آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۷۷۵
۱۰:۲۴

۱۴۰۵/۰۶/۲۸

خاطره/ وارث صبوری

مادر شهید «غلامعلی مهران‌زاده» برایمان روایت می‌کند: «چهار ماه از شهادت پسرم گذشته بود، دکتر تاریخ تولد نوه‌ام را هجدهم بهمن ۱۳۶۵ مشخص کرده بود. دقیقاً همان روز وضعیت قرمز اعلام شد. نشسته بودیم روبه‌روی بیمارستان یازهرای دزفول فقط برای سلامتی عروسی و نوه‌ام به خدا التماس میکردم»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید غلامعلی مهران زاده بیستم شهریور ۱۳۴۲، در شهرستان دزفول به دنیا آمد. پدرش محمدعلی، فروشنده لوازم خانگی بود و مادرش طیبه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته حسابداری درس خواند و دیپلم گرفت. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب دو دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت سرانجام وی در یکم آبان ماه ۱۳۶۵ در خرمشهر در حین مأموریت دچار سانحه شد و به شهادت رسید. مزار مطهر وی در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

خاطره/ وارث صبوری

متن خاطره:

چهار ماه از شهادت پسرم گذشته بود.

دکتر تاریخ تولد نوه‌ام را هجدهم بهمن ۱۳۶۵ مشخص کرده بود.


دقیقاً همان روز وضعیت قرمز اعلام شد.

نشسته بودیم روبه‌روی بیمارستان یازهرای دزفول برای سلامتی عروس و نوه‌ام به خدا التماس میکردم.

خدا را قسم می‌دادم به درختان، به برگ‌هایشان، به ذرات خاک توی باغچه، به آسمان، به زمین، به هرچه به ذهنم می‌رسید و برای سلامتی عروسم و نوه‌ام اشک‌هایم روی صورتم ماسیده بودند و هر چند دقیقه یک‌بار تازه می‌شدند.

صدای شلیک‌ها گوش خراش بو، اما هیچ صدایی نمی‌توانست از جا تکانمان دهد؛ جز صدای پرستار.

ویژویژ هواپیما‌ها لرزه به تن مردم انداخته بود. 

هر کس به طرفی می‌دوید. 

اما ما زیر درختی کز کرده بودیم، هواپیما‌ها بالای سرمان در پرواز بودند، هوا خاکی می‌شد و روی اشک‌هایم خاک می‌پاشید علف‌ها را چنگ می‌زدم.

حاجی طاقت نیاورد و گفت: «پاشو، برو سراغی بگیر.»

بخش زایمان نزدیک بود پا تند کردم تا زودتر برسم. 

به محضی که رسیدم از پرستار پرسیدم: «زائوی ما چی شد؟»

گفت: «چه نسبتی باهاش داری؟»

گفتم: «عروسمه.»

گفت: «خانم عروست عجیب صبوره، مثلش نداشتیم تمام مدت بیهوشی، کسی رو صدا می‌زد؛ به اسم غلامعلی.»

چنگ به گلویم انداخت انگار داشت با حرفهایش خفه‌ام میکرد.

ادامه داد: «قبل از عمل فقط اشک می‌ریخت به او گفتم شکم دومته چرا می‌ترسی؟»

گفت: «نمی‌ترسم، بچه‌ام بابا نداره، شهید شده.»

گفتمش: «خدا رو داره. صبور باش.»

همراه پرستار، به پهنای صورت اشک ریختم.

خواستم بگویم معیار ازدواج پسرم برای انتخاب همسرش اول صبوری بود؛ شاید این روز‌ها را دیده بود.

اما پرستار دوید.

برق بیمارستان یک هو قطع شد ناگهان پرستاری زد به شانه‌ام و گفت: «خانم، بدو برو توی حیاط.»

همه‌چیز مثل برق از پیش چشمم رد شد.

چطور برمی‌گشتم توی حیاط؟ لحظه‌ای صدای آژیر قطع نمی‌شد. 

به پرستار التماس کردم: «تو رو خدا بگو زائو‌ها رو چه کردید؟»

گفت: «زیرزمین بیمارستان منتقل شدن. برو توی حیاط. هر لحظه ممکنه بیمارستان رو بزنن.»

نفس نفس زنان رسیدم توی حیاط.

حاجی و پدر و مادر عروسم کنار در ایستاده بودند.

 همگی آشوب بودیم.

صدای ممتد شلیک آزاردهنده بود.

یک مرتبه صدای پرستار آمد. 

دری در حیاط باز شد و گفت: «همراه زائو؟»

هر چهار نفرمان دویدیم به سمتش.

 نوزاد را قنداق پیچ انداخت توی بغلم و گفت: «مادر باید بمونه.»

حال عروسم را پرسیدم، گفت: «نگران نباشید به زیرزمین منتقل شدن.»

«نرجس» دوساله را مادر عروسم نگه داشت تا من هم به «هدای» نورسیده برسم.

 پسرم قبل از رفتن اسمش را «هدی» گذاشته بود.

من و حاجی توی ماشین نشستیم.

 پتو را کنار زدم. 

صورت عروسم را توی صورت نوزاد دیدم؛ صبور و آرام، صبوری را از مادرش به ارث برده بود.

راه افتادیم سمت شهرک خارج از شهر.

 دست و پایش را بوسیدم. 

بچه‌ی پسرم را محکم در آغوش گرفته بودم.

 من و حاجی تا شهرک زار زدیم.

 نمی‌دانم حاجی چطور تا شهرک راند.

امانت پسر و عروسم را محکم گرفته بودم؛ باید امانتدار می‌بودم.

به شهرک که رسیدیم، یک روستا به استقبالمان آمد.

 حاجی، با آن هیکل چهارشانه و قامت، توان راه رفتن نداشت.

 مردان آمدند و زیر بغلش را گرفتند. 

زنان روستا همراهم اشک ریختند؛ گویا بار دیگر غلامعلی شهید شده بود.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه