در ميدان هاي جنگ آغاز کرده بود در مقام معرفت و سلوک علمي مدارج روحاني را در مقام انقطاع از دنيا و اتصال به مبدأ اعلي درمي نورديد و چنين بود که بسيجي مرد ميدان هاي جنگ سرانجام پس از شرکت فعال در عمليات کربلاي 5 و مجروحیت از ناحیه پا، بلافاصله برای جمع آوری اطلاعات برای عملیات بعدی روانه جبهه شد و در شب دوازدهم اسفند ماه سال 1365 همراه تني چند از همرزمانش از جمله مجيد اکبري در درگيري با کمين هاي دشمن بعثي به شهادت رسيد و به لقاءالله پيوست و پس از 10 روز که پيکر خونينش ميهمان آفتاب بود توسط سردار شهید علی چیت سازیان بازگردانيده شد و پس از مراسم تشییع و وداع، درآرامگاه عاشوراي ملاير به آغوش خاک سپرده شد.

صوت/ مصاحبه با محسن عبدالمحمدی همرزم شهید احمد رضا احدی

احمد رضا احدي بيست و پنجم آبان ماه سال 1345 در شهرستان اهواز و در خانواده اي مذهبي و ساده زیست به دنیا آمد. پدرش درجه دار ارتش و مادر وي خانه دار بود. در شش سالگي وارد دبستان شد و مراحل تحصيل ابتدايي را با موفقيت کامل و احراز رتبه هاي اول طي کرد. دوره راهنمايي را نيز با معدل هاي 19 و 20 گذراند.

از شهادتش خبر داشت

ايشان هرچه اصرار كرد روي اين موضوع من هم طفره مي رفتم و روي نظر خودم پافشاري مي كردم و حاضر نبودم از حرف خودم ذره اي كوتاه بيايم
خاطراتی پیرامون شهید غلامحسین خزاعی؛

کعبه ی من جبهه است!

لباس بسيجي من مثل همان لباس احرامي است که تو برتن مي کني و به مکه مي روي. تيري که از سلاح من به سوي دشمن شليک مي شود، مثل سنگي است که تو در منا به شيطان مي زني . همانطور که تو با عشق و علاقه به طواف کعبه مي روي، من هم با همان عشق به جبهه آمده ام. کعبه ي تو آن جاست، کعبه ي من اينجاست.

در اوج تنهایی/ خاطراتی پیرامون شهید «عبدالرضا نوری»

دوستانم با دیدن من حیرت زده شده بودند و می گفتند ما فکر می کردیم که شما شهید می شوید و من موضوع را برای آنها تعریف کردم و آنها مرا در آغوش کشیدند و گفتند عبدالرضا تو چه کار کردی که این اتفاق افتاد گفتم من همیشه به یاد امام زمان (عج) بودم.

نذري در خواب

علي اصغر توي يكي از مأموريت ها به سختي سرما خورده بود! يك شب دير وقت آمد به خانه، ساعت يازده و نيم شب بود، چون خواب بودم از روي ديوار پريده بود

در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد

شهيد سبزيكار اعتقادات خاصي داشت، تمام اعمال و رفتار و گفتار ايشان براي ما الگو بود، او در نمازش آن طور كه شايسته ي خدا بود ظاهر مي شد و با خدا صحبت مي كرد.

دوشنبه ها خانه را بدهيد به من

مي خواهم بچه ها را جمع كنم و درس اخلاق يادشان بدهم . علي اصغر بچه هارا جمع مي كرد، اول توي درس ها كمكشان مي كرد

خاطراتی پیرامون شهید «محمد شیخ شعاعی»/ تقویت روحیه رزمندگان

نقش روحانی شهید «محمد شیخ شعاعی» در تقویت روحیه رزمندگان انکارناپذیر بود، مثل این بود که رشته ای ناگسستنی قلب های همه را به هم پیوند می داد.
خاطرات شهید رضوی (18)/

نکند به جریان‌های فکری غیر اصیل وابسته باشید

حسین طاهری همرزم شهید رضوی در خاطره‌ای که از گزینش شدن توسط شهید دارد بیان می‌کند: چون ما از قشر وابسته به روشنفکران محسوب می‌شدیم، این مسئله برای شهید رضوی ایجاد شده بود که نکند ما هم توی این فضای فکری مورد نظر آقایان سیر کنیم.
خاطرات شهید رضوی (17)/

خاطره شهید رضوی از همرزم شهیدش

شهید رضوی در زمان حیاتش، از اعتقاد قلبی یکی از همرزمانش که به شهادتش اعتقاد قلبی داشت تعریف کرده است.
خاطرات شهید رضوی/ (16)

به فرمان امام خمینی از پادگان فرار کرد

آقا تقی به خدمت سربازی رفت، شش ماه از خدمتش نگذشته بود که به فرمان حضرت امام خمینی از پادگان فرار کرد تا به جاى اینکه مقابل مردم بایستد، در کنارشان باشد.
خاطرات شهید رضوی/(15)

جنگ مهم‌تر از عروسی خواهر

خواهر شهید رضوی نقل کرده است وقتی آقاتقی خبر عروسی من را شنید پیام داد؛ "مسایل جبهه و جنگ از شرکت در عروسى تو واجب‌تر است."
خاطرات جعفر اماني

پاسدار شهيد «غلامعلي صافلي» به روایت همرزم

شهید غلامعلی صافلی در مراسم هاي مذهبي شركت مي كرد و هميشه در صف هاي نماز جماعت آماده مي‌شد و به نماز خيلي اهميت مي داد.
برشی از کتاب «بگو به جان امام»

خاطراتی پیرامون شهید «علی ایرانمنش»/ نگاه به نامحرم

علی، با این‌که نوجوان و 15 ساله بود، اما در هنگام برخورد با خانم‌ها همیشه سرش پایین بود و به کسی نگاه نمی‌کرد.
خاطرات شهید رضوی(14)

بیا با هم به منطقه برویم، شاید خداوند از تقصیراتت بگذرد

برادر شهید رضوی در خاطره‌ای از برادرش نقل می‌کند: یکبار که تقی من را در منزل دید گفت؛"بیا با هم به منطقه برویم و مدتى را آنجا پیش ما بمان، شاید خداوند از تقصیراتت بگذرد."
او مرد میدانها و ماموریتهای سخت بود

شهید ارجمند از زبان سردار شهيد محمدعلی شاهمرادي

أموريت هاي خطرناكي كه كسي حاضر نبود قبول كند ، ايشان با جان و دل مي پذيرفت و در تمام مأموريتهايي كه براي شناسايي مي رفت ،‌ موفق بود .
برگی از خاطرات

گشتی گیران شوخ/ شهید علی پقه

-بنده خدا، چرا دیر آمدی، منو که کم مانده بود به کشتن بدهی میدونی چه بلایی به سرم آورد؟ با خنده گفت: بزرگ شدی یادت می ره، حالا پانصدی را بچسب. بقیه را ولش کن.
خاطرات شهید رضوی (13)؛

مبادا وقتى من شهید شدم حمزه را بالاى سر من بیاورى

همسر شهید رضوی، در خاطراتی تعریف می‌کند: وقتی پیکر گلگون آقا تقى را وسط حیاط گذاشتند، پسرم حمزه خواب بود و بیدار نشد. آقا تقی هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست حمزه پدرش را در چنین وضعی ببیند.
سالروز آسمانی شدن پاسدار شهید

ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند؛ شهيد محمد خمسه لوئي

می گفت: خدایا ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند، خدایا، مردم ما را همیشه و همه جا پشتیبان امام و انقلاب قرار ده.
طراحی و تولید: ایران سامانه