سید هاشم در مخابرات و سردار هاشمی در فرماندهی؛ روایتی از دو هممحلهای که همسفر افلاک شدند
شهید سید هاشم فاضلی در یکم فروردین ۱۳۴۲ در خانوادهای متدین، مذهبی و انقلابی در شهرستان اهواز به دنیا آمد. پدرش سید مطیر در شرکت نفت کار میکرد و مادرش فاطمه نام داشت. تا کلاس سوم راهنمایی درس خواند. سال ۱۳۵۹ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. سرانجام در بیست و هشتم بهمن ۱۳۶۰ درکرخه نور بر اثر اصابت مستقیم گلوله به کمر شهید شد. مزار مطهرش در گلزار شهدای زادگاهش زیارتگاه عاشقان و دلدادگان است.

تقویمها میگویند دههها گذشته است؛ میگویند جنگ تمام شده و شهرها بازسازی شدهاند، اما در خانهی مادران شهید، زمان روی یک نقطه متوقف مانده است. در خانهای که عطر حضور فرزند هنوز در گوشه گوشهی اتاقها میپیچد، مادر با همان قامت خمیده و چشمانی که از بس به در دوخته شده سو سو میزند همچنان منتظر است.
برای این مادران، شهید آنها رفته نیست؛ فقط دیر کرده است هر بار که صدای زنگ در میآید، ناخودآگاه ضربان قلبشان تندتر میشود. آنها سالهاست که پیراهنهای یادگاری فرزندشان را با عطرِ اشکهای شبانه متبرک میکنند و سجادههایشان، شاهد خاموش نجواهای بیپایانی است که هیچگاه رنگ فراموشی به خود نگرفته است.
این مادران، قهرمانان بیادعای جنگی هستند که هرگز برای آنها تمام نشد. آنها که تکههای قلبشان را به جبههها سپردند و دیگر هرگز کامل نشدند، با صبری که فراتر از تاب آدمی است، رنج هجران را در آغوش کشیدهاند برای این مادران، هر سالگرد شهادت، نه یک روز تقویمی، که تجدید دیدار خیالی با سرو قامت شان است.
گاه وقتی به چشمان خیس این مادران خیره میشویم، میبینیم که چگونه داغ فرزند نه کهنه نشده بلکه در وجودشان ریشه دوانده است آنها از ما چیزی نمیخواهند نه تقدیر و نه تندیس تنها خواستهشان این است که یاد آنهایی که مردان بیادعای خاک بودند، در حافظهی این سرزمین غبار نگیرد.
بیایید امروز، به احترام قامت خمیدهی این مادران، به جای واژهها، فقط برای لحظهای سکوت کنیم و در برابر شکوه بی تابیشان سر تعظیم فرود آوریم آنها که با هر تپش قلبشان روایتگر قصهی عشق و جنون سالهای دفاع مقدس هستند.
خبرنگار نوید شاهد خوزستان در آستانه چهل و ششمین سالگرد دفاع مقدس به سراغ «فاطمه عبدالله پور» مادر صبور شهید «سید هاشم فاضلی» رفت تا از صبر او بگوید؛ مادری که گنجینهی اسرار ناگفتهی جنگ است. او که با چشمانی کمسو، اما دلی پرنور هنوز هم در هر طلوع منتظر بازگشت «هاشم» است، تا بگوید: «گرچه تنها به خاک سپرده شد، اما پرچم ایستادگی، با دستان لرزان، اما مقتدر مادران تا همیشه برافراشته باقی خواهد ماند.»

کودکی با اخلاقی ویژه و جثهای فراتر از سنش
سید هاشم کودکی استثنایی بود؛ هم از نظر اخلاق و رفتار و هم از لحاظ جثه. با وجود سن کمی که داشت، درشتاندام بود و بزرگتر از سنوسالش به نظر میرسید.
شجاعت و مهربانی شهید «سید هاشم» در روزهای حکومت نظامی
فعالیتهای مبارزاتی سید هاشم به روزهای پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و دوران خفقان حکومت نظامی بازمیگشت آن زمان ما در خانه حیاط بزرگی داشتیم که حوضی در میان آن قرار داشت سید هاشم در همان حیاط ضبط صوتی میآورد و نوارهای سخنرانی شهید کافی و بیانات حضرت امام خمینی (ره) را روشن میکرد تا با هم گوش دهیم.
گاهی وقتها پدرش از روی نگرانی به او میگفت: «سید هاشم! اگر کسی صدای این نوارها را بشنود، فردا برایمان دردسر میشود؛ میآیند، دستگیرت میکنند و میبرند.»، اما سید هاشم با قاطعیت و شجاعت پاسخ میداد: «این وظیفه ماست و باید کاری را که بر عهده داریم، به درستی انجام دهیم؛ تا چه زمانی باید این ستم را تحمل کنیم؟»
با اینکه سن و سال زیادی نداشت، اما از نظر بهره هوشی و آگاهی سیاسی در سطح بسیار بالایی بود. بینهایت فعال بود و روزی نبود که در راهپیماییها و تجمعات مردمی حضور نداشته باشد.
در آن روزها، نظامیان رژیم پهلوی با تانکها و نفربرهایشان در خیابانها به دنبال جوانان میافتادند؛ به ویژه در وقایع هفدهم شهریور (جمعه سیاه) که شرایط بسیار تلخ و سختی حاکم بود در آن موقعیت پرالتهاب، سید هاشم به همراه خواهرش «عزیزه» کوکتلمولوتف درست میکردند و به پشتبام خانه میرفتند.
وقتی سید هاشم به خواهرش میگفت: «بیا کوکتل مولوتفها را پرتاب کنیم»، خواهرش با دلسوزی جواب میداد: «گناه دارند!» سید هاشم در آن لحظه، اوج مهربانی و تقوای او را حتی در دل مبارزه نشان میداد و او میگفت: «تا جایی که ممکن است، کوکتلها را به اطرافشان پرتاب کن که خودشان آسیب نبینند فقط طوری بزن که بترسند و از این منطقه دور شوند.»
از تدریس کنکور به بچههای نیازمند محل تا تأکید بر بصیرت و حفظ حجاب
سید هاشم بسیار با معرفت، دوست داشتنی و دست به خیر بود مدام به اهل محل کمک میکرد و تکیهگاه کسانی بود که از نظر مالی یا توان جسمی، ضعیف و بیبضاعت بودند او چنان از بچههای ضعیف و محروم حمایت میکرد که کسی جرئت نمیکرد حقشان را ضایع کند حتی در همان دوران، تعدادی از بچههای محله را دور هم جمع کرده بود و به آنها آموزش درسی و آمادگی برای کنکور میداد تا بتوانند پیشرفت کنند.
او از مکارم اخلاقی والایی برخوردار بود؛ جوانی باحیا، محجوب و چشم پاک که بههیچ وجه تاب دیدن ظلم و بیعدالتی را نداشت. کافی بود بشنود فردی برای خانواده، بانو یا دختری در محله مزاحمت ایجاد کرده است تا شخصاً نمیرفت و با غیرت تمام جلویش نمیایستاد و پاسخش را نمیداد آرام نمیگرفت.
او نسبت به رعایت حجاب و حدود شرعی حساسیت ویژهای داشت او خانواده کاملاً مذهبی رشد کرده بود با وجود اینکه پدرش کارمند شرکت نفت بود و به لطف خدا از لحاظ مالی نیازی نداشتیم، اما توجه به ارزشهای دینی و اعتقادی همواره اصل نخست زندگیش بود.
در آن برهه زمانی که گروهک منافقین (مجاهدین خلق) و دیگر جریانهای انحرافی روی کار آمده بودند و تبلیغات فریبنده فراوانی انجام میدادند سید هاشم همیشه مراقب بود و با دلسوزی و هوشیاری به خواهرانش میگفت: «خواهرهای عزیزم! وقتی به مدرسه میروید و برمیگردید، کاملاً مراقب حجاب و روسریهایتان باشید تا مبادا کمتوجهی شود، حواستان را خوب جمع کنید این گروهها مدام در حال تبلیغات هستند، نبینم تحت تأثیرشان قرار بگیرید یا به سمت آنها بروید همیشه دیدتان باز و توأم با بصیرت باشد.»
کمربند مشکی کاراته و غیرتی که اراذل و اوباش محله را سر جایشان مینشاند
سید هاشم دوست بسیار خوبی به نام «نعیم مشعلی» داشت که خانه شان در محله آسیاباد بود هر دوی آنها از نظر جسمانی جوانانی قویبنیه، ورزیده و پرانرژی بودند و علاقه زیادی به ورزشهای رزمی داشتند به همین خاطر با هم به باشگاه ورزشی بدر واقع در زیتون کارگری میرفتند و زیر نظر استادی به نام استاد شمس کاراته تمرین میکردند، سید هاشم در کنار درس و تحصیل، ورزش رزمی را با جدیت دنبال میکرد و توانسته بود به درجه کمربند مشکی کاراته برسد.
او و نعیم مشعلی بیشتر وقتها سوار بر یک موتورگازی با هم به اینطرف و آنطرف میرفتند در آن روزهای پرحادثه اوایل جنگ اراذل و اوباش محله به شدت از هیبت و صلابت آنها حساب میبردند و میترسیدند.
کافی بود سید هاشم و نعیم با هم وارد محله شوند، هیچکس جرئت نمیکرد نگاه چپی به دختری بیندازد، حرف نامربوطی بزند، مزاحمتی ایجاد کند یا خدای ناکرده به نوامیس مردم بیحرمتی کند.
از ثبتنام مخفیانه در بسیج تا مأموریتهای خطشکن اطلاعات و عملیات در کنار سردار هور
با پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی شور از همان روزهای نخستین جنگ ساز رفتن را کوک کرد و بیدرنگ از طریق پایگاه بسیج مدارس ثبتنام نمود و فعالیتهای انقلابی خود را به شکلی جدی پی گرفت.
او به همراه برادرش سید رضا، به جبههها رفت و آمد داشت، اما چنان بیادعا و متواضع بود که تمامی این رفت و آمدها را مخفیانه و بدون جلب توجه انجام میداد به طوری که حتی من و پدرش نیز تا مدتها از حضور مداومش در مناطق عملیاتی بیخبر بودیم.
سید هاشم و سردار شهید علی هاشمی در یک محله قد کشیده و بزرگ شده بودند. این رفاقت دیرینه سبب شد تا دوشادوش یکدیگر راهی سپاه حمیدیه شوند و ثبتنام کنند رزمندگان غیور و هم محلهایهای حمیدیه در پادگان امام جعفر صادق (ع) زیتون اهواز گردانی منسجم تشکیل دادند، جمعی باصفا و حماسه ساز که در آن سید هاشم، علی هاشمی و شهید امین سلطانی که بعدها همراه با شهید سید حسین علمالهدی حماسه هویزه را خلق کرد و به فیض شهادت نائل آمد در کنار هم حضور داشتند.
همیشه لباس بسیجی بر تن داشت و با موتورهای تریل پرشی که در اختیارشان قرار گرفته بود، به همراه برادرش سید رضا مدام میان خطوط در تردد بود، پس از مدتی شایستگیها و اخلاصش باعث شد تا به عنوان پاسدار در سپاه پذیرش شود.
پس از مدتی به عضویت نیروهای اطلاعات و عملیات درآمد که مدتها بعد متوجه شدیم که حضور بی صدایش در مناطق، برای شناسایی مواضع دشمن، نفوذ به خطوط مقدم و کابل کشیهای حساس مخابراتی جهت تثبیت محورهای عملیاتی بوده است.
خانوادهای پای کار جهاد؛ از امدادگری خواهر در بیمارستان تا رزم برادران در خط مقدم کرخه نور
زمانی که انبار مهمات اهواز هدف حمله دشمن قرار گرفت سید هاشم و سید رضا بلافاصله برای حفظ جان اهل خانه دست به کار شدند و همه اعضای خانواده را با احترام و سلامت راهی شهرستان شوشتر کردند و خودشان به اهواز برگشتند و راهی جبهه شدند.
چند روز بعد دوباره به شوشتر آمدند و خواهرش «عزیزه» که پیوند ایمانی و انقلابی میانشان بود با خود به اهواز آوردند و وارد بسیج شد و به عنوان امدادگر در بیمارستانها حاضر شد و پسرانم در خطوط مقدم و محور عملیاتی کرخه نور حاضر بودند.
همسنگران از جان نزدیکتر
«سید هاشم» و «علی هاشمی» نه تنها هم سن و سال بودند بلکه دوست هم محله بودند و در یک مسجد رفت و آمد داشتند با آغاز جنگ تحمیلی، این پیوند دیرینه در سنگر سپاه حمیدیه به اوج رسید، علی هاشمی که نبوغ و توانمندیاش او را به جایگاه فرماندهی رسانده بود، و سید هاشم که در بخش حساس «مخابرات» خدمت میکرد، در کنار هم قرار گرفتند.
پیوند ازدواج و تولد فرزند هم نتوانست مانع حضور سید هاشم در خط مقدم شود
سید هاشم روحیهای شوخ طبع، پرجنب و جوش و بسیار دوست داشتنی داشت؛ آنقدر عزیز و شیرین زبان بود که همه اهل خانواده دوستش داشتند و دل مان نمیآمد دوباره به جبهه رود، تمام فکر و ذکرمان این شده بود که به هر ترفندی پایش را از جبهه ببریم تا کمتر در خطر باشد با پدرش تصمیم گرفتیم برایش آستین بالا بزنیم و همسری برای او انتخاب کنیم با خودمان گفتیم شاید پایبند خانه و زندگی شود و بتوانیم با این تدبیر او را مهار کنیم و در خانه نگه داریم.
سرانجام در اواخر سال ۱۳۵۹ دخترخالهاش را به عقد او درآوردیم و مراسم ازدواج سر گرفت، اما هنوز دو سه روز از زندگی مشترکشان نگذشته بود که کوله بار سفرش را بست و راهی جبهههای نبرد شد.
مدتی گذشت و همسرش باردار شد وقتی روزهای زایمان نزدیک شد برایش پیغام فرستادیم: «همسرت پا به ماه است، حداقل بیا و سری به خانواده ات بزن.» سید هاشم آمد، اما خیلی زود قصد بازگشت کرد هرچه اصرار کردیم و گفتیم: «حداقل بمان تا فرزندت به دنیا بیاید و بعد برو»، با همان آرامش همیشگیاش گفت: «نه، حضور من در جبهه واجبتر است؛ اینجا شما کنار همسرم هستید و هوایش را دارید، اما در خط مقدم کسی نیست که بتواند کار مرا انجام دهد.»
رفت و بعدها متوجه شدیم او از نیروهای واحد عملیات و مخابرات بوده و وظیفه خطیر و حساس کابلکشی و اتصال خطوط ارتباطی را بر عهده داشته است.
دیدار با فرزند نوزاد، آخرین دیدار پیش از شهادت شد
پس از تولد فرزندش فکر میکنم هنوز چهل روز از به دنیا آمدن نوزاد نگذشته بود که آمد و پسرش را دید نام او را «سید احمد» گذاشت و گفت: «به عشق امام خمینی که این قدر دوستشان دارم و به محبتی که به فرزندشان آقا سید احمد دارم اسم پسرم را سید احمد میگذارم.»
آن دیدار آخرین دیدارش با خانواده بود رفت و دیگر بازنگشت تا اینکه خبر شهادتش به ما رسید، پسرش سید احمد کنار ما بزرگ شد خدا را شکر الان جوانی فعال، بسیجی، اهل خدمت و جان فدا است و در شرکت فولاد کار میکند اکنون او ازدواج کرده و صاحب دو دختر است.
رؤیای صادقهای که تعبیر شد؛ لحظات جانسوز انتشار خبر شهادت شهید «سید هاشم»
از شب قبل خواب عجیبی دیدم که سید هاشم شهید شد با استرس از خواب بیدار شدم و با دخترهایم در میان گذاشتم آنها سعی کردند آرامم کنند و به من گفتند «چیزی نیست مادر، صدقه بگذار، انشاءالله خیر است.» دلشورهای عجیبی داشتم.
پس از آنکه سید هاشم مجروح میشود یکی از اقوامان که از کادر اتاق عمل بیمارستان امام او را مییند ولی کار از کار گذشته بود و سید هاشم پیش از ورود به اتاق عمل شهید میشود او بلافاصله با پسرم سید رضا که آن روزها در بخش تعاون سپاه خدمت میکرد، تماس گرفت و به او گفت که سید هاشم شهید شد.
حوالی ساعت دوازده ظهر بود که همراه با مادرش و سید رضا وارد خانه شدند و بدون هیچ مقدمه شروع به به فریاد زدن کردند و گفتند: «سید هاشم شهید شد.» در همان لحظه نیروهای تعاون سپاه که مسئولیت ابلاغ رسمی اخبار شهادت را بر عهده داشتند همراه با جمعی از پاسداران وارد خانه شدند تا خبر شهادتش را به ما بدهند من در حیرت بودم و کاملا بهم ریخته بودم.
شکسته شدن کمر پدراز فراق سید هاشم
سید هاشم عزیزدردانه خانه و مایه آرامش پدر بود او که فراتر از سن و سالش، پختگی و وقاری داشت با اینکه نوزده، بیست بهاری بیش از عمرش نمیگذشت، اما همگی فکر میکردند که سن او بیشتر است.
پدرش آنقدر دلبستگی او بود که با شنیدن خبر شهادتش زحله ترک میشود و پس از مدتی عفونت و بیماری، تمام وجودش را فرا گرفت هنوز چهلم سید هاشم نرسیده بود که پدرش از فراغ او از دنیا رفت
چندی بعد نوهام که در بیمارستان گلستان بستری بود عروسام برای مراشم سید هاشم میآید و او تنها در بیمارستان بود به همین دلیل از تخت بیمارستان به زمین افتاد و کسی متوجه نشد و، چون در فصل زمستان بود از شدت سرما او نیز از دنیا رفت.
پیامی که شهید از عالم بالا برای تسلای قلب مادر فرستاد
پس از شهادت سید احمد از لحاظ روانی حال خوشی نداشتم هر روز سر مزار شهید سید هاشم مینشستم و از عمق وجود برای او گریه میکردم کار به جایی رسید که همه دست به دعا برمیداشتند تا بلکه خود شهید به من صبر بدهد.
یک شب سید هاشم را در خواب دیدم که همچون گلی درخشان در ماه نشسته است از او پرسیدم: «پسرم تو جات خوب است؟» با لبخندی آرامش بخش پاسخ گفت: «مادر! جایگاه من خوب است؛ تو را به خدا اینقدر خودت را اذیت نکن.»
وقتی از خواب بیدار شدم، گویی بار سنگین اندوه از شانههایم برداشته شد و به آرامشی وصفناپذیر رسیدم از آن روز به بعد مدام او را در خواب میبینم، با او حرف میزنم و حضورش را در نزدیکی خود حس میکنم.
شهید عزیزم به خواب هر کس که میرود و با تأکید به او میسپارد: «به مادرم بگویید جای من خوب است نگران نباشد.»
شهادت پاداش اخلاص و زندگی مؤمنانه اش بود
سید هاشم به معنای واقعی کلمه، یک جوان دوستداشتنی و مؤمن بود؛ او جلوهای از یک انسان متفاوت بود که نمیشد به سادگی از کنار سجایای اخلاقی اش گذشت وقتی میگویند شهدا انتخابشده هستند، من این حقیقت را با تمام وجود و به چشم خود دیدم.
سید هاشم با رفتنش، داغی عمیق بر دلم گذاشت، اما ایمان دارم که این رفتن، پاداش همان اخلاص عجیب و زندگی مؤمنانهای بود که در دنیا داشت.
انتهای پیام/